در میان آتش -48

شارلوت : ماریا رو هم نمی تونم به جایی بفرستم . نبود او هم شک برانگیز می شه. دنبال نفر سومی باید بگردیم که بتونه این کار رو انجام بده . نه در جنوب ، بلکه در اینجا ، کسی که بتونه وارد محل اسناد قدیمی بشه و معمای والرین رو حل کنه .
ماریا : راه حل دیگه اینکه از مردم بپرسیم ، زمانی او در این سرزمین زندگی می کرده؛ برای تولد ش ، حتما جشن گرفتن ، در طی سالهای بعد هم تا وقتی که اینجا بوده و این اتفاق افتاده ، یکدفعه همه چی ناپدید می شه ، نه مردم و نه کس دیگه ایی در موردش صحبت نمی کنه ، حتی کسی از خاندان سلطنتی هم کنجکاو نشده ؟! که چطور یه پرنسس بدون هیچ ردی ناپدید می شه . خدمتکاراش چی ؟ اونها که نزدیک ترین افراد به او بودن .
شارلوت : این هم ایده خوبیه ، در مورد درباریها و افراد خاندان سلطنتی این مسئله پیچیده تره ، اگه همه مثل روهان باشن ، چیزی دستگیرمون نمی شه . اما مردم ، چرا اونها سکوت کردند ، یعنی یه نفر به این سرعت از ذهن اونها پاک می شه . اصلا اهمیتی به خاندان سلطنتی می دن ؟
هلن : خودتون رو ناراحت نکنین ! البته که مردم به خاندان سلطنتی اهمیت می دن ! خیلی ها هنوز ، پدر و مادرتون رو به خاطر پیروزی در جنگ بزرگ ، ستایش می کنن. مردم بیشتر از شخص ،عملکردش رو به خاطر می سپرن ، این که چه تأثیری تو زندگی شون داره ، در مورد کارشون ، غذاشون ، سرپناه و امنیت و آسایششون ، به نتیجه کار اهمیت می دن ، و اطمینانی که در اونها برای آیندشون و اینکه هر کس در حد توانش به آرزو هاش می رسه ایجاد می کنه. اینطوری اگه سالها از نبودتون بگذره ، هیچکس فراموشتون نمی کنه . پرنسس والرین فرصت این کار رو پیدا نکرد ، اما شما این فرصت رو دارین ، ازش استفاده کنین .
شارلوت نگاهی به هلن کرد ، ناراحتی را در چهره اش می خواند . رو به او گفت : تو والرین رو دیدی ؟ درسته ؟
هلن : بله ، ولی رابطه نزدیک نداشتیم ، تازه به قصر اومده بودم ؛ دوست داشتم به او نزدیک بشم ، پس از ناپدید شدن ناگهانی ایشون و تولد شما ، تونستم خودمو در جمع ندیمه های شما قرار بدم و تا به حال هم این افتخار ادامه داره .
شارلوت : پس دیدیش ؟ اما دلیل ناپدید شدن رو نمی دونی ؟ خوبه ، لااقل تو مثل روهان از دادن جواب طفره نرفتی ! ماریا ، دنبال افراد قدیمی بگرد ، کسایی که به نوعی شغلشون با در بار ارتباط داره . لازم شد ، برای باز شدن قفل دهنشون ، هر چه قدر خواستی از طلا ونقره استفاده کن . جواب من تو همین سرزمین و همینجاست . دنبال خدمتکارای قدیمی و اونها که زمانی با والرین بودن ، چه در داخل و چه در خارج قصر بگرد ، از اونها هر طور می تونی اطلاعات بگیر ، حتی لازم شد ، شکنجشون کنی .
ماریا : دستورتون اجرا می شه .

شارلوت به طرف میدان تیراندازی . مبارزه رفت ، تا تمریناتش را از سر بگیرد . ماریا هم به سراغ افرادی رفت که رابطه بیشتر و قدیمی با دربار داشتن ، آنهایی که برای مراسم و جشنها ، شیرینی و کیک درست می کردند ، تا تجاری که از امتیاز معامله با دربار برخوردار بودند . همه آنها والرین را به خاطر می آوردند . اما دلیل ناپدید شدنش را نمی دانستند . یکی از آنها اسمی را به زبان آورد که ماریا را شگفت زده کرد . آنها به خاطر اینکه تجارت و رابطه شان را با دربار از دست ندهند و گرفتار پاک کننده ها نشوند ، از ماریا خواستند که هیچ حرفی از آنها به میان نیاورد ، ماریا هم همین شرط را برای آنها گذاشت . و مقداری سکه طلا هم به عنوان پاداش همکاری و سکوت به آنها پرداخت کرد .
ماریا چند نفر از افرادش را به دنبال هلن فرستاد . پس مدتی آنها با هلن برگشتند .
ماریا : تو سالهاست که تو قصر هستی، پس حتما اسامی و قیافه کسانی رو که با پرنسس قبلی بودن رو به یاد داری ، حافظه خوبی داری ، پس با من همکاری کن !
هلن : این خطر ناکه ! اگه بفهمن دردسر بزرگی درست می شه ، خیلی از اونها تو قصر نیستن و من همشون رو نمی شناسم .
- دستور پرنسس واضح بود ، نمی خوام از زور استفاده کنم ! موقع اجرای دستور هیچکس برام فرق نمی کنه ، پس بذار دوستانه حلش کنیم !
هلن : خیلی گستاخی ، من ندیمه مخصوص پرنسس هستم .
ماریا شمشیرش را بیرون کشید و تیغه اش را روی گردن هلن قرار داد و گفت : من هم محافظ مخصوص هستم ، امنیت و خواسته پرنسس ، اولویت اول و آخر مه ؛ حالا انجامش می دی یا نه ؟
سپس به دونفر اشاره کرد ، آنها هلن را روی صندلی نشاندند و دستهایش را به آن بستند .
ماریا قلم و کاغذی را آورد و گفت : اسامی رو بگو ، هرکدوم پیدا شدن ، آزادی !
هلن : نتیجشو می بینی ، به پرنسس می گم .
- من برام نتیجه مهمه ، مسئولیت این کار رو هم می پذیرم ، اسامی ،هلن .
هلن ، اسامی چند نفر از خدمتکارانی را که در قصر والرین بودند را گفت .
ماریا ، چند نفر از ندیمه ها مأمور بررسی صحت این اسامی کرد . نشانی را همراه با یه کیسه طلا به دست یکی از آنها داد، تا مسئول بایگانی راه را هموار تر کند . ساعتی بعد با تأیید گفته های هلن ، ماریا او را آزاد کرد .
هلن با ناراحتی آنجا را ترک کرد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

بهروزعامری , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (7/10/1395),بهروزعامری (8/10/1395),ترنم سرخسی (10/10/1395), ناصرباران دوست (11/10/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (8/11/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.