هیچی تو عمرم مثل قاشق چنگال شستن سخت نبود.ظرفارو می شوری می شوری تا میرسه به ته سینک ظرفشویی که پر از کارد و قاشق چنگاله...اَاَاَاَاَ کفر آد
خودم و خودت!
مجتبی میخواست بازیِحمید و به طور کلی تیمش را مسخره کند، گفت:"چند تا موقعیت حروم کردیم تیمشون بازی نداره که، یه بازیکن دارن " حمید ...." بازی بلد نیست!" بعد می خندید. من هم که در تیم حمید بودم و 2-5 بازی به نفع ما بود، داشتم کمی آب میخوردم مثل بقیه و در واقع وقت استراحت بود. جرعهای آب در گلویم ریختم؛ امّا آب در گلویم گیر کرد و آمدم بگویم " نه مجتبی، نباید اینجوری بگی، باید بگی، یه بازیکن دارن اسمش فکر کنم حمیدِ همون لباس آبیِ " ولی "نه و مجتبی" در گلویم گیر کرد و با دو بار سکته و چک کردنِ گیرنده و فرستنده(!) آخر گفتم. گفتم " خدایا باشه بابا نمیگم، خفمون نکن!" بعد گفتم الان همه بچهها میگن ببین چه نگاه تنازعیای به خدا داره و خجالت کشیدم، امّا شانس آوردم این حرف را در دلم زده بودم...
امّا خدایا بدان که دوستت دارم و بدان که نگاهم به تو اصلاً تنازعی نیست، در دلم گفتم که فقط خودم بخندم و خودت!
شکل قلم:F اندازه قلم: A A رنگ قلم: پس زمینه: امّا خدایا بدان که دوستت دارم و بدان که نگاهم به تو اصلاً تنازعی نیست، در دلم گفتم که فقط خودم بخندم و خودت!
این داستان را خواندند (اعضا)
سعید پرمشکانی زاده (8/11/1390),ابوالحسن اکبری (8/11/1390),مرتضي مرتب (10/11/1390),شهرزاد مهرآبادی (10/11/1390),مسعود کیانی (13/11/1390),
نقطه نظرات
نام: سعید پرمشکانی زاده
ارسال در شنبه 8 بهمن 1390 - 09:56
درود.
داستان زیبا و پر محتوایی بود.ارتباط به گونه ایی متفاوت با خدا.جور دیگر نگریستن.من این داستان را میپسندم.البته به صورت خصوصی نظرم را هم گفتم.در خور ۵ از ۵ امتاز و یک رای حقییر هست داستان جنابعالی.
نویسا بمانید.
















