نور امیـــــــــــــد

وقتی پا در خاک کربلا گذاشتم حس عجیبی سرتاسر وجودم را فرا گرفت. حال عجیبی داشتم خیلی زود خود را به بین الحرمین رساندم و سرانجام نگاهم با گنبد طلایی قمر بنی هاشم گره خورد هر کاری کردم نتوانستم نگاهم را برگیرم همچنان مات و مبهوت به طلایی گنبد خیره شده بودم. دستانم شروع به لرزش خفیفی کرد به گمانم رنگ صورتم را هم به کل باخته بودم. دقایقی گذشت سپس با تکان دستی بخود آمدم:
_ آقا آقا...
چشم برگرداندم و نگاهم به مرد ریش سفیدی افتاد او وقتی سکوت مرا دید خود لب گشود:
_ بفرمایید وارد حرم بشید...
انگار لبانم بهم دوخته شده بود او بار دیگر به حرف آمد:
_ شما باید مسافر باشین! داخل صحن اونقدر باصفاست که شما را شیفته میکنه.
نمی دانم چی شد که قطره اشکی از چشمهایم چکید. با لرزشی که در صدایم بود گفتم:
_ من مسلمان نیستم ولی شنیدم حضرت ابوالفضل به مریضا شفا میده، برای همین از استرالیا دختربچه معلولمو آوردم تا شاید بتونه به شفاش برسه نمیخوام این فرصتو از دست بدم، ولی... ولی میدونم که لایق این نیستم که همچین خواهشی از آقای شما شیعیان بکنم.
پیرمرد روی زمین و کنار ویلیچر دخترم نشست و دست مهربانی بر سرش کشید. دخترکم بدن لاغر و نحیفش را تکانی داد و دوباره بخواب رفت. آن مرد که پیرغلام حضرت عباس ع بود نگاهی به چشمهای امیداوار من انداخت و گفت:
_ چه کمکی از دست من برمیاد؟
_ میشه شما از آقایی که بهش معتقدین بخواین کمکمون کنه تا ما با دل خوش برگردیم کشورمون؟
پیرمرد سری تکان داد سپس آهی کشید و داخل حرم شد...
ساعاتی گذشت، کم کم سیاهی شب کل آسمان را فرا گرفت. گوشه ای نشستم و دخترکم را در آغوش گرفته مدتی را به آن چهره ی معصوم که در خواب مانند فرشته ها می ماند، خیره شدم سپس بوسه ی نرمی بر پیشانی اش نواختم. کم کم چشمهایم مست خواب شد، نمی دانم چقدر زمان سپری شده بود که با صدایی بخود آمدم:
_ بابا بابا...
گیج و منگ از خواب پریدم سرم را به این سو و آن سو چرخاندم و در آخر نگاه در نگاه دخترکم ثابت ماند حیرتزده و با لکنت زبان پرسیدم:
_ سارای عزیزم، تو تو... میتونی... حرف بزنی؟
با لبخند سری تکان داد و دستهای کوچکش را بطرف صورتم دراز کرد، فوری دستهایش را در هوا گرفتم و پی در پی آن را بوسیدم و با گریه گفتم:
_ خدای من، دستات حرکت میکنه... این یه معجزه ست.
در مقابل چشمهای حیرتزده ی من دخترم از جایش برخاست و چند قدم راه رفت. من اما دیگر نتوانستم چیزی بگویم فقط سفت و محکم دخترم را در آغوش فشردم و با صدای بلند گریه سرداد. بعد از ثانیه ای، چشم چرخاندم و در حالی که به گنبد باشکوه حضرت عباس ع خیره شده بودم فریاد کشیدم:
_ چطور میتونم تشکرکنم، تو امشب زندگی دوباره به تنها دخترم بخشیدی و کاری با دل دربه در من کردی که بیشتر از قبل مشتاق دین اسلام شدم، خیلی آقایی...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

نرجس علیرضایی سروستانی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,ابوالحسن اکبری ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (8/10/1395),حسین شعیبی (9/10/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (9/10/1395),ابوالحسن اکبری (10/10/1395),شهره کبودوندپور (11/10/1395),فاطمه رنجبر (11/10/1395), ツفریماه آرام فر ツ (11/10/1395),مهشید سلیمی نبی (5/11/1395),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 9 دي 1395 - 23:42

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
قبلا هم آثار شما خوانده ام. آثار خوبی دارید که توانایی ماندگار شدند را دارند. احساس و باور به خداوند در همه آثارتان مشهود است و این خیلی خوب است چون مخاطب معتقد شما با خواندن آثارتان متزلزل نمی شود.
برخی از آثار چون برگرفته از تفکرات شکاک هستند ذهن مخاطبین را به شک و در کل شبهه در ذهن او القاء می کنند که خیلی ماندگاری آنها زیبنده نیست.
موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط فاطمه رنجبر Members  ارسال در پنجشنبه 23 دي 1395 - 15:06

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر متشکر از لطفتون...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.