سرگیجه

روی تخت دراز کشیده ای و به سقف نگاه می کنی. سقف دور سرت می چرخد. چشمانت را می بندی. حسش می کنی. هنوز هم همه چیز- حتی در تاریکی چشمان بسته ات- در حال چرخش است.
بلند می شوی. جاذبه زمین، ناجوانمردانه، روحت را از کف پاهایت بیرون می کشد. دوباره روی تخت می افتی.
تو را به مطب دکتر، آزمایشگاه، ام آر آی و دوباره چندین و چند مطب جورواجور می برند. با نیشخند به گفتگوها گوش می دهی. چیزهای زیادی می فهمی: کم خونی نداری. چشمت سالم است. گوشت سالم است. مغزت سالم است. تنها مشکلت کمبود یک هورمون در خونت است و بس!
همسرت هوشمندی به خرج می دهد. سه روز استعلاجی برایت می گیرد. ظاهرت را حفظ می کنی: درست عین یک بیمار واقعی به نظر می رسی، اما قند در دلت آب شده است. می توانی سه روز طولانی و فرحبخش را به سر کار نروی! از حالا می دانی که سه روز سرگیجه نخواهی داشت...

***
روی تخت دراز کشیده ای. بی خوابی کلافه ات کرده است. پایین رفتن سطح آن هورمون را در رگهایت حس می کنی. سقف دور سرت می چرخد. کمد، دیوار، آینه... همه در حال چرخش حول محور تو هستند. چشمانت را می بندی. دوران مغزت را حول یک محور عمودی از فرق سر تا مرکز قلبت حس می کنی: فقط سه ساعت تا شنبه باقی مانده است... سرگیجه ها دوباره شروع شده اند...

***
شنبه است. همه می روند دنبال کارهایشان. در بسته می شود. زیر لب آوازی را زمزمه می کنی و به سوی جعبه ابزار می روی. آوازی از روزهای شاد و دور کودکی: "خوشحال و شاد و خندانم...قدر دنیا را می دانم..."
طناب را پیدا می کنی. قبلاً خوب به موضوع فکر کرده ای. قلاب پنکه سقفی تحمل وزنت را دارد. روی صندلی می روی. درست روبروی آینه. نگاهی به تصویر غریبه توی آینه می اندازی. لباسش را مرتب می کند. طناب را دور گردنش می اندازد و آرام صندلی را سرنگون می کند. غریبه حول قلاب پنکه به دوران درمی آید. انگار سرگیجه دارد. همان جا به حال خود رهایش می کنی. دیگر شنبه ای وجود ندارد...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

19

سبحان بامداد ,"صابرخوشبین صفت" ,م.فرياد ,مهدی دارویی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,م.ماندگار ,آرمیتا مولوی ,همایون طراح ,فرزانه رازي ,بهروزعامری , ناصرباران دوست ,محمد علی ناصرالملکی ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,مریم مقدسی ,شیدا محجوب ,سارینامعالی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ف. سکوت (4/7/1395),فرزانه رازي (4/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (4/7/1395),مریم مقدسی (5/7/1395),سارینامعالی (5/7/1395),همایون طراح (5/7/1395),بهروزعامری (5/7/1395),زهرابادره (آنا) (5/7/1395),شیدا محجوب (5/7/1395), ناصرباران دوست (5/7/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (5/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (5/7/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (6/7/1395),زهرا بانو (6/7/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (6/7/1395),آرمیتا مولوی (6/7/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (6/7/1395),رضا فرازمند (6/7/1395),محمد علی ناصرالملکی (6/7/1395),حمیدرضا میرمعزی (7/7/1395),"صابرخوشبین صفت" (7/7/1395),مهدی دارویی (7/7/1395),سبحان بامداد (8/7/1395),م.ماندگار (9/7/1395),غزل سادات پورنسایی (11/7/1395),ف. سکوت (11/7/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (11/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (12/9/1395),حسین شعیبی (2/10/1395),همایون به آیین (14/12/1395),ف. سکوت (11/8/1396),ف. سکوت (10/1/1397),ف. سکوت (7/1/1398),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 مهر 1395 - 00:15

سلام
یعنی یک لحظه در آخر داستان فکر کردم راوی دوگانه شد اما به ته تهش که رسیدم و دوباره پاراگراف آخر را خواندم دیدم نه این ترفند نویسنده بوده و واقعا جالب بود از این نگاه

شخصیت تصویر داخل آینه را برای مخاطب مرور کند
بشخصه این وجه داستانتان را خیلی دوست داشتم چون نکته کلیدی داستان بود
ولی خب یک چیز در لفافه ماند و منه مخاطب دوست داشتم بدانم چیست و خب راویی را هم که دوم شخص انتخاب کرده بودید بیشتر با شخصیت احساس همدردی می کردم و بیشتر دوست داشتم بدانم مریضی شخصیت چی بود و چه هورمونی کم داشت
درست است که داستان کوتاهست و زیاده گویی مجاز نیست اما چون کل داستان مربوط به آن بیماری می شد پس کلیدی بود که نامش گفته می شد چون نیاز داستان است
ازآن نکته که بگذریم باید بگویم راوی درستی را برای روایتتان انتخاب کرده اید و نقطه قوت داستان است و از عهده اش نیز خیلی خوب بر آمدید و روان بود.
عنوان داستان هم خوب بود نظر خاصی ندارم در موردش
در مورد پیرنگ هم خب اگر اسم بیماری مشخص کنید پیرنگ قویتر خواهد شد
شروع و پایان خوبی هم داشتید و کشش لازم را برای دنبال کردن داشت
بعد مدتها با داستان قابل توجهی برگشتید و من قلمتان را تحسین می کنم
منتظر داستان بعدیتان هستم و موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 15:41

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام مریم جان، @};-
به نظر شما، بیماری اش چه بود و کدام هورمون در بدنش کم بود؟:-/

@};- @};-


@ف. سکوت توسط مریم مقدسی Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 20:17

نمی دونم بخاطر همین پرسیدم:-/
نباید می پرسیدم ? :-s
آیا نکته انحرافی بود ? :-s
اینجا کجاست ? من کیم ? :-s
:|


@مریم مقدسی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 21:12

نمایش مشخصات ف. سکوت سلامی دوباره،
خب این تخصص دکتر فرازمند است نه من!;)
ولی سطح هورمون سروتونین در بیماران افسرده پایین است که موجب بی خوابی آنها هم می شود. در عوض سطح هورمون دوپامین آتها بیشتراز افراد عادی است.
همچنین مقدار هورمون لذت و شادی (آندورفین) معمولا در این افراد پایین هست.
البته فکر کنم سطح این هورمونها در همه ما ایرانی ها به شکل بالاست. چون در یک مقاله خواندم که میزان افسردگی ایرانیان از بسیاری از کشورهای جهان بیشتر است.

خلاصه: انسان، فانی است. ارسطو، انسان است=پس: ارسطو فانی است.:D


@ف. سکوت توسط مریم مقدسی Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 21:47

وای سر خلاصه چقدر خندیما=)) =))

سپاس الان فک کنم یک چیز هایی با توضیحاتتون فهمیدم :-s
از خانوم دکتر محجوب هم یه سوالی باید بکنم :D


@مریم مقدسی توسط رضا فرازمند Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 20:31

نمایش مشخصات رضا فرازمند با سلام

چون ازبیماری صحبت شد گفتم یادی از استاد طب شغلی جناب دکتر راموزنی بکنم-که برای اولین بار در جهان بیماری شغلی را بیماری های محیطی تفکیک کرد .
این فرد دچاربیماری- فرسودگی شغلی شده -که از شغل ویامحل و افراد در محیط کار راضی نیست
فرسودگی شغلی 5 مرحله دارد1ماه عسل 2کمبود سوخت یا کمبود انرژی3علایم مزمن4مرحله ی بحران5 رسیدن به بن بست 0وهرکدام از این مراحل خود شامل چند زیر گروه هستند که البته اگر دوستان دوست داشتند بعدا توضیح می دهم 0 از اینکه وسط کلام شیرین شما پ******** بنده را ببخشید@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 20:39

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، کاش توضیح می دادید. ما هم چیزی یاد می گرفتیم.;)


@رضا فرازمند توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 22:12

خیلی ممنون آقای دکتر
اگه توضیحات کامل تر کنید عالی تر میشه


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 11:48

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خانم سکوت عزیزم
داستان زیبا و تلخی خواندم
محیط کار اگر لذتبخش نباشد حتما از مرگ هم بدتر خواهد بود .
اما شخصیت داستان شما باید کمی سرسخت تر بود و نباید مرگ را ترجیح می داد
داستان را دوست داشتم به خاطر رمزها و قلم زیبایتان
م فق باشید


@زهرابادره (آنا) توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 15:43

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید.@};-
وای.....محیط کار ما... x-(
من اگر جایش بودم نارنجک می بردم سر کار و اونها رو می ترکاندم!:D


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 12:03

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
کاش فیزیک و روانشناسی نخونده بودم

از اونجاییکه جاذبه روح رو میکشه این فکر منو نگهداشت نذاشت بروح بقیه ی داستان دست پیدا کنم باید دوباره بخونم اما میدونم اسم این داستان فراتر از سرگیجست
دوباره می خوانم اگه خدا بخواد

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 15:47

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید.@};-
هر چند اعتقاد بر این هست که روح چون جسم نیست، شرایط فیزیک بر آن حاکم نیست، ولی من این جمله را با الهام از فیلم "21 گرم" با بازی "شون پن"نوشتم: هنگام مرگ 21 گرم از وزن هر کسی کم می شود. انگار وزن روح است...
@};-


@ف. سکوت توسط زهرابادره (آنا) Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 12:07

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام مجدد عزیزم
اینجا مجبور شدم کمی بیشتر وارد مجهولات بشویم تا شاید یاد بگیریم
تا اآنجایی که من خوانده ام و حتی تجربه شده است که جسم بعد از خارج شدن روح سنگین تر می شود به خاطر اینکه جاذبه با قدرت بیشتری در بدن متوفی جریان می یابد
در موقع حیات روح جسم را در حالت تعادل نگه می دارد . چون که روح خودش هم جاذبه دارد و جسم را در حالت بی وزنی قرار می دهد .
بعضی فیلم ها علمی نیستند و از روی تخیلات ساخته می شوند.
البته شاید هم من اشتباه بکنم و منتظر دوستانی خواهم شد که اطلاعات مضاعفی دارند
سپاس


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 12:11

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
اولش که اسمشو خوندم حواسم رفت پی سرگیجه ی هیچکاک !
داستان خوبی ... بود ! ولی ... ولی ... ولی خب من ، خیلی دوسش نداشتم ! :">

من که ام ؟! بیگانه ای با نام خویش
غرقه ای در بحر بی آرام خویش

کودکی جا مانده از ... عمری که رفت !
قهرمانِ قصه ی ناکام خویش

خسته از درد حقیقت از دروغ ...
در پی دنیایی از اوهام خویش

ناگزیز از زندگی در نیستی
شاهد تقویم بی ایام خویش !

مستِ تیپا خورده ای که میخورد
شوکرانی تلخ را از جام خویش

قاتلی مقتول ، در زندانِ خود
بی سرآغازی پیِ انجامِ خویش

داغداری که رها از کینه اش
می شود یک روز با اعدام خویش !

بانو " فریبا صفری نژاد "


درود بر یانو سکوت .
شاد و عاشق .
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 15:49

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که خواندید. @};-
ولی خب چرا دوست نداشتید؟ پس چرا قلب دادید؟ بیایید پسش بگیرید!:)


@ف. سکوت توسط فرزانه رازي Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 16:37

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
با دار زدنش حال نکردم !
دلم خواست قلب دادم ! :D
دونخته زبون
پوررررررررررررررررررررررر


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 21:13

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دکتر سکوت
سلام و عرض ادب
داستان سرگیجه به سرگیجه مون انداخت
خب هورمون عشقش کم بود هورمون توجهش کم بودخسته بود یا چی ؟ استراحت کرد خوب شد چرا دیگه رفت خودشو دار زد که دیگه شنبه وجود نداشته باشه
اونم روبروی اینه اونم به پنکه سقفی روشن !؟
بیچاره شنبه

@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 21:27

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام بر آقای باران دوست،@};-
به نظر شما چرا رفت؟
اون بالا به مریم جان گفتم کدام هورمونش کم بود، حالا روانشناس های سایت مرا به پنکه آویزان می کنند، اگر اشتباه گفته باشم.:-s
کی گفت که پنکه روشن بود؟:-/
کی گفت که مشکلش فقط شنبه بود؟ البته قبول دارم که: "شنبه روز بدی بود...روز بی حوصلگی..." فرهاد مهراد
ولی؟؟؟؟؟:D


@ف. سکوت توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 23:41

نمایش مشخصات ناصرباران دوست ارسطو فانی است
فانی وزیر ماست
ارسطو وزیر ما می باشد !!!


@ف. سکوت توسط ناصرباران دوست Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 23:42

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سروتونین همون هورمون عشقه خانم دکتر البته با اجازه آقای دکتر فرازمند@};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 23:57

نمایش مشخصات ف. سکوت فکر کنم هورمون عشق، اکسی توسین باشد.


@ ناصرباران دوست توسط رضا فرازمند Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 20:49

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

استاد باران دوست عزیز

لطف دارید

در پزشکی جدید اشاره می شود-به بیماری شغلی-که البته پایگذار این بیماری واین طب دکتر راموزنی بوده0
او برای دفاع از حقوق کارگران وکارمندان کشورش که با بهانه های واهی از طرف کار فرما -از شغل خود اخراج می شدند-سالها عمر خودرا صرف گردش و تحقیق در کارگاههاو مزارع وشرکت ها و اداره جات نمودوبسیاری از بیماری شغلی یا مرتبط به شغل را توضیح داد واز انسانهای زیادی دفاع کرد- در این داستان فرد به احتمال قوی دچار فرسودگی شغلی وبدنبال آن افسردگی ماژور ودرنهایت اقدام به خودکشی کرده . این بیماری5 مرحله دارد و در جواب به کامنت خانم مقدسی آورده شده. از اینکه زیاده گویی کردم بنده را ببخشید@};- @};- @};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 23:15

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) درود بر ف سکوت

از راوی دوم شخص استفاده کرده ای که مناسب احوالات داستان است ! وقتی که آشنای بیرون از آینه با غریبه ی درون آینه یکی می شوند !!

امیدوارم به روز باشی ...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 23:38

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، @};-
دیر آمدی ریرا...
باد آمد و همه خاطره ها را با خود برد...


@ف. سکوت توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در دوشنبه 5 مهر 1395 - 01:54

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) ندیدمتان !
در واپسین پرسه , به نیک روزی رسیدم . همین بزرگترین موهبت بود برای ما ...


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 10:32

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن وای من عاشششششق شنبه م:x
روز پیشرفت...
روز نو شدن....
روز تکرار شادی:x
خیلی در حق شنبه ظلم شده هااا:D
ولی متنفرم از جمعه،خصوصا عصراش که آدم یاد امام زمان میفته و غمگین میشه:(
و ســـــــــــــــلام:*
ف.سکوت ماهم خیلی قشنگ بود
من انقدر که بااین بیماران افسرده جنگیدم باخوندن داستانت یاد اونا افتادم،کاش من پیش ایشون بودم خودشو دار نمیزد
آخه99درصد کسایی که من درمانشون میکنم:D همه شون دراین موضوع اتفاق نظر دارن که ای کاش زودتر پیشمون بودی:D
یعنی جوری روحیه طرف افسرده رو عوض میکنم که تبدیل به یه آدمی میشه از نوع مانیا:D
آخرداستان رو اصلا دوست نداشتم:(
کاش یکی از راه برسه نجاتش بده...
ولی موضوع داستان خیلی خوب بود،عالی هم نوشتینش،پس دستتون درد نکنه:* :* :* :*
@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 11:22

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنونم که خواندید.@};-
پس شما روانشناس هستید؟:-/
خب بیایید در محیط کار این خانم و همکارانش را درمان کنید.:D :D :D تا بنده خدا سرگیچه و گرگیجه نگیره!=(
این موضوع به طور کلی خیلی جای بحث داره. معمولاً در ایران به بیماری های روانی خیلی توجه نمی شود. اینقدر افسردگی ملت را نادیده می گیرند تا می روند و خودشان را دار می زنندً

حالا:
اگر شما پیشش بودید، برایش چکار می کردید؟ چی می گفتید؟ واقعاً این کار را نمی کرد؟:-/ :-/ :-/


@ف. سکوت توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 11:29

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن من روانشناس نیستم
مشاوره خوندم;)


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 14:07

جا داره این کاریکلماتورمو تقدیم تو بکنم که انقدر پر انرژی :D ماشالا:x

شنبه به همیشه تعطیل بودن جمعه اعتراض کرد! :D


خدایی بانو داستانو خوب نوشتها من که خیلی خوشم اومده:D


@مریم مقدسی توسط عاطفه حجابی دخت ایمن Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 17:36

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن آفرین شوهری
آره بابا من عاشق شنبه هستم بدجور ،اصلا قدیما شاگرد زرنگ بودم،خخخخخخ:D


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 22:09

اه شنبه :-s
اوه من یکسال باز نشسته ام :D
الان دیگه مشکلی نیست شنبه می خواد بیاد می خواد بره






بچه زررررررررررررنگ:D


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 13:53

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی :">


@آرمیتا مولوی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 14:09

هی دختر چه عجب پیدات شد :D
خلافیت زیاد شده ها
جریمت رو کردن یه داستانه گفته باشم :D


@آرمیتا مولوی توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 16:50

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید.@};-
پیشترها حرف هم می زدید!:D


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 20:58

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

داستان زیبایی بود

بهره بردم

این فرد دچار فرسودگی شغلی وافسردگی شده- افسردگی از نوع ماژور بوده 0

چند هرومون نشاط آور در بدن ترشح می شود که کمبود آنها موجب افسردگی و....می شود

مثل سروتونین-اپی نفرین- نور اپی نفرین-ملاتونین-کورتیزول و.... که البته مهمترین هورمون در این گروه سروتونین است وکمبود آن به طور شدید موجب افسردگی می شود@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط ف. سکوت Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 21:11

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم. @};-
از اطلاعات تخصصی شما هم استفاده بردیم. سپاس فراوان.@};-


@رضا فرازمند توسط مریم مقدسی Members  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 22:10

خیلی ممنون آقای دکتر
اگه توضیحات کامل تر کنید عالی تر میشه =D


@مریم مقدسی توسط رضا فرازمند Members  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 18:58

نمایش مشخصات رضا فرازمند باسلام مجدد
دکتر -راموزینی - پدر طب شغلی-اعتقاد داشت بیماری ها دوگونه اند-یا شغلی هستند یاغیرشغلی-

وبیماری شغلی را اینطور تعریف می کرد. بیماریهایی که به علت عوامل وعوارض محیط کار مثل - استرس -مواد شیمیایی- عوامل فیزیکی مثل سرو صدا و....ایجاد میشود
معمولا مواد شیمیایی وعوامل فیزیکی در محیط کار تعریف شده اند ولی واقعا" جایگاه علت ومعلولی عوامل روانی- مثل استرس -اضطراب- افسردگی - میگرن-خودکشی و...دقیقا" مشخص نیست واین پایه ی شد برای مطرح شدن طبی بنام -طب کار یا طب صنعتی با تخصص جداگانه-
در این طب افراد را برحسب توانایی -فیزیکی - روحی وروانی در یک شغل می گمارند والبته افراد که از طرف این طب برای احراز یک شغل معرفی میشوند - از طرف پزشکان این شغل باید حمایت ومورد دفاع قرار گیرند-در اغلب دادگاههای شغلی-برای تعیین درصد ضرر وزیان به کارگر وکارمندافرادبه پزشکان طب صنعتی معرفی می گردند@};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 22:26

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
@};- @};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 06:24

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
@};- @};- @};-


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 23:19

نمایش مشخصات ح شریفی سلام بر خانم سکوت
" سرگیجه " تلخ بود و پر از اندوه
خسته نباشید عرض می کنم
همیشه شاد باشید@};- @};-


@ح شریفی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 07:11

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید.@};-


نام: حمیدرضا میرمعزی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 مهر 1395 - 01:09

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی با سلام
داستان شما داراي ويژگيهاي يك اثر خوب و برجسته بود كه بكارگيري اشارات و نقاطي كه ذهنيت خواننده را درگير ميكند، ازجمله آنهاست. اما به عقيده من، نخست نام بيماري و هورموني كه آورديد، را بايستي براي خواننده امروزي مشخص ميكرديد. چراكه بسياري از مخاطبان شما اگر بيشتر از خودتان از دانش سررشته نداشته باشند، كمتر هم نيستند. لذا براي رعايت حس كنجكاوي ايشان نبايد چيزي را مبهم و پاسخ نداده رها ميكرديد.
نكته ديگر كه بنظرم قدري به ساختار روايي داستان شما آسيب رسانده است، عدم تبيين ادله مكفي براي انتخاب خودكشي توسط قهرمان داستان است.
مرگ را ميخواهم اما نميتوانم ناچيز شمارم....
وقتي بناست مهمترين رخداد زندگي، يعني مرگ واقع شود، بايد به اندازه كافي درباره انتخاب ارادي آن خوانندگان را مجاب كنيد. چراكه كساني كه خودكشي ميكنند، دلايل برجسته و بسيار تاكيدي و لايتغيري براي انتخاب خود دارند. نميتوان اين دلايل را به مخاطب خود ارائه نكنيد و حق قضاوت را درباره تصميم قهرمان داستان را از وي سلب كنيد...
آنچه عرض شد، باور شخصي منست و اصراري ندارم كه درست و فراگير است..
با تشكر


@حمیدرضا میرمعزی توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 07:25

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید.@};-
علائم مطرح شده همه نشان می دادند که فرد دچار فرسودگی شغلی و افسردگی است. و در داستان قرار هست نشان بدهیم نه بگوییم.
به نظرم لازم نبود ادله ای برای تصمیم پایانی بیاوریم. پایان افسردگی مشخص است.;)
از این که خواندید و زحمت نظر و نقد خوبی را کشیدید، سپاسگزارم.@};-


نام: صابرخوشبین صفت   ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 04:21

سلام و درودها
@};- @};-


@صابرخوشبین صفت توسط ف. سکوت Members  ارسال در چهار شنبه 7 مهر 1395 - 07:12

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید. @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.