یک روز معمولی

بالاخره رفت. حالا می توانستم با خیال راحت هر کاری دوست دارم، بکنم. با این که در کل شبانه روز سه جمله هم رد و بدل نمی کردیم، بودنش حس زیر ذره بین بودن بهم می داد و از اعماق وجدانم چیزکی به نام احساس مسئولیت یا وظیفه شناسی وادارم می کرد که حضور نامرئی ام را با غذا پختن، ظرف شستن، تمیزکاری و حتی نشستن در کنارش مرئی کنم.
با رفتنش ماسکم را فاتحانه و رذيلانه به کناری انداختم. "هیاهوی زمان" جولین بارنز را برداشتم و به تخت پناهنده شدم. ساعت 11 تمامش کردم. آرامشی نیافته بودم. بدتر محیط کار و جامعه نفرت انگیزی را که ازش فرار می کردم، برایم زنده کرده بود. چه شباهتی...
اشانتیون او ازم پرسید: ناهار چی داریم؟ گفتم: حالا زوده. ناهاری که بچگیام دوست داشتم رو بهت می دم.
توی تبلت دنبال چیزی آسان برای بی خیالی گشتم. "انگشت اتهام" آگاتا کریستی را پیدا کردم. دوباره به تخت پناهنده شدم. ساعت 14 و 30 دقیقه تمامش کردم. فایده ای نداشت. مرا به یاد پیام های تهدیدآمیز رئیسم انداخت. نوشته بود چرا در فلان گروه تلگرامي جلوی 5 هزار نفر اظهار نظر کرده بودی؟ از تو به وزارتخانه شکایت می کنم. من هم در جواب، اصل 23 قانون اساسی را برایش فرستادم. دوباره تهدید کرد: چرا موهایت در عکس تلگرامت معلوم است؟ ازت به حراست شکایت می کنم. من هم برایش از پیام عاشقانه ای که برای برخی از دانشجوهای دختر خوشگل ارسال کرده بود، یک اسکرین شات فرستادم. به گ...خوردن افتاد. تمنا کرد که دوستانه با هم جلسه ای بگذاریم و صحبت کنیم. جوابش را ندادم. مردک احمق...
آمدم پایین. اشانتیون همچنان در حال داد و فریاد توی هدفون و بازی آنلاین بود. فریاد زدم: ساکت شو. مغزم از کار افتاد. بیا ناهار بخور. میز را چیدم. چند ثانیه ای با دهان باز نگاهم کرد. یادآوری کردم: توافق کرده بودیم غذای بچگیهایم را بخوریم: نان و پنیر و انگور.
میز را جمع کردم. قبل از پناهنده شدن به تخت، "سال بلوا"ی عباس معروفی را از کتابخانه برداشتم. بار سوم بود که می خواندمش. ساعت 22 تمامش کردم. برای پایانش کمی گریه کردم. برای بار سوم.
سرگیجه عجیبی داشتم. چشمانم تار بود. بلند شدم که بروم. پایین لباسم به پاتختی گیر کرد. سکندری خوردم. با پیشانی رفتم تو در. تلوتلوخوران آمدم پایین. گفتم: ساعت خاموشی وای فای و گوشی است و دوشاخه را درآوردم. شام، کلوچه و شیر خوردیم. حالا که او نبود، می توانستم هر کاری که دوست دارم، بکنم.

تقدیم به: همایون، با یک دنیا لبخند و خنده.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

10

الف . محمدی ,همایون طراح , ناصرباران دوست ,ن.م ,م.فرياد ,علی غفاری دوست (مارتین) ,پیام رنجبران(اکنون) ,م.ماندگار ,رضا فرازمند , ک جعفری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (20/6/1396),همایون طراح (20/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (20/6/1396), ناصرباران دوست (20/6/1396),هستی مهربان (20/6/1396),ن.م (20/6/1396),کوثر علیزاده (20/6/1396),سارینامعالی (21/6/1396),رها تمیمی (21/6/1396), زینب ارونی (25/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (25/6/1396), ناصرباران دوست (25/6/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (28/6/1396),پیام رنجبران(اکنون) (30/6/1396),امیر محمدرنجبر (1/7/1396),م.ماندگار (2/7/1396),مهشید سلیمی نبی (4/7/1396),رضا فرازمند (8/7/1396), ک جعفری (11/7/1396),علی غفاری دوست (مارتین) (12/7/1396),

نقطه نظرات

نام: همایون طراح   ارسال در دوشنبه 20 شهريور 1396 - 12:24

خوشحالم که " یک روز معمولی " دیگر را نشانمان دادید. هر چند کمی با رنگ و بوی فمینیستی!;)
اما برای من جالب بود. به نحوی حس کردم جمله ی آخر داستان می تواند یک کنایه باشد. که اگر این طور باشد آن جنبه ی فمینیستی به کلی از بین می رود.
یک نگاه دیگر می تواند این باشد که زن داستان با رفتن مرد داستانش آن لایه ی عمیق زیرین روابطش با مرد را نشان می دهد. لایه ای که بیانگر این است که چیزی سر جایش نیست. اتفاقات زندگی شان و آن روابط چیزی بر خلاف میل درونی و باطنی اوست. و متفاوت است از آن چیزی که در ظاهر نشان می داد. چه در روز تعطیل و چه غیر تعطیل! با توجه به اینکه این داستان در جواب داستانی از بنده است ( که از این بابت خوشحالم و سپاسگزار ) پس به عبارتی سرکار خانم سکوت برداشت خود از داستان بنده را در قالب داستانی بیان کردند که خود نیاز به برداشت می باشد. البته به اعتقاد من! چون این یک اتفاق معمولی نیست. به هر حال این هم زاویه ای بود و یا برشی از یک روز معمولی! شاید دیگر دوستان هم از روزهای معمولی دیگر رونمایی کنند روزی! شاید...

درود بر شما
سپاس بابت لطف شما به بنده
موفق و سبز باشید


@همایون طراح توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 20 شهريور 1396 - 14:06

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
روز معمولی شما یک روز غیرمعمول بود و روز داستان من کاملاً معمولی.:D
اتفاقاً پیشنهاد خوبی است که هر کس یک روز معمولی را رو کند. مثلاً آقای باران دوست!


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 شهريور 1396 - 20:02

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام .داستانتون بسیار زیبا و دلنشین بود .درود بر شما .موفق و شاداب باشید@};- @};-


نام: الف . محمدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 شهريور 1396 - 23:17

نمایش مشخصات الف . محمدی روزی که خیلی معمولی نبود !


انگار در و دیوار خانه دهان باز کرده و می خواهند تمامَت را ببلعند ولی می دانی که آنها هم در نهایت ذهن در هم ریخته ات را بالا می آورند !
از خانه بیرون میزنی . ترکیبی از بوی تند ادکلن هاوایی و نان تازه ی بربری ، فضای آ************ را پر کرده ! پشتت را به آینه می چسبانی تا به پارکینگ برسی .
نگاهی گذرا به ماشین کناری ات می اندازی . آثار تصادف شدید روی بدنه ی سمت راست ماشین ، به سرعت از مقابل نگاهت می گذرد !
دلت می خواهد پا بگذاری روی پدال گاز ، پا بگذاری روی تمام آئین و قواعد خودساخته و دست و پاگیر آدمها ! اما حجم این جسدهای فلزی بی قواره که در صفهای کج و ماوج ایستاده اند ، کلاف سردرگم فکرت را کلافه تر می کند !
زیر لب دشنام می دهی به این شلوغی که از آن گریزانی و به خلوتی که سکونش قورتت می دهد !
مقصدی نداری . هر وقت که مقصد نداری به قبرستان می روی ! آرامش آنجا آرامت می کند ! انگار که هوایش ، سقف جمجمه ات را می شکافد و هوای مسموم ذهنت را می مکد !
شیشه ها را بالا می کشی و سکوت را با صدای موسیقی می شکنی :
" سادگی مرا ببخش
که خویش را تو خوانده ام
برای برگشتن تو
به انتظار مانده ام
سادگی مرا ببخش
که دلخوش از تو بوده ام
تو را به انگشتر شعر
مثل نگین نشانده ام "
در هوای ابری ذهنت ، خاطره هایی زنده می شوند و راه می روند ! آنقدر شیرین که لبخند میزنی ،آنقدر تلخ که گریه می کنی !
آنقدر غرق در دریای خیالت می شوی که با برخورد به ماشین جلویی ، به خشکی واقعیت می رسی !
چهره ی راننده را می بینی که عصبانیتش با دیدن حال و روز تو ، دگرگون می شود ! و در نهایت می گوید که بیشتر مواظب باشی !
نقطه ی اوج این روز معمولی نامعمول هم فروکش می کند ! موسیقی را مثل جریان ویرانگر افکارت خاموش می کنی ! مسیری را که آمدی ، بازمی گردی .
آ************ بوی دستمال نم گرفته ی چرک مرده ی گندیده می دهد ! 


درود بانو سکوت عزیز

خوشحالم که بعد از مدتها سکوت را شکستید و داستان زیبای دیگری نوشتید .
سپاس از جناب طراح با داستانشان که باعث تازه شدن دیدار با شما شد !

شاد و پیروز باشید بانو جان @};-


@الف . محمدی توسط الف . محمدی Members  ارسال در دوشنبه 20 شهريور 1396 - 23:19

نمایش مشخصات الف . محمدی آن ستاره ها آ س ان س و ر میباشد !:D


نام: امیر محمدرنجبر کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 مهر 1396 - 16:18

نمایش مشخصات امیر محمدرنجبر سلام بر ف. سکوت داستانت عالی و من دوباره برگشتم خوش امدم


نام: امیر محمدرنجبر کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 مهر 1396 - 16:19

نمایش مشخصات امیر محمدرنجبر سلام بر ف. سکوت داستانت عالی و من دوباره برگشتم خوش امدم آیا خانم سارینا معالی اینجا میاد ؟؟؟


نام: رضا فرازمند   ارسال در شنبه 8 مهر 1396 - 20:49

سلام
عالی ودلربا بود
مثل همیشه
@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.