مترسک

کلاغ گستاخانه پوشالی را با نوکش بیرون کشید. قار قاری کرد. پر کشید و رفت. مترسک تا جایی که می توانست رفتن او را تماشا کرد. سیاهی شور زندگی را در کلاغ دوست داشت.
بیست سالی بود که در این مزرعه کار می کرد. روزهای اول او هم شور زندگی داشت. اوایل حتی کلاهی هم بر سر داشت، اما خیلی زود کسی آن را برداشت. در آغاز کارش، کشاورز خیلی دور و برش می پلکید. یک روز کلاه می گذاشت. یک روز برش می داشت. بار دیگر لباسی بر تنش می کرد. دکمه هایش را باز می کرد. دوباره می بست. کنارش می ایستاد و در حالی که با او حرف می زد، چپقش را می کشید و به شفق نگاه می کرد. حتی یک روز عکس یادگاری هم با او گرفت.
اما این عشق و عاشقی زیاد طولانی نبود. درست نمی دانست از چه زمانی به بعد، دیگر کشاورز به چشمانش نگاه نکرد. از وقتی که مترسک تازه همسایه را دید یا از وقتی که صاحب یک پسر شد؟ شاید هم از وقتی که یک آنتن موبایل روی سقف انباری نصب کرد تا به همه دسترسی داشته باشد.
پسر مترسک را دوست داشت. با یک شمشیر چوبی با او بازی می کرد. آن را در قلب مترسک فرو می کرد. پوشال هایش را بیرون می کشید. آستین لباسش را طوری می کشید تا به یک سمت کج شود. سپس با لگد از جهت مخالف صافش می کرد. گاهی از دور با سنگ چشمانش را نشانه می گرفت. هدف گیری خوبی هم داشت.
به مرور زمان، مترسک رنگ باخت. هم برای پسر و هم برای خودش. گذر ابرها را می دید. به سایه آن ها بر روی زمین نگاه می کرد. برای خودش با سایه ها بازی تخیل می کرد. درست همان طور که در کودکی با برادرش این بازی را می کرد... می خواست بگوید دلش برای او تنگ شده، اما چیزی حس نمی کرد. ذهنش هم خالی بود. سعی کرد کتاب هایی را که خوانده پیش خودش مرور کند. اما چیزی به یاد نمی آورد. تنها مترسک داستان جادوگر شهر اوز را به خاطر داشت...
روزی که کشاورز مترسک جدیدی را به مزرعه آورد و او را از روی تکیه گاهش به زیر انداخت، برای یک لحظه تصاویر زیادی را به خاطر آورد. به مترسک جدید نگاه کرد. کشاورز یک پیراهن زنانه هم بر تن او کرد...

پی نوشت: برای دوستم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

15

ابوالحسن اکبری ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,همایون طراح ,شیدا محجوب ,پیام رنجبران(اکنون) ,سبحان بامداد ,آزاده اسلامی ,محمد علی ناصرالملکی ,علی غفاری دوست (مارتین) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,داوود فرخ زاديان ,زهرابادره (آنا) ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (4/10/1395),محمد علی ناصرالملکی (4/10/1395),سبحان بامداد (4/10/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (4/10/1395),همایون طراح (4/10/1395),بهروزعامری (4/10/1395),فاطمه رنجبر (4/10/1395),ترنم سرخسی (4/10/1395),آزاده اسلامی (5/10/1395), ناصرباران دوست (5/10/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (6/10/1395), یوسف جمالی(م.اسفند) (6/10/1395),حسین شعیبی (6/10/1395),داوود فرخ زاديان (7/10/1395),پروين خواجه دهي (8/10/1395),سبحان بامداد (9/10/1395),شیدا محجوب (9/10/1395),ابوالحسن اکبری (10/10/1395),م.ماندگار (11/10/1395),زهرابادره (آنا) (12/10/1395),پیام رنجبران(اکنون) (1/11/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 دي 1395 - 11:28

سلام،

داستان " مترسک " مابین تکرار و تفاوت قرار گرفته و این امر موجب ایهام کلمه شده است. ایهامی که پایان داستان به مخاطب القا می کند. در بررسی این داستان " راوی " نقش بسزایی دارد. راویی که در ظاهر سوم شخص است و فضایی از بیرون را برای مخاطب ترسیم می کند. یک جهان ظاهری که با پایان یافتن داستان برعکس شده و شکل و کاربردش تغییر می کند. یعنی راوی فضای کل می شود و مترسک و اتفاقات اطرافش فضا جزء می شوند.
راویی که در ظاهر سوم شخص است و با احساسات و عواطف مترسک آشناست اما در باطن حقیقت دیگری نهفته است. در واقع مترسک انعکاس عواطف و احساسات درونی راوی است و در اصل داستان درون فضای درونی راوی شکل گرفته است. وقتی در پایان داستان معنای مترسک رنگ می بازد و حاصل اتفاق جدیدی می شود ایهام شکل می گیرد.
این شگرد یعنی انعکاس اول شخص به صورت سوم شخص بسیار جالب بوده و این یکی از تفاوت های اساسی داستان است. با این وجود و برگشت به اصل زاویه دید می توان گفت داستان از نوع سیال ذهن است.
پایان داستان ماهیت راوی نیز مشخص می شود. که داستان حالت فمنیستی می گیرد، پس می توان گفت راوی یک زن است. زیرا روحیه آزادی خواهانه زنانه در تاروپود داستان رسوب کرده است و در اینجا مترسک نماد یک زن است یا می توان گفت همان احساسات از هم گسیخته راوی است.
داستان دارای فضاسازی خوبی بوده و آنچه را که باید نشان دهد به مخاطب نشان می دهد. فقط در یکجا نوشته شده " هم برای پسر و هم برای خودش" در این جمله " خودش " برایم در ابهام مانده و نمی دانم آیا منظور خود راویست؟ یا مرد کشاورز؟
به هر حال داستان زیبایی بود و از خواندنش لذت بردم
موفق باشید

@};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 دي 1395 - 11:29


کابوس هایم

زنی را بلعیده است

که هرشب

فریادهایش

شومی را بر اقبالم می نشاند

از خود

ایستاده ام

مانند ساعتی

که سالهاست

از کوک ایستاده است

در این بیهودگی تعبیر

ثانیه ها ممتد می شوند

میان نخواستن ها

نشدن ها

حادثه ای که قرار است

همیشه

در خواب هایم بدود

متین یحیی زاده( م. مقدسی)

@};-


@مریم مقدسی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 4 دي 1395 - 11:58

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام مریم جان،
ممنونم که خواندید و زحمت نقد زیبایی را هم کشیدید.@};-

شعر سپیدتان هم خیلی زیبا بود... جایی میان بودن ها و نبودن ها، اتفاق افتادن ها و اتفاق نیافتادن ها، ابهام ها و سردرگمی ها...
@};- @};- @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 دي 1395 - 12:29

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
زیبا و احساسی

من هم دقیق متوجه نشدم، هم برای پسر و هم خودش، خانم مقدسی ، در مورد جمله (هم برای پسر و هم برای خودش) آیا منظور خود راویست؟ یا مرد کشاورز؟
ابهام داشتند ، اما ابهام من در مورد کلمه (پسر )، منظور راوی ،بیشتر به پسر کشاورز می خورد ! تا خود کشاورز ؟! مگه اینکه راوی کشاورز را پسر ،صدا و خطاب می کند . چون در داستان خبر از پسر دار شدن کشاورز می دهد .
@};- @};- :-/


@محمد علی ناصرالملکی توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 5 دي 1395 - 09:57

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
سپاس که خواندید.@};-
معمولاً ارجاع ضمیر به آخرین فاعل است. یعنی مترسک.


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 دي 1395 - 15:54

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

گاهی باید برای متوجه شدن
مدتی اصلا متوجه نشد

درود بر شما گرامی

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 5 دي 1395 - 09:57

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنونم که آمدید.@};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 دي 1395 - 16:02

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فاطمه رنجبر توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 5 دي 1395 - 09:58

نمایش مشخصات ف. سکوت @};- @};- @};-
@};- @};-
@};-


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در شنبه 4 دي 1395 - 23:36

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) باور ندارم در پس " مترسک " , اندیشه ای پنهان نباشد . چه, تک تک جمله ها , پیامی دارند . با این همه , نمی توانم به جمع بندی دقیقی برسم . با این همه برداشت کوچک خودم را می نویسم :

" نمی دانم مترسک ها چقدر عمر می کنند اما این را می دانم اگر راوی داستان را " اول شخص " انتخاب می کردید , داستان در نقطه ای مشخص سکته می کرد ! اما با انتخاب " سوم شخص " , داستان تا قیامت ادامه می یابد !
گویی که این راوی , به سلسله ی عمر مترسک ها خیره مانده است و زندگینامه ی تک تک آن ها را همراه با مصائبی که متحمل می شوند , بازگو می کند !
مترسک , نمادی است از انسان !
انسانی که برای هدفی والا به آفرینش می رسد اما در گردابی از سختی ها غرق می شود . همان گونه که در آغاز داستان , کلاغی با گستاخی چیزی از تن مترسک می کند و او تنها به لبخندی بسنده می کند ! پنداری که این خود آزاری را دوست دارد !
کما این که ما آدم ها هم از سر ناچاری , به پلشتی های این زندگی لبخند می زنیم و می گوییم چاره چیست ؟!
با این همه , باور من بر این است آن چه که در داستان رو به زوال پیش می رود , خود مترسک هست یا به قول بهتر خود مترسک ها ! کشاورز و فرزندش تا ابدیت زنده می مانند و تن های مترسک ها را یکی یکی پاره می کنند ...

داستان زیبایی از شما خواندم بانو ... داستانی که در حد تجسم هم زیباترین است !

آفتابی باشید


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 5 دي 1395 - 10:09

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام بر مارتین عزیز،
نمی دانم. برداشت ها متفاوت است. من برداشت یکی از دوستانم را که توی تلگرام برایم فرستاده، برایتان می نویسم. به نظر خودم نزدیک تر بود:

از اون داستانهایی بود که با بار اول هنوز سردرگم بودم. دو بار خواندمش. خیلی جالب بود. تغییر شخصیت مترسک به یک شخصیت انسانی نقطه اوج داستان بود. مثل ضربه ای که یک دفعه ای به آدم وارد میشه و وادارش میکنه حتی برای چند لحظه هم که شده با یک دید دیگه به محیط اطرافش نگاه کنه... یا شاید وادارش میکنه از یک خواب طولانی بلند بشه... برداشت من این بود:
- مزرعه برای من حیطه زندگی بود.
- مترسک برای من نماد انسانی بود که هویت اصلی خودش را در گیر و دار این زندگی فراموش کرده و شاید به عمد و به خواست خودش و از سر خستگی به یک دوره کما و بی تفاوتی فرو رفته. مثل آدمی که از زندگی سیر شده و ظاهراً زنده است.
- مرد، کلاغ و پسر مرد هر کدام نمادهایی از انواع شخصیت های یک زندگی هستند که هر کدام به نحوی تأثیری نه چندان خوشایند بر زندگی مترسک داشته اند. در واقع، هیچ خیری از هیچ انسانی به مترسک نرسیده است و هر کسی فقط با قصد و هدف سوء استفاده به اون نزدیک شده...
- در نهایت، جایگزین کردن یک مترسک دیگر به پایان زندگی به ظاهر زندگی مترسک اشاره دارد.
- بی حسی مترسک نسبت به خاطراتش، این حس را به من خواننده القاء میکنه که مترسک مهمترین مهره زندگیش را باخته و در این باخت با از دست دادن همه احساساتش به یک مترسک انسان نما تبدیل شده است...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 5 دي 1395 - 10:10

نمایش مشخصات ف. سکوت این جمله شما را خیلی دوست داشتم:
کشاورز و فرزندش تا ابدیت زنده می مانند و تن های مترسک ها را یکی یکی پاره می کنند ...


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 5 دي 1395 - 10:10

نمایش مشخصات ف. سکوت و دلم می خواهد بپرسم" چرا؟


@ف. سکوت توسط علی غفاری دوست (مارتین) Members  ارسال در یکشنبه 5 دي 1395 - 12:38

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سادیسم طبیعی کائنات را عشق است ...


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 دي 1395 - 10:35

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و ارادت بسیار
بعد از مدتها امدم و ابتدا داستان زیبای شما را خواندم.
من همیشه بعد از خواندن داستانهایتان به فکر فرو می روم. کفه ی معنا ب کفه ی ساختار سنگینی می کند.
مت مترسک را سنت دیدم.
عالی بود. دست مریزاد.
موفق باشید
@};- @};- @};- :x :x :x


@آزاده اسلامی توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 6 دي 1395 - 08:04

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم دوست خوبم که آمدید. دلم برایتان تنگ شده بود.@};-
و البته دلم برای داستانهای زیبای شما هم تنگ شده. کی دوباره برایمان می نویسید؟
@};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 دي 1395 - 22:58

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دکتر سکوت
سلام و عرض ادب و احترام
مترسک داستانی سمبلیک است که با خساست نویسنده در گسترش فضای داستان و شخصیتها پر ابهام بنظر می رسد . بعید می دانم با یک بار خواندن کسی چیزی از آنچه در ذهن نویسنده ی محترم بوده را دریابد یا به آن نزدیک شود . پس آنچه می گویم و می شنوید برداشتهای ذهنی بنده است با توجه به آنچه می دانم .
مترسک نماد آدمهایی است که از درون خالی شده اند البته نه به دلخواه که به اجبار و کارشان هم ایجاد ترس در دل پرندگان است . اینجا ما مترسکی داریم که کلاغ از شکمش پوشال بیرون می کشد و پسر کشاورز با لگد تغییر شکلش می دهد و از دور چشمهایش را نشانه می گیرد ؟! این نماد نماد زنی است که لابد زن کشاورز بوده در سالهایی کمی عشق هم در زندگی اش شکل گرفته با تغییر لباس و عینک و کلاه از او خواسته ا ند که مدام عوض شود و هیچوقت "خودش نباشد " و شده آنچه که دیگران می خواسته اند . حتی پسرش هم تغییر شکلش داده و فرم بدنش یا فرم فکرش را به چالش کشیده و نهایتا زنی شده منفعل گوشه نشین و بی اراده که هرچه دیگران خواشته اند کرده و اینک رقیبانی را هم درکنارش حس می کند رقیبانی از جنس خودش مترسکهایی تازه . داستان در پایان به نقطه ی آغاز می رسد و این یعنی این اتفاق در تمامی تاریخ افتاده و خواهد افتاد .
گرچه داستان کوتاه را برشی از زندگی تعریف کرده اند اما اینهمه خساست در دادن اطلاعات به مخاطب به نظر بنده خیلی منصفانه نیست . هرچند نویسنده صاحب اثر است و درمورد مترسکش حق و اختیار و ولایت قانوی و الهی دارد .
پاینده باشید بانو خوب می نویسید از رنجها و زخمها ی ناسور مانده !
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در دوشنبه 6 دي 1395 - 08:01

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام استاد باران دوست، @};-
گاهی فکر می کنم همسر شما چطور توان زندگی کردن با شما را دارد؟ خیلی سخت است: مفهوم پنهان و آشکار هر حرف، هر کلمه، هر نگاه و هر حرکت را به درستی تشخیص می دهید آدم در برابرتان بی دفاع می شود. احساس می کند یک آدمک شیشه ای است ک می توانید همه چیز را در درون و ماورای او ببینید.
حتماً برای خودتان سخت تر است که همه چیز را می بینید و می شنوید...
...کاشکی هوشیاری نصیبم نمی شد
آخه هوشیاری غم بزرگیه. ..


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 21:53

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود .خیلی عالی بود.@};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 22:07

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام استاد،
ممنونم که خواندید. @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.