شغل آزاد


_نازنین بهرامی
بابام وکیل
_زهرا عبدی
خانم بابامون لباس فروشی داره
_ندا هاشمی
پدرم پلیس
_بهنوش جمالی
خانم اجازه بابامون تو هواپیما کار میکنه
_مریم صادقی
گوشه ی چادر مادرش گرفته بود و مثل همیشه با چشمای گرد شده صف طولانی آدما رو نگاه میکرد..
اکثر ادمای داخل صف دفترچه هایی یک اندازه با جلد قرمز دستشون بود...
بجز مریم بچه های کوچیک دیگه ای هم داخل صف بودن...
ولی هیچکدوم به ساکتی اون نبودن...
مریم سرک کشید و یک نگاه ب اول صف انداخت همونجایی که همیشه یک اقای بداخلاق تند تند دفترچه های قرمز نگاه میکرد و یک چیز ابی رنگ میزد رو دست ادم بزرگا و بچه ها...
مریم دوست داشت زودتر نوبتشون بشه تا بتونه اون رد آبی رو دستش داشته باشه...
...اون میدونست رد آبی روی دست یعنی تا دیدن بابا خیلی نمونده...
بعد از اینکه یک خانم چاق و چله حسابی مریم و مامانش می گشت یک در آهنی با صدای ناخوشایند نسبتا بلندی کنار میرفت و اونا میتونستن داخل محوطه بشوند...
چند دقیقه ای اونجا معطل میشدن تا بالاخره سر کله ی بابا پیدا می شد...
بابا همیشه با دست لرزون مریم بقل میکرد...مریم همیشه تعجب میکرد ک چرا وقتی بابا می بینش ناراحت میشه و گریه میکنه!!!علتش هرچی که بود مریم دوست نداشت بابا گریه کنه..
خیلی پیش بابا نمیموندن چون همیشه بعد از چند دقیقه پسرای جوون کچل شده میومدن و با صدای بلند میگفتن وقت ملاقات تموم شده!
بابا و بقیه ی دوستاش میبردن پشت ی در بزرگ آهنی...
مریم هربار با خودش فکر میکرد باید چقدر شیر بخوره تا بتونه اون در باز کنه!؟
مامان چند بار ب مریم گفته بود اگه تو مدرسه ازت پرسیدن بابات چکاره ست بگو شغلش آزاده!
وقتش رسیده بود مریم باید تموم درب های آهنی،شیشه ها،میله ها رو با واژه ی آزاد جمع می بست و ازشون برای بابا یک شغل دست و پا میکرد...
_مریم صادقی
ااااممممم خانم اجازه ...بابای ما شغل آزاد داره...


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

امین کریمی (11/4/1398),ابوالحسن اکبری (21/4/1398),كوثر كريمي (28/4/1398),ماریا-لشکری (28/4/1398),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 تير 1398 - 22:18

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام . درود.@};- @};- @};- @};-


نام: كوثر كريمي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 27 تير 1398 - 02:24

احساس كردم يك جاي ديگه اين داستان را شنيده بودم اما شايد اشتباه فكر ميكنم به هر حال زيبا بود همين داستان را ادامه دهيد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.