قاعده ی تکراری

آفتاب تند و تیز باریدن گرفته بود. حتّی باد ضعیفی هم که می وزید شدّت گرما را نمی کاست. از دیروز به یک باره آفتاب اینگونه سرکش شده بود. به همین خاطر باد فقط می توانست خاک و گرده ها را جا به جا کند. کوچه ها، گذرها و بازار سوت و کور بودند. هر از چند گاهی صدای عبور عدها ی از کوچه ها شنیده می شد. خبر جلسه ­ی امروز در «دارالندوه»، دهان به دهان در شهر پخش شده بود. همه می دانستند که موضوع جلسه بی ربط به محمد(ص) و پیروانش نیست. به همین دلیل در اطراف «دارالندوه» کسی رفت و آمدی نمی­کرد. یا شاید کسی جرات رفت و آمد نداشت.

تا تمامِ 80 نفرِ اعضای شورای مشورتی قریش بر سر جای خود حاضر نشدند جلسه آغاز نشد. در رأس جلسه ابوجهل و ابولهب نشسته بودند و به دیگر سران قریش نگاه می­کردند. همه می­دیدند که ابولهب در گوش ابوجهل زمزمه می­کند و ابوجهل با نگرانی به سایرین نگاه می­کند. در ابتدای جلسه ابوجهل به نماینده گی از بزرگان قریش سخن گفت و هدف از این نشست را توضیح داد. مشخص بود که هیچ­کس از شنیدن علل تشکیل این جلسه تعجب نکرده است. اما همه­گی با نگرانی دیده در دیده­ ی یکدیگر داشتند. نمی دانستند که برای حل این مسئله چه چاره­ ای بجویند. پس از این سخنرانی، همه به خیال اینکه سخنان ابوجهل به اتمام رسیده منتظر نفر بعدی بودند. اما ابولهب نگاهی به حاضرین انداخت و سپس به آرامی چیزی به ابوجهل گفت. ابوجهل جرعه­ ای آب نوشید و سپس به ناگاه گفت: «ای دوستان، ای بزرگان قوم قریش، اینک زمان تصمیم­ گیریست؛ یا باید عرصه را برای محمد و پیروانش تنگ کرد، یا فرزندانتان هم تا چندی دیگر اسیر سحر و جادوی او و دین دروغینش می­شوند. ما پیش از این چندین جلسه در این مورد برگزار کرده­ ایم و همه­­­­ ی پیشنهادات مطرح شد. من، ابوجهل و چند تن از بزرگان به نماینده گی از سایرین روی پیشنهادات اصلی بحث کردیم و در نهایت تصمیم خود را برای حل این مشکل گرفتیم. حال من از ابولهب میخواهم تا برخیزد و همه را از این تصمیم مطلع سازد.»

ابولهب برخاست و شروع به بیان تصمیمات کرد که در پی آنها دیگر هیچ­کس نباید با قوم بنی­ هاشم رفت و آمدی می کرد، یا هرگز با آنها نباید ازدواجی صورت می­گرفت و حتی خرید و فروش با آنها هم ممنوع می­ شد.

تقریباً تمام حاضران با این تصمیم موافقت کردند. ابولهب بار دیگر تصمیمات را بازگو کرد تا «منصور بن عکرمه» آنها را با قلم روی به روی صحف بنویسد. در آخر همه­ ی شرکت­ کنندگان در جلسه آنرا امضا کردند، مگر«مُعطَمِ­ بنِ­ عُدَی» که آنرا نپذیرفت و از امضا کردنِ آن امتناع ورزید.

در پایان بار دیگر ابوجهل با شادی و غرور گفت:«از همه­ ی شما دوستان، بزرگان و دلسوزان قریش متشکرم که در این جلسه شرکت کردید و این لوح ارزشمند را امضا کردید. از این پس این سند را بر کعبه می­آویزیم تا برای همه یادآور این عهد باشد که نگذاریم دین دروغین محمد پا بگیرد و همه به عهدی که امضا کردیم وفادار بمانیم.» سپس ختم جلسه را اعلام کرد و از جایش بلند شد...

***

… از جایش بلند شد و به سمتِ جایگاهِ ویژه­ ی سخنرانان رفت.

همه ایستادند و برایش دست زدند. این کف زدن باعث شد تا صدای ویژ و ویژ کفشهایش را نشنود. قدمهایش را به آهستگی برداشت تا در این فرصت بر خودش مسلط شود. از دو-سه پله­ی محل سخنرانان بالا رفت. در محل سخنرانی که قرار گرفت، پوشه­ی برگه­هایش را روی پیشخوان گذاشت و به آرامی گفت: «متشکرم». صدای کف زدن آرام، آرام کم شد و حاضرین به روی صندلی­های خود نشستند. در این حین، برگه­های سخنرانی را از پوشه بیرون ­آورد. سپس میکروفن را با صورتش طوری تنظیم کرد که درست زیر گلویش قرار بگیرد. نگاهی به حضار کرد و سخنرانی­اش را شروع کرد.

ابتدا با توضیحِ تمامیِ اتفاقات و شرح مسائل، حاضرین را برای طرح مسئله آماده کرد. در طول سخنرانی فقط گاهی اوقات به نوشته­ها نگاه می­کرد. از عصر دیروز مطالب را چند بار کامل خوانده بود و به خوبی به پیچ و خمِ جملات مسلط شده بود.

بعد از بیان مقدمات رو کرد به حاضرین و با اعتماد به نفس گفت: «هدف از تقدیم این طرح، قرار دادنِ ابزار مناسب در دست دولت کلینتون است که برای جلب حمایت بین­المللی برای تحریم ایران استفاده کند.»

سپس نگاهی کوتاه به متن انداخت و با لحنی جدی افزود: «متحدان ما باید بدانند که نفت رگ حیاتی ایران است. اگر ما بخواهیم حکومت ایران را متقاعد کنیم که از تلاش­های خود برای دست­یابی به سلاح­های هسته­ای دست بردارد و حمایت از تروریسم را قطع کند و به نقض وحشتناک حقوق بشر پایان دهد باید امکانات مالی آن­را قطع کنیم.»

حاضریت از این خطابه به وجد آمدند و برایش دست زدند. او نیز از فرصت استفاده کرد و کمی آب خورد. سخنانش را با مطرح کردنِ بندهایی از مفادِ این لایحه ادامه داد:«یکی از بندهای مهم این لایحه تحریم صنعت نفت و گاز ایران و ممانعت از سرمایه­گذاری بیش از 40 میلیون دلار در این عرصه است.»

بالاخره سخنرانی­اش به پایان رسید. کاغذهایش را جمع کرد و گفت: «از شما نمایندگان متشکرم.» داماتو از محل سخنرانی پایین آمد و با تشویق جمع به سمت جایگاهِ خود رفت و در حالیکه لبخندی به علامت رضایت بر لب داشت بر روی صندلیِ خود نشست...

***

...بر روی صندلیِ خود نشست و آرام پوشه­ای را که بر روی کارتابلِ گوشه­ی میزش بود برداشت. سپس کاغذی را از میان آن بیرون کشید و شروع به خواندن آن کرد. روان ­نویس­ اش را از گوشه­ ی میز کارش­ برداشت تا اشکالات احتمالی را اصلاح کند. متن نامه را والری جرت- مشاور امور داخلی و روابط عمومی- آماده کرده بود. درباره­ ی این نامه قبلاً با هیلاری(کلینتون)-وزیر امور خارجه­- صحبت کرده بود. در آن جلسه هم گفته بود که نسبت به عواقب این تصمیم نگران است. اما دنیس-معاون امور خاورمیانه در وزارت امورخارجه- بی محابا به دنبال این تحریم بود و هیلاری هم از او جانبداری می­کرد. هنوز هم نگاه با نفوذ جو(بایدن)-معاون اول رئیس جمهور- را در ذهن داشت که زیرکانه تصمیم نهایی را به او واگذار کرده بود.

حال متن نامه پیشِ رویش بود. با دقت شروع به مطالعه­ی آن کرد:

«به کنگره­ی ایالات متحده

به موجب ماده ­ی الحاقی 202(d) از دستورالعملِ فوریت­های ملی (d) 1622U.S.C 50)) که، به طور خودکار منجر به انقضای فوریت ملی بند 202 می­گردد، باید پیش از سر رسید سالانه ی اعلان آن، رئیس جمهور اخطاری مبنی بر تداوم فوریت آن پس از تاریخ سر رسید به سازمان ثبت فدرال و کنگره ارسال کند، در غیر این صورت این فوریت لغو می­شود. بر این اساس، اینجانب فوریت مربوط به ایران را که 15 مارس 1995 اعلان شده است، برای بعد از 15 مارس 2009، همچنان برقرار می دانم و تصمیم خود را در ضمیمه به سازمان ثبت فدرال برای انتشار فرستاده­ ام. ...»

کمی فکر کرد. هنوز بعد از صحبت­های آن روز، مطمئن نبود که همه، چه در داخل و چه در خارج از امریکا، از این تصمیم تبعیت کنند، به خصوص در وضعیت فعلی. لبخند تلخی بر لبانش نشست و به گوشه­ ی اتاق خیره شد. اما چاره­ ای نبود، در شرایط موجود هیچ راهی بهتر از این برای عقب نشاندن ایران عملی به نظر نمی­رسید. با این حال باز صحبت­های آن جلسه را به یاد آورد. تیموتی گیتنر-وزیر اقتصاد- برآوردهای خود را از منافع و هزینه­های این تصمیم ارائه داده بود. اما همیشه هزینه­-فایده­ های اقتصادی در یک تصمیم عامل تعیین کننده نیست. به همین دلیل از والری جرت خواسته بود تا برای توجیه افکار عمومی چند خط به متن نامه اضافه کند:

«...بحران میان ایالات متحده و ایران که در اثر رفتار و سیاست­های دولت ایران بر خلاف منافع ایالاتِ متحده در منطقه است و موجب تهدید دائمی، غیر عادی و غیر معمول برای امنیتِ ملی، سیاست خارجی و اقتصادی ایالات متحده شده­اند. به موجب این دلایل، من نسبت به تداوم فوریتِ ملیِ اعلان شده مصصم هستم و همچنین ضمن احترام به ایران، تداوم اجرای تحریم­های فراگیر بر ضد ایران را، در پاسخ به این تهدید، لازم می­دانم.

باراک اوباما

کاخ سفید

١١ مارس ، ٢٠٠٩ »
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

شهرزاد مهرآبادی (10/11/1390),نادر ال علی (11/11/1390),ابوالحسن اکبری (11/11/1390),احسان مرادی (12/11/1390),مرتضي مرتب (12/11/1390),سعید پرمشکانی زاده (12/11/1390),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.