پارتی شبانه قسمت دوم

نفر 9 کی میتونه باشه ...
همه بچه ها حتی سعید که تو گروه نبود دور میز جمع شدن انگار همه میدونن اون کیه بجز من و همه برا اروم کردن من نشستن چون حرف های میزنن که ترکشش به منه ، من از دست دو نفر خیلی ناراحت بودم که سالهاست ندیدمشون و امید وارم برگردن دوباره از نوع شروع کنیم این رفاقت کهنه رو میگن همیچی نوش خوبه اما رفیق کهنش خوبه.

چرا نمیگین نفر آخر کیه ؟چرا همه میدونن حتی سعید ولی من نمیدونم؟عاطفه داری ازم پنهون میکنی چرا نمیگی ؟
عاطفه: محمد عصبانی نشو برای تو بده بس کن تا سرت
مکثی کرد و ادامه حرفش رو خرد انگار اونم داره یه چیزی پنهون میکنه ولی نه از من بلکه از دوستای عزیزم ولی عاطفه از کجا میدونه

فاطیما: داری چیرو از ما پنهون میکنی عاطفه ها سر محمد چی ؟
عاطفه: هیچی یه چیزی از دهنم پرید.
محراب: تو الکی از دهنت چیزی نمیپره جواب سوال بده؟
سکوت سکوت سکوت و صدای گریه محیط برداشت
لادن: محمد چرا داره گریه میکنه تو چته ها سرت چی؟ نکنه بازم شروع شده نکنه بازم وای خداااااااااااااااااا
من: بچه ها چیزی نیست حال من خوبه عالیم ببین عاطفه نه لادن شروع میشد من میتونستم دوباره اینجا بشینم بس کنید من خوبم روزم خراب نکنید
پرهام: جریان چیه من و پوریا غریبه هستیم که حرفی به ما نمیزنید
من: نه داداشا من قبلا یه مریضی داشتم الان خوب شده
نگین: محمد بیا بیمارستان بذار یه چکابت کنم لطفا
من: میشه بس کنید صابر نمیخواد بیاد بس کنید من خوبم الان تموم کنید رفیقم داره میاد بعد سال ها نمیخوام اینطوری مارو ببینه
فاطیما:محمد کی صابر ؟ محمد میخوام به حقیقتی بهت بگم قرار نیست 9 نفر باشیم از کجا فهمیدی صابر داره میاد
من: از اولین زنگش بد تماس تو یه نفر زنگ زد حرفی نزد حس میکنم صابره بهش بگید بیاد
صدای پا داره میاد آشناست ولی چرا با ترس لرز میاد جلو قدمات محکم بردار.
محمد بچه ها هیچ کدوم نتونستن بهت بگن نفر 9 منم و ده صابر که اونجا نشسته و داره از دور نگات میکنه اشک میریزه

محمد: کیانا تو اینجا باریک اله همه جمع شون جمع بجز داداشم همه نامردا همه بی شرفا
عاطفه از تو انتظار نداشتم شرتون کم
صابر: کجا وایسا سرجات هنوز هم مثل دخترای حرفت میزنی وای نمیستی بشنوی دوستان کافه تعطیله بفرماید بیرون دوا خانوادگی
من: خانواده نمیبینم کسی جای نره من میخوام برم فاطیما ریموت بده
به ست ماشین رفتم و با عجله

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (17/2/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.