تاریخ فراموش نشده

در زمان های قدیم، برای تاج گذاری پادشاه شاه عباس جشن باشکوهی برپا می کردند و مردم از شهر و روستا هر چه در توان داشتند هدایایی می فرستادند و پادشاه هدایا را داخل یکی از سالن های قصر می نهاد.
تا اینکه وزیر از مهربانی و خونگرمی شاه حسادت کرد و تصمیم بر کشتن او گرفت. بعد از اینکه نقشه های فراوانی را طرح کرد نزد مرد آرایشگر رفت و گفت "اگر بتوانی وقتی که پیش ارباب برای سلمانی می روی با تیغ شاهرگ او را قطع کنی تو را به اوج ثروت می رسانم..." مرد قبول نکرد ولی وقتی وزیر به او قول داد نمی گذارد گیر مامورین بیافتد و اگر هم مشکلی برایش پیش آمد مطمئن باشد زن و فرزندش در رفاه هستند. وزیر آنقدر وعده داد تا مرد کم کم وسوسه شد و پذیرفت.
روزی که مرد برای سلمانی کردن شاه عباس نزدش رفت شاه در آن سالنی که پر از هدایای مردم بود، خود را برای ریش تراشیدن آماده کرد. مرد سلمانی مضطرب بود ولی وعیده ی داشتن آن همه ثروت نتوانست او را از تصمیمش منصرف سازد. پادشاه از حادثه ای که در کمین بود بی خبر بود در این حین، چشمش به قاب شعری افتاد که نوشته بود "شتری کج گردنی-پنبه دانه خوردنی دانم چه خواهم کردنی " ناخودآگاه شاه عباس بیت آخر را با صدای بلند خواند. وقتی که پادشاه بلند گفت "دانم چه خواهم کردنی!" مرد سلمانی لرزه بر اندامش افتاد تیغ از دستش سُر خورد و شرمزده زیر پای اربابش زانو زد و در میان گریه بریده بریده گفت "منو ببخشید... من بی تقصیرم... من نمیخواستم این کار رو بکنم... وزیر... وزیرت بهم دستور داد..." شاه با عصبانیت از مرد توضیح خواست. مرد سلمانی همه چیز را اعتراف کرد. پادشاه که خشمش به بی نهایت رسیده بود دستور داد سر وزیر و مرد آرایشگر را قطع کنند. شاه عباس وقتی کمی آرام گشت دستور داد صاحب آن شعر را به نزدش بیاورند.
صاحب شعر کسی نبود جز پیرمرد روستایی با لباس کهنه که فقر در او بیداد می کرد او در ده دور افتاده مخارج زندگی خود و زن و بچه اش را به سختی فراهم می کرد. پادشاه با گشاده رویی به او گفت "شعرت باعث شد من از مرگ نجات پیدا کنم و وزیر خطاکارم رو به سزای اعمالش برسانم... حالا هر چه بخواهی به تو میدهم، خانه ای برایت تهیه میکنم و تو رو به اوج خوشبختی می رسانم..."

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

حمید جعفری (مسافر شب) ,مریم مقدسی ,محمد علی ناصرالملکی ,سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ترنم سرخسی (1/10/1395),محمد علی ناصرالملکی (1/10/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (1/10/1395),روح انگیز ثبوتی (1/10/1395),فاطمه رنجبر (2/10/1395),حسین شعیبی (2/10/1395),سبحان بامداد (2/10/1395),سمیه خوشهوا (6/10/1395),داوود فرخ زاديان (7/10/1395),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 دي 1395 - 12:13

سلام
با قلم هنرمندت وقایع را زیبا نوشته ای. لذت بردم بانوی ادب.
ورق زدن تاریخ حال آدم را جا می آورد.
عالی
موفق باشی
@};-


@مریم مقدسی توسط فاطمه رنجبر Members  ارسال در پنجشنبه 23 دي 1395 - 15:07

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر ممنون دوست عزیز...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.