درمیان آتش-49

ماریا دستور داد ، آنهایی که در قصر هستند را برای چند ساعت بربایند ، تا از آنها بازجویی کند. ندیمه ها به بهانه ایی ، افراد مورد نظر را به قسمتهای خلوت قصر می کشاندند و سپس آنها را دستگیر می کردند. و با چشمها و دستهای بسته به مکانی دیگر انتقال دادند . ماریا به وسیله داروها و قرار دادن آنها در وضعیتهای بسیار دردناک ، بالاخره آنها را مجبور به حرف زدن کرد. اما وقتی آنها ، راز تبعید و ماهیت والرین را گفتند و اینکه هلن هم یکی از ندیمه های والرین بود ، رنگ از چهره ماریا رفت . دستور داد ، بلافاصله بعد از بین رفتن اثر دارو ها و درد ، آنها را به قصر برگردانند ، وبه ندیمه ها هم اخطار داد ، که اگه حرفی از این اتفاق بزنند ، برای همیشه از این دنیا ناپدید خواهند شد . بعد بردن آنها، رو به افرادش کرد و گفت : شما هم سرنوشت بهتری ندارین ، اگه می خواین گیر پاک کننده ها نیافتین ، دهنتون رو برای همیشه ببندین ، نه چیزی دیدین و نه شنیدین ، تا یه مدت مواظب ندیمه ها و رفت و آمدشون باشین ، حالا برین و تنهام بذارین .

آنها او را ترک کردند . ماریا شروع به قدم زدن در اتاق کرد . نمی دانست این راز را به شارلوت بگوید یا نه . یکی از ندیمه ها را صدا زد و گفت : برو به بانو هلن بگو بیاد اینجا .
پس از مدتی هلن وارد اتاق شد ، با دیدن قیافه ماریا و رنگ پریده اش ، همه چی دستگیرش شد . سعی کرد بر خودش مسلط باشد ، با صدایی محکم گفت : چرا منو خواستی ؟ بازم می خوای تهدیدم کنی ؟
ماریا مدتی مکث کرد و سپس گفت : تو هم یکی از ندیمه های مخصوص پرنسس والرین بودی ؟ درسته ؟! تو بودی که وقتی والرین در سن 10 سالگی ، نیروی درونیشو آشکار کرد و تبدیل به اژدها شد ، از ترس جیغ زدی و به شاه و ملکه خبر دادی ، اون ندیمه ها وقتی که تو برای خبر کردن شاه و ملکه رفته بودی ، وارد اتاق می شن و با اون منظره روبرو می شن ؛ برای اینکه سلطنت به خطر نیافته ، ژنرال ، والرین رو تا تبعید گاهش ، فالاران همراهی می کنه . این رازیه که اگه فاش بشه ، به خصوص در این شرایط ، خیلی ها سر شون رو از دست می دن ، مخالفان داخلی ، چه خاندان سلطنتی و چه بیرون از این قصر از فرصت استفاده و شورش به پا می کنن ، حتی ممکنه شارلوت هم نابود بشه .
هلن با لحنی آرام و مضطرب پرسید : چیزی که نباید می فهمیدی رو فهمیدی ،حالا می خوای چیکار کنی ؟
- باید به پرنسس بگم ، اما نمی دونم چه عکس العملی نشون می ده . در ضمن باید مواظب باشیم هیچکس نفهمه ، ما و پرنسس این موضوع رو فهمیدیم ، البته موضوع تو جداست ، تو یکی از کسانی هستی که شاهد مستقیم ماجرا بوده، شاه و ملکه هم می دونن که تو می دونی .
هلن : همه ما سوگند خوردیم و تعهد دادیم که اگه این راز فاش بشه ، بی هیچ مقاومتی تن به مردن بدیم ، ژنرال روهان هم یکی از این افراده .
- با حرف نزدنت ، همه ما رو تو این موقعیت خطرناک قرار دادی ! وقتی که تو اردوگاه بودیم ، یا تو آریانا باهم ملاقات کردیم ، یا وقتی که ازت سئوال کردم و اسامی رو خواستم ، حرف می زدی ، این اتفاقا نمی افتاد ! اگه این ندیمه ها حرف بزنن ، یا پاک کننده ها به چیزی شک کنن ، کار همه ما تمومه . باید موضوع قدرت واقعی والرین رو از پرنسس شارلوت مخفی کنیم ، دروغ نمی گیم ! ولی همه حقیقت رو هم نمی گیم ! به جای صحبت از قدرت ، از یه بیماری ، یه طلسم ، یه داروئی که در بچگی به او دادن ، یه قصه ایی در تو همین مایه ها.
هلن : متاسفم ! ولی به هیچ قیمتی نمی تونستم بهت بگم ، چرا نمی خوای حقیقت رو بهش بگی ؟ از چی وحشت داری ؟ یه روز اگه جنگ بشه ، این دو نفر روبروی هم قرار می گیرن ، و وقتی شارلوت همه چی رو بفهمه ، معلوم نیست چه عکس العملی نشون می ده و ممکنه به شدت تنبیه و سرزنشت کنه .
- الان هم از عکس العملش نگرانم ، ممکنه خودشو ببازه ! یا از ناراحتی مریض بشه ، یا طوری رفتار کنه که دیگران ، به خصوص شاه و ملکه رو مشکوک کنه، این احساسی که هرچه قدر هم بخوای کنترلش کنی ، با دیدن والدینت ، مثل یه آتشفشان خاموش ممکنه فوران کنه ، نمی دونم ! نمی دونم چیکار باید بکنم هلن .
ماریا روی صندلی نشست . هلن به سمتش رفت و دستش را روی شانه اش گذاشت . ماریا سرش را به طرف او گرداند .
هلن : مدتی صبر کن ، یه راه حل براش پیدا می کنم.

======
ناپدید شدن تعدادی از رهبران مخالف مردور ، اعضای دیگر را نگران کرده بود. آنها از پلیس بالارون خواستند که دنبال افراد گم شده بگردند .پلیس تحقیاتش را از جاهایی که احتمال بیشتری برای پیدا کردنشان بود ،شروع کرد . گروههای دیگر دست داشتن در این ماجرا را تکذیب کردند . نه پلیس و نه اعضای گروه نتوانستند مدرکی که نشان دهد ،آنها با مردور و یا گروههای دیگر ارتباط داشتند ، پیدا کنند ، قوانین داخلی بالارون هم نقض نشده بود . گروه تحقیقاتش را به خارج از شهر گسترش داد . در جنگل آثار یه آتش سوزی را پیدا کردند. برای گشتن ، از سگ ها کمک گرفتند . سگها در قسمتی خاص جمع شده بودند و زمین را با پنجه هایشان می کندند.
آنها شروع به کندن زمین کردند ، پس از مدتی به جسمی نرم برخورد کردند . با کنار رفتن خا ک ، آنها یه گور دسته جمعیدر مقابلشان ظاهر شد . جسدها نسبتا سالم بودند ، لاشه چند گرگ و تعدادی انسان ، اجساد انسانها را بیرون آوردند. روی بدن و صورتشان جای چنگ و دندان بود ، اینها در درگیری با گرگها کشته شده بودند ، اما شش جسد ، غیر از ناحیه سینه سمت چپ ، هیچ زخم دیگه ایی نداشتند . با بررسی آنها متوجه شدند ، انها با ضربه ایی به قلبشان مردند.
یکی از آنها از روی لباس ، جان و کوین را شناخت و گفت : پیداشون کردیم ، دیر رسیدیم .
زنی هم گفت : اون باید السا باشه ، بیچاره دخترش .
آنها به پلیس خبر دادند ، اجساد رهبران مخالفین را با خودشان بردند ،هویت افراد دیگر به علت نبودن هیچ نشان و یا مدرکی ، قابل تشخیص نبود . بقیه اجساد هم دوباره به همان گور بگردانده شدند. معمای جدید ، شناسایی کسانی بود که همه آنها را در اینجا دفن کرده بودند .



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

مریم مقدسی ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (21/10/1395),شهره کبودوندپور (22/10/1395),مریم مقدسی (24/10/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.