عطش

از آسمان آتش می بارید. در آن برهوت هیچ پناهی از آتش نبود. چنگال داغ آفتاب بر روی زمین چنگ می انداخت و صورت هر جنبنده ای را میخراشید. همه خود را از تیر رس آفتاب پنهان کرده بودند غیر از یک مرد. آنچنان استوار و صبور در آن گرمای طاقت فرسا مشغول کارش بود که گویی با آفتاب دوستی دیرینه دارند. ولی شکاف های عمیق که در لب هایش بود خبر از تشنگی درون میداد. چشمانش سیاهی میرفت و با این حال استوار ایستاده بود.
زنان و کودکان در پناه سایه چادر ها از آفتاب گریخته بودند. جز هیایویی از دور دست صدایی به گوش نمیرسید. این هیاهو خبر ناخوشی را زمزمه میکرد. خبری تلخ که اضطراب را بر تمام چادر نشینان حاکم کرده بود. یک اضطراب جان کاه. صدا از کسی در نمی آمد و همه جا ساکت بود.
در کنار این سکوت ترسناک، صدای خس خس سینه ها بلند و بلند تر میشد. نفس در مسیر خشک گلو به سختی حرکت میکرد. چشم های کودکان سیاهی میرفت. ترس در فضا پراکنده بود و هیاهو دهشتناک تر میشد.
ناگهان سکوت شکست. یک صدای بلند اما نازک و کودکانه از یک چادر بلند شد. صدا، صدای گریه یک نوزاد بود. عطش؛ هم جان او را گرفته و هم شیر مادرش را. سینه بی شیر مادر دیگر آرامش نمیکرد. لبان خشکیده اش دل مادر را می سوزاند. با صدای گریه نوزاد، مرد به طرف او حرکت کرد. طفل را از مادرش گرفت تا بلکه او را آرام کند. شاید این آخرین دیدار مرد با فرزندش باشد. کمی از چادر فاصله گرفت تا با نوزادش خداحافظی کند و او را همراه مادر و خواهرانش به خدای بزرگ بسپارد و خود راهی سفری به دل هیاهو شود.
اما فرزند بیش از پدر شتاب داشت. ناگاه آبی گرم بر دست پدر ریخت. خوشحال شد یا ناراحت؟ آب؟ آب را بر این مرد و خانواده اش حرام کرده اند. حتی بر این کودک خردسال که بی تابی میکند. پس چه چیز دست پدر را تر کرده؟ عجب آب است این. آبی قرمز رنگ که از چشمه جوشان گلوی نوزاد جوشید. نوزاد سیراب شد و پدر بی تاب. حال دیگر آن طفل از عطش ناله نمیکشید. سکوت دوباره حاکم شد. دوباره صدای هیاهو به گوش میرسید. صدایی وحشتناک تر از پیش.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

"صابرخوشبین صفت" ,آرمیتا مولوی ,محمد علی ناصرالملکی ,زهرابادره (آنا) ,جوان پویا ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه رنجبر (21/9/1396),فاطمه سادات حيدري (22/9/1396),"صابرخوشبین صفت" (22/9/1396),حسین شعیبی (22/9/1396),محمد علی ناصرالملکی (23/9/1396),زهرابادره (آنا) (23/9/1396),مجتبی صمدیار (23/9/1396),حسین خسروجردی خسرو (24/9/1396),آرمیتا مولوی (25/9/1396),کوثر علیزاده (25/9/1396),یعقوب یحیی (27/9/1396),هستی مهربان (4/10/1396),محدثه یعقوبی (7/10/1396),جوان پویا (21/10/1396),

نقطه نظرات

نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 آذر 1396 - 15:00

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر درود بر شما
داستانک بسیار بسیار زیبایی بود با فضاسازی قوی که به خواندنی تر شدن داستان کمک می کرد. توصیفات مانند قرمزی خون در سطح اخر داستانک جذابی را به خواننده می داد. در اوایل وقتی راوی از شخصیت مرد صحبت می کرد بدرستی نشان می داد او اربابمان امام حسین ع هست.
یاعلی


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 آذر 1396 - 15:05

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر جناب اگر مایل هستید می توانید ایدی خود را بدهید و در گروه سیمرغ عضو شوید و داستانهایتان را انجا محک بزنید.
باسپاس


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 آذر 1396 - 18:42

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
سبک نوشتاری داستان و روایت آن به زیبایی نوشته شده است .
درودها
@};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط مهدی و بخشی Members  ارسال در چهار شنبه 13 دي 1396 - 21:03

نمایش مشخصات مهدی و بخشی سلام
لطف شماست. شما هم موفق باشید


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 آذر 1396 - 12:46

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درود آقای بخشی عزیز
عالی بود حادثه کربلا را به نوعی دیگر و زیبا و جداب به تصویر کشیده اید
لدت بردم
برایتان موفقیت روزافزون آرزومندم


@زهرابادره (آنا) توسط مهدی و بخشی Members  ارسال در چهار شنبه 13 دي 1396 - 21:04

نمایش مشخصات مهدی و بخشی سلام
ممنون از لطفتون چشماتون زیبا میبینه
من هم برای شما آرزوی موفقیت و پیروزی میکنم


نام: m   ارسال در جمعه 24 آذر 1396 - 17:51

یه روایت خیلی تکراری از کربلا...کاش حداقل در زمینه راوی مانور میدادید.


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 آذر 1396 - 23:08

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام
موفق باشید


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 26 آذر 1396 - 15:21

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.