سکانس های تکراری

می روی لباس عقدت را عوض کنی. تو را می کشد پشت در و در را می بندد. قبل از این که لبانت را محکم ببوسد، می گوید: بهتر است اول کار، یک چیزی را روشن کنم. من در درجه اول مادر و خواهرانم را دوست دارم و بعد تو را...
حالا که عقد کرده اید، بیشتر یکدیگر را می بینید. خانه ای دانشجویی دارد. گاهی به آنجا می روید. امروز امتحان میان ترم داری. باید زودتر به دانشگاه برگردی. تلفن زنگ می خورد. خدا را شکر می کنی که تلفن تصویری نیست و طرف او را نمی بیند! او را می بینی که حالت چهره و صدایش پشت گوشی به طرزی نامحسوس عوض می شود. می پرسی: کیه؟ می گوید: عباس. می خواهد ببیند امتحان تا کجاست؟... داری می روی. کفشهایت را که می پوشی، به چشمهایش نگاه می کنی و می گویی: چرا دروغ گفتی؟ صدایش از توی گوشی می آمد. صدای یک زن بود! در را باز می کنی که بروی. دستت را می کشد و در را می بندد. می گوید همکلاسی اش نسرین بوده است. امتحانت را نمی دهی...
***
جشن عروسی گران است. تصمیم می گیرید به جای جشن به ماه عسل بروید. خانه آنها برایت غریبه است. کتابی را از قفسه بیرون می کشی. اسم نسرین را در صفحه اول می بینی. کتاب را می بندی. کارت پستالی را از روی میز برمی داری. نامش آنجا هم هست. لباس سبز کمرنگی را می پوشی. شب سال تحویل است. می روی پایین. مهمانهای زیادی آمده اند. دختری روبرویت نشسته است. تلاش می کند جلوی ریزش اشکهای حلقه زده در چشمانش را بگیرد. به او می گویی: دختر عمه ات مژگان را ببر بالا. الآن است ک آبرویت را جلوی همه ببرد.
گیج شده ای. نمی دانی باید بمانی یا بروی؟ برگشتن در خانواده شما بی آبرویی است. می مانی. حالا می توانی هر روز به جاکلیدی نسرین در دستانش و شال گردن او دور گردنش نگاه کنی و اشکهای مژگان را به خاطر بیاوری...
***
تلفن مدام زنگ می زند. صدای نفس را پشت گوشی می شنوی. ولی حرف نمی زند. بعد از دهها بار دلت را به دریا می زنی و می گویی: اگر با صادق کار دارید، نیست. ساعت هشت می آید. می خواهی قطع کنی که صدای مردانه ای می گوید: با تو کار دارم. دلم برایت می سوزد. چطور دختری مثل تو با چنین کسی ازدواج کرده؟! می دانی با چه کسانی رابطه داشته؟ ازش در مورد مطهره بپرس. پاسخی می دهی که خودت هم باورش نداری، ولی فکر می کنی پاسخی درست است: این چیزها مال قبل از ازدواجش با من بوده.برایم مهم نیست...
به سال ها پیغام و پسغام و نامه هایش فکر می کنی و به موقعیت هایی که از دست داده ای. از زمان عقد و آن تلفن، تپش قلب پیدا کرده ای. برایت ایندورال تجویز کرده اند. قوطی دارو را می آوری. همه آنها را می ریزی روی یک برگه کلاسور. می شماری. چهل تا هستند. خیلی کوچکند. به دسته های چهار و پنج تایی تقسیم شان می کنی. درست عین تیله بازی. دسته ها را به آرامی قورت می دهی. دراز می کشی و منتظر می مانی. هیچ اتفاقی نمی افتد. خوابت می رود. فردا کلاس داری. کیف و کلاسورت از جنس سرب شده اند. آنها را به دوستت می دهی. هر ده قدم می نشینی روی جدول خیابان. می گویی معده ات درد می کند و سرت گیج می رود. شاید مسمومیت غذایی پیدا کرده ای... زندگی بدجوری به تو چسبیده و ادامه دارد...
***
پنج سال گذشته و بچه دار نشده ای. از هر طرف گوشه و کنایه می شنوی. دیگر در بسترت نمی خوابد. می گوید: فایده ای ندارد. به مطب دکتر می روی. با تعجب می بینی که او هم می آید. دکتر معاینه می کند. جواب آزمایش را می بیند. می گوید: باید شوهرت را معاینه کنم. وقتی دکتر می گوید که مشکل از اوست، به صورتش نگاه می کنی. خاکستری می شود. بیرون مطب می گوید: اگر می خواهی جدا شویم. پاسخ می دهی: نه! من برای بچه ازدواج نکرده ام. هر کس پرسید، بیانداز گردن من. بگو بچه نمی خواهم.
توی بیمارستانی. اشکالی پیش آمده. قلب بچه نمی زند. باید سریع سزارین شوی. او نیست. به شهر خودشان رفته. مادرش عمل چشم دارد. روز قبل خواهرت وادارت کرده موهایت را کوتاه و مش کنی تا برای شوهرت جذاب شوی. فردایش می رسد. گونه ات را می بوسد و توی گوشت می گوید: تیفوس گرفته ای؟!
خواهرت طلاهای کوچکی را که داری با یک حلقه نگین دار تعویض کرده. آن را به تو مي دهد و می گوید: اگر کسی پرسید، بگو صادق برای تولد بچه بهت داده است. جلوی مردم زشت است چیزی به تو نداده است...
***
در انباری را باز می کنی. باز نمی شود. چیزی از داخل مانع باز شدنش می شود. به زور فشارش می دهی. او را می بینی که داخل انباری تاریک با موبایلش صحبت می کند. نگاهی خشم آگین به تو می کند. لباس های چرک را توی سبد می اندازی و به آرامی می روی. پنج دقیقه بعد می آید. با تغیر می گوید: دارم با اداره حرف می زنم. چرا مزاحم می شوی؟
شب است. سرانجام توانسته ای بجه را بخوابانی. حالا می توانی چای بیاوری و بعد از مدتها، بدون مزاحمت بچه، با هم چای بخورید و صحبت کنید. دنبالش می گردی. نه توی دستشویی است نه آشپزخانه، نه توی اتاق و نه حتی توی انباری. باد پرده در رو به بالکن را تکان می دهد. می روی که در را ببندی. او را می بینی که دستش را دور دهانش و گوشی گذاشته و در تاریکی بالکن حرف می زند. می گویی: بیا. برایت چای ریخته ام. ساعت ده و نیم است. هنوز نیامده است. چای سیاه و سرد شده است. کپه ای دستمال کاغذی کنارت مچاله شده و روی فرش افتاده است. می آید. نگاهی به صورتت و دستمال ها می اندازد. با پوزخند می گوید: سرما خورده ای؟!
***
لباسهایت را می پوشی و با عجله به پارکینگ می روی. امروز روز اول مدرسه پسرت است. آن ها رفته اند. تو را جا گذاشته اند. نمی خواست همکارش تو را در مدرسه ببیند. همان کسی که در انباری و بالکن با او حرف می زند. دیگر تحمل نداری. قصد داری بچه را برداری و به شهر دیگری بروی. نمی توانی بپذیری که با زنی که از تو بزرگتر است و پسرش امسال کنکور دارد و یک همسر پزشک و پولدار دارد، رابطه داشته باشد. با نیشخند می گویی که حاضری شوهرهایتان را عوض کنید! قسم می خورد که تمامش می کند. به ظاهر باور می کنی. چاره ای نداری.
***
شب می آید که چیزی را توی تلگرامش نشانت بدهد. اسم غریبه ای را می بینی و می پرسی: این دیگر کیست؟ سریع حمله می کند تا گوشی ای را که خودش داده پس بگیرد. لجبازي می کنی و پیامهایش را نگاه می کنی. عکس بدون روسری همکارش را می بینی و پیامهای همسرت را در ساعت شش صبح: صبح قشنگت بخیر عزیزم. روز خوبی داشته باشی... تمام این هشت سال با او در ارتباط بوده و شماره اش را داشته. فقط با یک اسم غریبه ذخیره اش کرده بوده است... تنها نگاهش می کنی. ضربان نامنظم قلبت را در گردن و دهانت حس می کنی. بیست سال تحمل، شکنجه ای فراتر از توانت بوده است. ماسک زده ای. خندیده ای. کمی غلیظ تر آرایش کرده ای. ولی قلبت تظاهر نکرده است. تحمل نکرده است. به کتاب پناه می بری: "سه شنبه ها با موری"... به خودت یادآوری می کنی که باید برای روزهای دیگر هفته هم چیزی پیدا کنی...

برای دوستم مهرنوش و مهرنوش های دیگر...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

17

ابوالحسن اکبری ,مریم مقدسی ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,همایون طراح ,شیدا محجوب ,پیام رنجبران(اکنون) ,سبحان بامداد ,حسین کاظمی فر ,آزاده اسلامی ,م.ماندگار ,علی غفاری دوست (مارتین) ,حسین شعیبی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون طراح (10/10/1395),الف . محمدی (10/10/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (10/10/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (10/10/1395),سبحان بامداد (10/10/1395),حسین شعیبی (10/10/1395),بهروزعامری (10/10/1395),ابوالحسن اکبری (10/10/1395), ناصرباران دوست (10/10/1395),محمد علی ناصرالملکی (11/10/1395),داوود فرخ زاديان (11/10/1395),همایون به آیین (11/10/1395),شیدا محجوب (11/10/1395),فرزانه بارانی (12/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (14/10/1395),آزاده اسلامی (16/10/1395),رضا فرازمند (17/10/1395),م.ماندگار (19/10/1395),هستی مهربان (20/10/1395), زینب ارونی (22/10/1395),حسین کاظمی فر (24/10/1395),پیام رنجبران(اکنون) (1/11/1395),مهشید سلیمی نبی (5/11/1395),همایون به آیین (14/12/1395),گلنوش دهقانپور (15/12/1395),غزل غفاری (17/12/1395),سید رسول بهشتی (1/1/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 11:46

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام :)

جای من محفوظ بمونه @};-


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط نرجس علیرضایی سروستانی Members  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 14:35

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام
و عرض ادب به خانوم دکتر عزیزم :x

نمیدونم من بی جنبه ام یا کلا بی جنبه ام .. وقتی داستان غم دار .. غم انگیز نه هاااا غم دار ..میخونم .. بعدش شوخی هام گل میکنه .. فکر میکنم منم مثل شخصیت داستان یه مدل خود آزاری دارم ... با خوندن داستانی وقتی هوای سرد تولید میشه پشتش هوای گرم رو میفرستم توی این قلب و دل و مغز بی احساس تا تولید باد کنه ... همه ناراحتی ها رو همراه خودش ببره
ولی فک کنم اینجا از شوخی های بی مزه ام استفاده نکنم بهتر باشه :)
این جمله رو دوست داشتم ( زندگی بد جوری به تو چسبیده و ادامه داره .. )زندگی بدجور به همه مون چسبیده .. بعضی وقت ها به خودت میگی حالا ک موقعیتش جور شده میشه خودت رو خلاص کنی ... چه میدونم مثلا مریض ک شدی .. دارو نمیخوری تا زودتر بمیری .. یا مثلا به خاطر بی ابرو نشدن .. هرچی بی ابرویی یه بی آبرو هست رو تحمل میکنی
توی کل داستان حس میکردم شخصیت خانم داستان یه جور جبرگرا هست .. آخه دلیلی نداره ادم اینقدر به خودش ظلم کنه .. به قول معروف میگن برای کسی بمیر ک برات تب کنه .. چی بگم .. محتوای داستان یه جور ناجور بوی نامردی میداد
نگارش داستان عالی بود ... استفاده از قالب دوم شخص، انتخاب بسیار مناسبی بود .. اسم داستان هم خیلی با نوع روایت داستان .. ک مرحله به مرحله بود (مثل یه فیلم سینمایی ) جفت و جور و خوب بود
و دیگه اینکه .. عالی بود :)
دم قلمتون همیشه گرم @};- @};- @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 19:34

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام نرجس خانم،
ممنونم که خواندید. @};-
خب در جامعه ما خانم ها معمولاً تابع جبر هستند. جبر خانواده، جبر مذهب، جبر جامعه، جبر زمانه و جبرهای ...
و شاید مثل خیلی از خانم های دیگه فکر می کرده تحمل کردن بهتر از طلاق است. چون در جامعه و عرف ما یک زن شوهردار همیشه جایگاه بهتری نسبت به یک زن مطلقه دارد. و ...


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 18:55

سلام
غم انگیز بود
موفق باشید
@};-


@مریم مقدسی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 19:35

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام مربم جان، همین؟


@ف. سکوت توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 22:57

دوباره سلام
بانو جون باور کنید از داستان خیلی خوشم اومد و خیلی ناراحت شدم برای شخصیت داستان
این شعر از استاد شهریار تقدیم به شما @};-


در دیـــــاری كه در او نیست كســی یار كســــی
كاش یارب كه نیفتد به كسی كار كسی

هــــــر كس آزار منِ زار پســـــندیــــــد ولــــــــــی
 نپـــســـــندیــــد دلِ زار مـن آزارِ كســــی

آخــــــرش محــــنت جانــــكاه به چـــــاه انـــــدازد
هركه چون ماه برافروخت شبِ تارِكسـی

سودش این بس كه به هیچش بفروشند چو من
هر كه باقیمت جان بود خریدار كســـی  


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 19:32

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
داستان واقعگرا و تلخی بود.
موفق باشید. @};-


@حسین شعیبی توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 19:36

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید. @};-
بله. یک واقعیت تلخ...


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 20:57

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
نوع بیان شماست که بیک فرایند تکراری نوئی و تازگی می بخشد

درود بر شما تاثیر داشت تاثیر بسیار غمگینانه


@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 22:14

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. @};-
ای کاش این فرآیند تکراری دیگر تکرار نمی شد.


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 21:31

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب .داستانی که مشابه اش به وفور در جامعه می توان دید . @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ف. سکوت Members  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 22:15

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که خواندید. @};-
درد درست همین است: این که عادی شده. حتی برای من و شما.


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 22:29

نمایش مشخصات همایون به آیین درود بر بانو سکوت
داستان شما ازطرح خوبی برخوردار بود و نگارش زیبایی هم داشت اما این موارد برای شما و دیگر دوستانی که مدتهاست که داستان می نویسید کار زیاد دشواری نیست! ازینرو من می خواهم در مورد ویژگی خاص این داستان شما صحبت کنم.داستان هایی که روایت از نوع شخص دوم است معمولن راوی و مخاطب یکی هستند و خواننده شخصیت اصلی داستان می شود، در اینصورت من(خواننده) وقتی مخاطب قرار می گیرم حساسیتی را بدنبال دارد در پذیرش این نقش! یعنی اگر دراین داستان شما من(خواننده) همان شخصیت اصلی داستان بودم ، واکنش نشان می دادم و کمترین واکنش من، چین صورت ناشی از نارضایتی بود در هنگام خواندن!چون حاضر نبودم همانند شخصیت اول داستان چنین رفتار منفعلانه و ضعیفی داشته باشم!اما با اینکه داستان شما راوی دوم شخص بود ولی از ان نوع دوم شخص که مشکل را حل کرده بود! برای روشن شدن موضوع لازم است که مواردی را اینجا کپی پیست کنم:«روایت دوم شخص دو گونه اند الف) روایتی که در آن راوی و مخاطب یکی هستند ب) روایتی که در ان راوی جدا از مخاطب است. روایت نوع دوم نیز خود به دو نوع تقسیم می شود1)راوی درون داستانی 2)راوی برون داستانی.»درداستان شما بنظر من راوی جدا از مخاطب است و همینکه راوی از بیرون داستان، ماجرا روایت می کند و ماجرای «او» را برای توی «مخاطب» بیان می کند. بقول فلودرنیک این شیوه تلاشی پسامدرنی برای از بین بردن مرز دنیای واقعی و دنیای داستانیست.
بنظر من در داستان شما،چنانچه از شخص اول استفاده می شد، به جهت نوع ماجرا که درونیات شخص اول، خیلی در نوع تصمیم گیری دخیل بود این امکان را به نویسنده میداد که مانور بیشتری بدهد و این نوع واکنش منفعلانه شخصیت داستان را توجیه پذیر نماید. ولی روایت شخص دوم این امکان را از نویسنده می گیرد. ولی اکنون که روایت اینگونه انتخاب گردید و البته باید اعتراف کنم که در نزدیک کردن خواننده به سرنوشت تا حدودی خارج از اختیار شخصیت داستان،روش خوبی بوده است،یک هوشمندی نیز در کار بوده و آن هم انتخاب نوعی از روایت شخص دوم که شرح ان در ابتدا امد. شخصیت اصلی خواننده نیست بلکه شخصیت اصلی در خود متن بوجود آمد! یا به عبارتی ثقیل تر،دورنمای سوبژکتیو یا شخصیت غیرعینی، مخاطب قرار گرفت! و واکنش من خواننده، حداقل اینکه تلاشی خواهد بود در درک شرایط شخصیت داستان!
پاینده باشید.


@همایون به آیین توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 07:59

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام آقای به آئین،
ممنونم که خواندید. @};-
راستش اصلا دلم نمی خواست راوی اول شخص باشد. یک حس بدی را به من نویسنده منتقل می کرد. در نتیجه دوم شخص شد تا هر کس آن را خواند همان حس بد را تجربه کند. یک درد آشنا و تکراری. اینقدر که روی نقطه کور چشم همه ماها افتاده است...


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 23:55

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دکتر سکوت سلام و عرض ادب و احترام
داستان خیلی عالی بود . راوی دوم شخص به داستان نشسته بود و حس همزاد پنداری بیشتر ی به مخاطب می داد. و نیز فرم و قالب با محتوا همخوانی داشت و موضوع هم که موضوع روز و فراگیر الی ما شاالله .
اگرچه دردناک بود اما از خوانش داستان لذت بردم تبریک به قلم شیوای شما !


@ ناصرباران دوست توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 08:02

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام استاد باران دوست،
ممنونم که آمدید. @};-
از لطف شما سپاسگزارم. @};-


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 دي 1395 - 01:13

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام،
عالی،
موفق باشید و شاد@};- @};- @};- @};- @};- :) =(( :-s


@محمد علی ناصرالملکی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 08:00

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنونم که آمدید. @};- @};- @};-


نام: شیدا محجوب کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 13:32

نمایش مشخصات شیدا محجوب درود بر شما

داستان سکانس های تکراری با وجود روایت مضمونی آشنا اما بسیار جذاب و گیراست. نقطه ی قوت داستان را نخست نثر جذاب داستان می دانم. نثری که چندان هم شسته رفته و مرتب نیست. اما بسیار گیراست و به خوبی داستان را همراهی می کند. نقطه ی قوت دیگر داستان را به راحتی می توان در روایت رویداد ها مشاهده کرد. به گونه ای که خواننده بدون اینکه احساس پرش کند چندین سال از زندگی شخصیت برایش روایت می شود. و مخاطب شاهد یک جریان زندگی در داستان است.

لذت بردم از خوانش داستانتان بانو. خوش حالم که در این سوت و کور داستانک هستید و می نویسید و لذت می بخشید.
راستی تا یادم نرفته جملات پایانی هر پارت داستانتان عالی بودند و تاثیر گذار...


@شیدا محجوب توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 12 دي 1395 - 12:07

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنونم که خواندید و نقد کردید. @};-
خودم هم رفتم و جملات پایانی را دوباره خواندم.:D

راستی چرا سایت اینقدر خلوت شده است؟:-/


نام: ترنم سرخسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 دي 1395 - 17:48

سلام بر بانوی خوش قلم
بخت بد،یعنی برگشت بلیط اقبال ومحکوم به حبس در عشق نامردی ونا مر وتی با شکنجه هایی که دل را هدف قرار میدهند وبرترین امتیاز ها را می گیرند،غافل از آنکه،بازنده ی اصلی زندگی ،همان برنده ی بازی زندگی است،گاهی اوقات ،هرچه در مرداب دست وپا می زنیم ،بیشتر در آن فرو می ر ویم ،باید ساکن شد،تا حداقل بیشتر فرو نرویم ومنتظر معجزه شدو....متاسفم برای بازیگرهای اصلی داستانک.وظلم،تراژدری است،که هیچ قلمی ،توا نایی،نگاشتنش را ندارد.داستان زیبا وغمناکی بود،با نگارش استادانه.نویسا وپایدار وهمیشه سبز باشید


@ترنم سرخسی توسط ف. سکوت Members  ارسال در یکشنبه 12 دي 1395 - 12:08

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنونم که آمدید.@};- @};- @};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 دي 1395 - 08:14

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام بر دوست گرامی
داستان بسیار زیبا بود. واقعیتش را بخواهید من داستان هایی را که راحت و سلیس حکایت را بیان می کنند خیلی دوست دارم. خواندنش به من آرامش می دهد. این داستان مضمون تلخی داشت و روایت ساده و راحت و زیبایی داشت که از خواندنش بسیار لذت بردم. نام داستان که محشر بود. واقعا چنین سکانس هایی تکراری است و باز هم تکرار خواهد شد. پایدار باشید@};- @};- @};- @};-


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط ف. سکوت Members  ارسال در شنبه 18 دي 1395 - 12:43

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
ممنونم که آمدید.@};- @};- @};-


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 دي 1395 - 03:22

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر سلام بر شما خانم دکتر عزیز ! @};- @};-
خوشحالم که اینجام و یکی از نقد های زیبا اجتماعی شما را که در قالب روایت داستانی خوب و تاثیرگذار ریخته اید را بخوانم . این درد جانسوز متاسفانه در جامعه ی ما گاهی از این طرف و آن طرف سرک می کشد و فضای بدبینی سنگینی را بر زندگی های مشترک ، حاکم کرده است .
سپاس از شما برای این روایت تاثیرگذارتان @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.