گوش میکنم

زبانم دیگر به سخن باز نمی شود.سکوت میکنم و به اطراف نظاره میکنم هر کسی را که می بینم چهره اش غمگین است.
من گوش میدهم به حرفهای اطرافیانم به دل های خونشان چرا هیچکس آرام نیست؟
یکی آسایش دارد ولی آرامش ندارد و دیگری چون آسایش ندارد پس آرامش بی معنی می باشد.بازهم گوش می دهم.
هیچکس دیگر نمی خندد فقط لبخند های تصنعی بر لب دارند نه آنکه معنی جهنم را بدانند آنها هم اینک نیز در جهنم هستند .
با گوش دادن به حرف های دیگران می فهمم که همه درد دارند ما تصور می کنیم که ما بدبخترین هسیم ولی این مقایسه گاهی بالا و پایین خواهد داشت.
یکی آنقدر با حجاب و با نجابت مانده که بالای سی سال سن دارد ولی هیچ خواستگاری ندارد.
دیگری هم سن اوست ولی کار و پولی ندارد.
این همه مشکل ناشی از چیست آیا این تقدیر خداست یا عوامل دیگری نیز دخالت دارند؟
باز هم گوش میدهم دیگری در بیمارستان مریض دارد وقتی دستش کوتاه شده به فکر توسل می افتد چاره این چیست؟
دیگری خشم خود را فرو نبرده و الان گوشه زندان است حرف های مادرش را می شنوم که موهایش دیگر سیاهی دیده نمی شود.
مردی را می بینم با دست های زبر و سخت که هر چی می دود کم می اورد حرفای او ناشی از کمبود خانواده است قرض میکند تا بچه هایش درس بخوانند آیا این درس خواندن به کجا خواهد رسید؟
به درون خود می نگرم این افراد شبیه من هستند تمام دردهای آنها را می فهمم چون آنها را لمس کرده ام.
باز هم گوش میدهم از نرسیدن دو جوان بهم و رسیدن هایی که پشتیبان خود را از دست داده اند آنها هم ناله می کنند.
کارگری از صاحب کارش تقاضای 500 هزار تومان پول میکند شرکتی که در امد میلیاردی داردناله میکند و میگوید پول نداریم آن جوان هم حرف می زند و از شرمنده شدنش می گوید.
دیگر ادامه نمی دهم دیگر گوش نمی دهم مگر من چه کمکی به این افراد می توانم بکنم.؟
دوباره یاد خدا میکنم دست هایم را بالا می برم و این چنین دعا میکنم:
بار الها همه ی این افراد و افراد شبیه به اینان را شاد گردان باشد که شکر گذار باشیم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ساراولی (21/3/1398),محمدرضا زیرک (26/3/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.