از قلی تا کیانا

از قُلی تا کیانا
درست درهمان شبی که کیانا چهل و پنج روزه شد، خانواده‌ی قربانقلی تصمیم به دیدار با کیانا را گرفتند. عصمت خانم زن قربانقلی اصرار داشت که تا چلّه‌ی کودک سرنرود، محال است به ملاقات زنِ برادرِ شوهرِ خود برود. و وقتی جابر پسر بزرگ خانواده از دانشگاه بازگشت و سرانگشتی شمرد متوجه شدند که پنج روز هم از چله گذشته است.
جابر که دانشجوی زبان و ادبیات فارسی بود گفت: «ای داد ای بیداد! دیری گذشته است می‌خواستم آن زمان که همچون جوجه کلاغ بود او را ببینم نه اکنون که اندازه‌ی یک کلاغ بالغ است.» و روبه عصمت خانم گفت: « زنهار از این رسومات پوچ و بیهوده از چه رو مرا زودتر خبر نکردید! کیانا دیگر نوزاد نیست اکنون چگونه با او نمای خویشی بگیرم و در اینستاگرامم بنویسم من و نوزاد عمو؟ او دیگر نوزاد نیست درست اندازه‌ی یک کلاغ بالغ است!»
در همین لحظه عصمت خانم گفت: « لوس نشو پسر همیشه از اون قدیما ندیما رسم بوده که تا چله‌ی بچه سر نره نمی‌رند ملاقاتش که هم مردم نگند بچه مون را چش زدند هم زائو بتونه بعد چند هفته سرپا بشه! حالاَم ببین تلفن جعفر چی شد؟ بابات هم الانا دیگه پیداش میشه.»
در همین زمان قربانقلی آمد. معمولا آمدنش از پنجره پیدا بود اما از زمانی که روزنامه‌های یارانه‌ای توی بازار زیاد شده و آن‌ها را جلوی پنجره می‌چسبانند تا مبادا آفتاب، روی پرده‌های خانه‌ی‌شان بیفتد و رنگ پرده‌ها بپرد، آمدن قربانقلی هم مثل حلول جن در بدن مردم ناگهانی بود. قربانقلی که برعکس دوپسرش فقط وسط کله‌اش آن هم خیلی ناچیز طاس بود و هرکس می‌دیدش ابدا فکر نمی‌کرد که پدر جابر و جعفر باشد خندان گفت: « عصمت عصمت! از عابر بانک پول گرفتم زودی پاکتش کن تا بریم خونه‌ی قدیر اینا. زود باشید دیگه آماده بشید!»
از توی اتاقی که تلفن آن‌جا بود یک دماغِ گندهِ کج و قوز دار و یک سر تماما طاس بیرون آمد و گفت که «زن عمو زری امشب منتظره.»
جابر گفت: « ای داد ای بیداد ای بی‌سواد! زن عمو قدیرقلی، نه زن عمو زری! قدیر قلی مگر نام عمو نیست؟ چرا می‌گویی عمو زری؟»
جعفر ابروهای شتریش را درهم کشید و ریش بزیش را دست گرفت و با صدایی که بی‌شباهت به ناله‌ بز نبود گفت: « باشه جابری تو...» در این بین عصمت خانم مداخله کرد و گفت: « بس کنید بابا! زود آماده بشید بریم.»
بحث تمام شد قربانقلی و خانواده درست توی کوچه‌ی قدیر قلی از پرایدوی‌شان پیاده شدند. اما همین که پای‌شان آسفالت کَل کَلی کوچه را لمس کرد، متوجه شدند که در تاریکی رنگ بادمجونی در خانه را پیدا نمی‌کنند.
جابرگفت:« رنگِ سیاهی گرفت، توی شب بی چراغ رنگ در خانه‌اش/ زنگ زنم من به او تا که بدانم چه رفت بر سر رنگ درش» اما پیش از زنگ زدن مندعلی پسر بزرگ قدیرقلی در را بازکرد. همگی از پله‌های با شیب عمودی خیلی تیز پایین رفتند به سمت زیر زمینی که اگر بار دومشان نبود گمان می‌کردند درون سرداب‌های یزد می‌روند. دم در زری با آژیری که ژیییق می‌کشید منتظرشان بود. عصمت و زری روبوسی کردند و عصمت کیانا را از زری گرفت و همگی رفتند داخل خانه. ناگهان یک سگ کوچک پلاستیکی توپُر محکم به مغز طاس جابر خورد و وقتی جابر به پرتاب کننده نگاه‌کرد او زبان در آورد و توی اتاق گریخت. جابر سربلند کرد و گفت: « مزه‌ی خانه‌ی سوخته‌تان را فراموش کرده‌اید که دست و پای این پاره آتش را بازگذاشته‌اید؟ فراموش کرده‌اید با چه رنجی اسبابتان را به اینجا آورده‌ایم؟ هنوز دوماه نگذشته است!»
قربانقلی گفت: « ولش کن بابا بچه ست دیگه داره بازی می‌کنه باهات. بچه اگه بچه نباشه که بچه نیست! یادت رفته از قفسه‌ی کتابخونه رفتی بالا و قفسه کج شد و افتاد روت؟ همش شش سالت بود اما من بیچاره‌ی بدبخت از جیبم ششصد تومن پول دادم برا جریمه‌ی کتابای کتاب خونه.» جابر که از این بیخیالی‌ها جوش آورده بود بانگ برآورد: « آن روز در راه رسیدن به شاهنامه چُنان کردم.» ناگهان ژیییق کیانا که توی دست عصمت خانم کمتر شده بود اوج گرفت. زری بچه را از عصمت گرفت و شروع به راه رفتن کرد. در همین زمان قدیر قلی از راه رسید و میوه و شیرینی را به مندعلی داد و بعد از سلام احوال پرسی با میهان‌هاش بچه را از دست زری گرفت. یا قدیرقلی توی دهان بچه صدا خفه کن گذاشت یا کیانا طی این چهل و پنج روز با پدرش بسیار صمیمی شده بود. چراکه فورا آرام شد. قدیرقلی همینطور دور خانه راه می‌رفت و بچه را در بغل داشت.
جعفرگفت: « چه باحال باباشو می‌خواسته بی‌زبون!»
قربانقلی گفت: « خعب اینم از این حالا بیا بشین قدیر.»
قدیرقلی گفت: «نمی‌شه بچه نمی‌ذاره حتما باید راه برم نگا کنید وقتی ارتفاعم کم میشه ارتفاع سنجش چجوری ژیییق می کشه!» قدیر زانوهایش را خم کرد و به محضی که ارتفاع کیانا کمتر از صد و پنجاه سانت رسید آزیر خطر به صدا درآمد. و قدیرقلی باز هم مجبور شد راست بایستد. و گفت: « دیدید؟ ارتفاع سنج داره ننه‌ش کوتاهه کیانای بابا ساکت نمی‌شه!»
جابرگفت: « از چه رو نام کیانا را براین نوزاد نهادید؟»
قدیرقلی در حالی که باد در غبغب و در گلو انداخته بود گفت: «نامی پارسی برکودک نهادیم تا... تا... تا پارسی باشد دیگر...»
جابر گفت: « دریغا که پارسی نیست! سُریانی است! چرا لختی با من سخن نگفتید؟ نام رودابه و تهمینه سزاوارش بود. با کودک چه کردید؟ نام بیگانه برایش نهاده‌اید تَفو باد بر چرخ گردون تَفو... »
زری گفت: « خب مگه نه اینکه کیان فارسیه واسه پسرا؟ خب کیانا هم می‌شه اسم دختر دیگه؟»
جابرگفت: « نه چنین است! ای داد ای بیداد! باز هم نه چنین است! یک دهخدا از تارگستر جهانی برای خودتان بارگیری نکرده‌اید! افسوس که من اینجا نبوده‌ام چه نام‌ها که نمی‌گفتمتان! آناهید، پانیذ، فرخ، کتایون، فرنگیس!» یک دفعه جعفر دوید وسط عبارات پرنغز برادرش و با لبخندی کنج لب گفت: « کیقباد، کیخسر، اسفندیار...» جابر بانگ برآورد: « ای نابخرد این بچه دختر است آن نام‌ها که گفتی نام نرینه‌هاست.»
قدیرقلی گفت: « تازه خیلی شانس آوردیم همین اسمو تونستیم بذاریم روش! من می‌خواستم بذارم گُردآفرید اما بابای زری می‌گفت بذارید مارگارت مامانش هم می‌گفت بذارید فدریکا یا ایونیکا که اگه نوه‌م کاره ای شد ملت شده تلفات هم بدند اما بیاند باهاش سلفی بگیرند!» جابر که دیگر داشت گریه‌اش درمی‌آمد گفت: « ای داد ای بیداد یک تن در میان شما نبود که نامی پارسی را بشناسد؟ حالا نه به سنگینی گُردآفرید!» دیگر جابر سرش را میان دو دست گرفته بود و در سکوت خودش فرو رفته بود. عصمت و زری در گوشی از روز عمل می‌گفتند. قدیر قلی بچه را بالا و پایین می‌کرد. مندعلی و جعفر جفتشان رفته بودند توی حیاط. قربانقلی هم پیوسته از میوه و شیرینی خامه‌ای تناول می‌کرد. باز جابر سربلند کرد و آرام گفت: « کاش مانند روزی که میان ابراهیم و داریوش سردرگم بودید و آمدم گفتم بچه را پرهام بنامید این روز هم می‌بودم. نام را عبری و بابلی برمی‌گزینید و پندارید پارسی نهاده‌اید!»
همیشه تمام فامیل به حرف‌های جابر می‌خندیدند و اصلا حرص خوردن‌های‌ او را چیزی جز یک شوخی نمی‌دانستند. اسم مژدگانی زایمان که از زبان زری درآمد قدیرقلی با هیجان همانطور که راه می‌رفت گفت: « همه رو از دم پنج هزاری دادم. حتی به یکی دوتا از پرستارا ده تومنی دادم. داشتم ذوق مرگ می‌شدم. بالاخره بعد از دوتا نره غول یه دختر نصیبم شده بود.
قربانقلی درحالی که می‌لمباند گفت: ولی من فقط یه دویست تومنی دادم برا جابر. جعفر هم که اصن نبردیم بیمارستان خودش راحت و خوب توی خونه به دنیا اومد. اینجوری خیالمونم راحت‌تر شد آدم دیگه استرس جابه جا شدن بچه را نداشته باشه!» عصمت خانم اضافه کرد: « والا به خدا با این دکتراشون!»
قدیرقلی گفت: « ای بابا نمی‌شد. وای از او روزی که پشت در اتاق عمل بودم. سه چار ساعت هی فشارَم می‌رفت بالا هی فرتی می‌افتاد! اصن کلا جدا! هی می‌گفتم دیگه الان میاد! هی می‌دیدم خیر اومدنی نیست! دست آخری دکتره اومد گفت باید سزارین بشه! هرچی دم دستم اومدو امضا کردم و بعد نیم ساعت بچه را تحویلم دادند. قربان، ارواح خاک آقا خدا بیامرزمون سزارین خیال آدمو راحت می‌کنه.»
جابرکه انگار داشت هق هق می‌کرد گفت: «رستم‌زاد... رستم‌زاد...» زری گفت: «اون که میشه طبیعی!» جابرگفت: « اگر شاهنامه نمی‌خوانید از علامه گوگل بپرسید! این روش را خود سیمرغ به زال یاد داده است.» و شروع به خواندن چند بیت از شاهنامه کرد.
«بیامد یکی موبدی چرب دست مر آن ماه رخ را به می کرد مســت
بکــــــــافید بی‌رنج پهلوی ماه بتــــــــــابید مر بچه را سـر ز راه
چنان بی‌گزنــــدش برون آورید که کس در جهان این شگفتی ندید»
زری گفت: « بابا بیخیال! اصلا اسم رستم که میاد قیافه‌ی یه آدم ریشوی پشمالو میاد تو ذهن آدم اما سزار که میگی یهو "ژولیوس سزار" ظاهر میشه! یه امپراطور دادگر! نه یه حشره‌کش که راحت همه را نابود میکنه!»
جابر از فشار عصبی زیاد نگاهش را مستقیم به ال سی دی عمویش دوخت و با کمی دقت فهمید که شاه عثمانی می‌گفت هندی ها را باید نابود کنیم. و چه هندی‌ها که گردن زد! یک دفعه جابر داد زد: « هندو! هندو! عثمانی در کل تاریخش با ایران می‌جنگید! همین عثمانی‌ها دور تبریز را گرفتند. همین عثمانی‌ها چالدران راه انداختند! اگر دلاوران تبریزی نبودند ایرانی نمی‌ماند اکنون این خِرَدکُشان به هر کوششی می‌خواهند ساخته‌ی خود را برای ما پخش کنند! برای آنکه ایرانی سیماشان را ببیند آواگذاری می‌کنند و می‌گویند هند! تَفو بر ما تَفو بر ما! همین‌ها را دیده‌اید که فرق رستم با مظفرالدین شاه نمی‌دانید!» صورت جابر داشت مثل لب‌هایش که از پیش کبود شده‌بود تیره می‌شد. باز ادامه داد: « این نابخردی ما ادیبان است که چرا طوری نمی‌نویسیم که بخوانید! ببینید! بدانید!» قربانقلی گفت: « چه انگوری! به به اینقدر حرص نخور انگور بخور! کیک خامه‌ایش هم خیلی خوبه!» دهان جابر باز و بسته شد و تا آخر میهمانی هیچ نگفت. بالاخره مهمانی تمام شد. هرچند طبق روال عادی روده درازی‌های جابر امان هرشنونده‌ای را می‌برید و به قول یحیی رفیق شش دانگش چانه‌ی او وقتی گرم شود توان سرخ کردن تخم مرغ را دارد اما بعد از شنیدن جمله‌ی بی فعل «چه انگوری!» دیگر زندگیش مثل سابق نبود. یا حداقل مثل هرشب که پس از روده‌درازی‌های خود مثل یک قهرمان می‌خوابید و تا صبح روی دیوار کنار تختش از شدت ذوق مشت می‌کوبید. نتوانست بخوابد. زمزمه می کرد: « قربانقلی، قدیرقلی، عصمت، زری، عبدالجابر، جعفر، محمدعلی، پرهام، کیانا... دهه‌ی سی... هفتاد... هشتاد... نود... . کم کم داشتم فکر می‌کردم که انگار دارد دنباله‌ی فیبوناچی را دنبال می‌کند که باچشم بسته گفت:« راز طلسم جمشید» و به خواب رفت.

محمدمهدی قنبری مبارکه
تابستان ۱۳۹۶
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

فاطمه گودرزی ,سبحان بامداد ,آرمیتا مولوی ,پریناز.ک ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فاطمه گودرزی (11/8/1396),سبحان بامداد (11/8/1396),حسین شعیبی (12/8/1396),شايسته دولتخواه (12/8/1396),آرمیتا مولوی (13/8/1396),پریناز.ک (14/8/1396),م.ماندگار (15/8/1396),محمدمهدی قنبری مبارکه (16/8/1396),مهشید سلیمی نبی (27/8/1396),

نقطه نظرات

نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 11 آبان 1396 - 21:51

نمایش مشخصات سبحان بامداد باید لایک بذارم @};-


نام: شايسته دولتخواه کاربر عضو  ارسال در جمعه 12 آبان 1396 - 22:31

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود
آرزوی موفقیت براتون دارم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.