بهنام 1

بهنام من
هوای خانه گرم بود. دی ماه است. اخبار صبح اعلام کرده بود که هوا رو به سردی میرود. ساعت 7:15 که بهنام میرفت سمت پایگاه، بخاری را بیشتر کرد. اما حالا که ساعت نزدیک 9 بود، هوای خانه گرم شده بود.
سمت پنجره رفتم. با باز کردن پنجره، هوای سرد دیماه به صورتم خورد و حالم جا آمد. پنجره را کمی باز کردم تا هوای خانه تازه شود. سمت بخاری رفتم و آن را کم کردم. شعله های خوب آتش چه گرما بخش زندگی هستند. شعله های آتش را کم کردم. چقدر آتش خوبی است. هر وقت بخواهیم آن را کم میکنیم و هر وقت بخواهیم آن را زیاد میکنیم. صبح که اخبار گفت هوا سرد میشود، با خودم میگفتم اگر آتش نبود زندگی ما چقدر سخت میشد. در این سرمای استخوان سوز نمیشد زندگی کرد.
ساعت 9 شده بود و شبکه 1 داشت اخبار شروع میشد. صدای تلویزیون بسته بود. انگار حادثه ای رخ داده بود. دنبال کنترل گشتم تا صدا را باز کنم. تا کنترل پیدا شد و صدا را باز کردم مقداری از خبر رفته بود. درست نفهمیدم چه شده. آتش سوزی رخ داده بود. در یکی از پاساژ های تهران. نگران شدم. کار بهنام با آتش بود. البته این آتش با آتش گرما بخش بخاری ما فرق داشت. ترسناک و وحشت انگیز بود. در دستان آدم که نیست هیچ، آدم را در دستان خود میگیرد و میبلعد.
اخبار ساعت 9 خیلی مختصر بود. چیز بیشتری نفهمیدم. ولی دلهره ای عجیب سراغم آمده بود. بهنام بود و آتش. یعنی همه هستی من و آتش. یکی دو باری که حرف از رفتن زده بود دلم سخت لرزید. اشک از چشمانم جاری شده بود. همان بار که گفته بود میخواهد برود سوریه اشکم جاری شد. دلم لرزید. ولی در دل خودم پنهان کردم و چیزی نگفتم. چرا که فکر نمیکردم جدی بشود. دلم خوش بود که حالا تا کی بخواهد برود سوریه و جنگ و خطرات آن. فعلا که در ایران است و جای امن و امان.
سریع شماره موبایلش را گرفتم. طبق معمول سرکار جواب نمیداد. گفته بود که وقت کار باید کار کرد. موبایلش را خاموش میکرد. شماره پایگاه را داده بود که اگر کار ضروری پیش آمد تماس بگیرم. حالا کار ضروری پیش آمده بود. تماس گرفتم. ولی کسی جواب نمیداد. دوباره و سه باره. اضطرابم بیشتر شده بود. برای چهارمین بار شماره را گرفتم. بالاخره جواب دادن. کسی که آنطرف بود عجله داشت. سر و صدا و شلوغی به گوشم رسید. اضطرابم بیشتر شد. با عجله پرسید:
- پایگاه ؟ بفرمایید؟
- ببخشید با بهنام میرزاخانی کار داشتم. همسرش هستم.
- خانم ببخشید اعزام شدن برای عملیات.
تا رفتم بپرسم چه شده گوشی را گذاشته بود. حالا من چکار میتوانستم کنم؟ بهنام رفته بود. در دل آتش. اما نه آتش خوب. آتشی وحشتناک.
شبکه خبر را گرفتم. شدت آتش بیشتر از چیزی بود که من فکر میکردم. آتش در ساختمان پلاسکو بود.
پلاسکو، چقدر آشنا بود. برای خرید لباس عروسی به آنجا رفته بودیم. چه روز خوبی بود. لباس های عروس را میدیدم. با چه وسواسی لباس ها را نگاه میکرد. به شوخی گفتم: انگار خودش میخواهد بپوشد که این قدر وسواس دارد. خیلی جدی جواب داد که خودم نمی پوشم ولی همه وجودم میپوشد. با همین زبان ریختن هایش من را عاشق کرده بود. سرانجام از یکی خوشش آمد. همان را برایم گرفت. خیلی زیبا بود. منم خوشم آمد. ساده بود. همین سادگی اش زیبایش میکرد. قیمتش هم مناسب بود. بهنام از لباس های باز خیلی خوشش نمی آمد. این لباس پوشیده تر بود. منم دوست داشتم. برای او هم کت و شلوار گرفتیم. خوشش نمیآمد ولی آخر راضی شد. چقدر لباس دامادی به او میآمد. با آن لباس که میدیدمش حظ میکردم. با وقار و خوشتیپ. لبخندش هم که همیشه بود.
همان روز لباسهای نوزادی را هم نگاه میکردیم. چقدر با نمک و زیبا بودند. به شوخی گفت که باید از این ها بخریم. خیلی بچه دوست داشت. من هم داشتم. بچه های با نمک و شیرین.
باز دلهره بهنام افتاد توی جانم. ساختمان پلاسکو همه اش لباس بود. لباس های عروس، کت و شلوار دامادی، لباس نوزاد و حالا همه را میسوزاند. عجب آتشی بود. در دلم میگفتم خدا کند فقط لباس ها را بسوزاند. در همین فکر و خیالات بودم. چشمم به تلویزیون بود و فکرم در خاطرات. ناگهان چشمم به تلویزیون خشک شد. گزارش گر با حرارت از روند فعالیت آتش نشان ها و تلاش برای کنترل آتش صحبت میکرد. ولی ناگهان ساختمان فرو ریخت.
چشمانم سیاهی رفت. سرم گیج رفت. توانم گرفته شد. میخواستم سمت تلفن بروم و باز به پایگاه بهنام تلفن کنم. ولی پاهایم توان نداشت. زانوها تحمل وزنم را نداشت. بی حال روی مبل افتاده بودم. دیگر گوشم صدای تلویزیون رو نمیشنید. هزار فکر و خیال به ذهنم آمد. دنیای بی بهنام جهنمی بود برای من. حتی نمیشد گمان کرد زندگی بی بهنام را. خودم را جمع و جور کردم. به خودم امید دادم که از کجا معلوم بهنام در ساختمان باشد. اصلا شاید هنوز به پلاسکو نرسیده باشد. با این فکر و خیالات به خودم روحیه دادم تا توانستم از جایم برخیزم.
دوباره شماره پایگاه را گرفتم. با دلهره جواب دادند. خواستم صحبت کنم که صدای گریه و زاری راه نفسم را بست. دهانم قفل شد.
صدای الو الو گفتن را میشنیدم ولی صدای من در نمیامد. بالاخره با بغض صحبت کردم.
- سلام. همسر بهنام میرزاخانی هستم.
با بغض جواب داد: بهنام اعزام شده برای عملیات.
- این را میدانم. ولی ... .
بغض اجازه نداد صحبتم را تمام کنم.
- خانم؛ ما هم بیشتر از این خبری نداریم. فعلا همه منتظریم
این جملات را که میگفت صدایش میلرزید. نگران تر شدم. نکند برای بهنام اتفاقی افتاده باشد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

حمید جعفری (مسافر شب) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (7/12/1396),زهرا حلوائی (7/12/1396),حسین شعیبی (11/12/1396),پروین بهادری (17/12/1396),مهشید سلیمی نبی (10/1/1397),بهار قمر (28/1/1397),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 اسفند 1396 - 15:17

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.