برداشتی از کتاب دلقک

هوا بارونی بود از خونه به برون اومدم سوار ماشین خود شدم و تصمیم گرفتم به سالن برم قبل رفتن به سالن مثل همیشه به کافیشاپ همیشگی ماندانا رفتم و
گارسون: مثل همیشه
بله اگه لطف کنی
بد از چند دقیقه گارسون با قهوه شیر و شکر و تکیه ای از کیک مخصوص پای سیب خود به پیش من اومد و بر روی میز گذاشت و به کلمه همیشگی؛ امید وارم از قهوه خود لذت ببری . میز را ترک کرد .
بد از صرف به سمت ماشین رفتم و به سالن حرکت کردم نمیدونم چرا امروز به دلم چیز بدی افتاده به سالن رسیدم و شروع به تمرین کردم ساعت حدود سه بد از ظهر بود که با دوستان به سراغ ناهار خوری رفتیم و منتظر غذا شدیم پیک غذا هارو به داخل اورد امروز نبت من بود که حساب کنم و مثل همیشه با انعام به پیک دادم و به همراه پول غذا بلیط به عنوان مهمان به پیک دادم که به همراه خود پنج نفر رو به سالن بیاره و به سمت ناهار خوری رفتم و مشغول خوردن غذا شدیم و بد از غذا کمی استراحت کردیم ساعت هفت نیم بود که به اتاق گریم رفتیم و صورت خود را به دستان خانم بلبلی سپردم و آهنگی ملایم با هدفون خود پخش کردم و چشمانم را بستم ساعت هفت و چهل دقیقه بود که از روی صندلی برخواستم و با بچه ها به سالن اجرا رفتیم پرده به کنار رفتم و شروع به حرکات تک نفره خود کردم اول با پاتمیم و بد شروع به پخش آهنگ شد و من با گروه خود شروع به حرکات دست جمعی کردیم که چشمم تو جمع به صورتی آشنا برخورد کرد آن شخص عشق اول خود بود که با معشوقه خود به من نگاه میکرد و میخندیدن و رقیب من کسی نبود جز آن پیک
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (9/11/1396),هستی مهربان (9/11/1396),زهرابادره (آنا) (9/11/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (10/11/1396),محمد رضا بادره (11/11/1396),مجتبی صمدیار (11/11/1396),مهشید سلیمی نبی (14/11/1396),اسحاق مسیح (21/11/1396),زهرا میرزایی (26/11/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (19/2/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 9 بهمن 1396 - 11:54

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها آقای محمدرضا بادره عزیز عمه
داستان جذاب بود و خاطره یک روز که کشش فراوان داشت ، فقط کاش به علائم نوشتاری و دستور زبان فارسی هم دقیق باشید که اصل داستان حرف ندارد ،
برای تان موفقیت روزافزون آرزومندم .
یک بغل گل تقدیم شما


نام: پری   ارسال در جمعه 13 بهمن 1396 - 23:33

سلام مثل همیشه عالی بود داستان های شما رو سه ساله که دنبال میکنم دقیقا بعد از داستان سه قطره
داستان جالبی بود
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.