رانده شده -21


جونز : نمی دونم چه ا تفاقی داره می افته ، ولی این یه افتضاح و کابوس برای پلیسه ! مأمورای ما در برخورد با دسته های تبهکاری ، اتفاقاتی براشون می افته که غیر قابل باوره ! مجرم مورد نظر جلوی اونها راه می ره و حتی براشون دست تکون می ده و مامورین با او مثل یه آدم معمولی برخورد می کنن ؟! یا چندتا از مأمورا موقع تعقیبشون ، یه دفعه بیهوش می شن و روی زمین می افتن . شنیدم شما دو نفر به خصوص تو گروهبان ، در گیر مسئله مشابهی بودین .
میلر : بله قربان ، خیابون 19 ، دبیرستان دخترانه ، توی هوای صاف برخورد یه صاعقه با درخت داخل مدرسه باعث دو نیم شدن و سوختنش شد . شیشه ها خرد شدن ، ولی کسی عامل حادثه را ندیده و هیچ اثری ازش نیست .
جونز : که اینطور ! به نظرت می تونه این اتفاقها دنباله همون اتفاقا باشه و یک یا همون نفرات قبلی باعث این کار باشن ؟
میلر : احتمالش هست ، هر چند فکر می کنم ، کسانی که پشت پرده این اتفاقا هستن ، باهم فرق می کنن !
سروان : به چه دلیلی اینو می گی ؟!
میلر : در جریان آدم ربایی، اونها به من اجازه دادن ، گروگانها رو آزاد کنم و حتی یه سلاح در اختیارم گذاشتن و منو تا محل حادثه همراهی کردن ! گروگانها رو هم بوسیله یه قفس محافظت می کردن ، در اصل جای آنها امن بود و هیچ خطری تهدیدشون نمی کرد . اما اینها افراد معمولی و جزو باندهای تبهکاری هستن که بیشترشون برای پلیس شناخته شده هستن ، شاید ایده من احمقانه و عجیب باشه ، اما ما باید با عامل حادثه خیابون 19 و دبیرستان تماس بگیریم و ازش کمک بخواییم ! تا بتونیم جلوی این گروه دوم بایستیم !
جونز : می گی با موجودات ماورائی و نا مرئی تماس بگیریم ، منم دلم می خواد با خدا تماس بگیرم ، ولی نمی تونم پیداش کنم و باهاش مستقیم حرف بزنم !
میلر عکسی را از میان پرونده ایی که دستش بود بیرون آورد و روی میز کمیسر گذاشت .
- این زن کیه ؟
: کسی که باید باهاش تماس بگیریم !
سروان و کمسیر نگاهی به هم کردند و دوباره به عکس خیره شدند .
میلر : دلیل اتفاق دبیرستان و جریان آدم ربایی ، این زنه !
کمیسر : اسمشو می دونی چیه ؟ سوابقش تو اداره هست ؟
میلر: نه اسمشو می دونیم و نه سابقه ایی تو اداره پلیس داره ؛ یه موجود معمولی نیست که بشه دستگیرش کرد .
سروان : معمولی نیست ، یه مو جود مأوراییه ، من اصلا سر در نمی یارم ، حالا چطوری می خوای ازش کمک بگیری ؟!
میلر : ازش می خوام به دیدنم بیاد !
جونز : گروهبان ، بهت اختیار تام می دم ، فقط این موضوع رو تمومش کن ، دوست ندارم تیتر اول روزنامه ها بشیم .
- من هم همینطور قربان .
کمیسر : می تونی بری گروهبان ، اگه موفق بشی بهت درجه سروانی می دم !
میلر احترام نظامی گذاشت و گفت : متشکرم قربان !
او از اتاق خارج شد .
جونز : امیدوارم موفق بشه ، هر چی خواست در اختیارش قرار بده .
سروان : حتما .
میلر به سمت خانه ارغوان رفت . زنگ به صدا در آمد .
کیمیا تو گوشی آیفون گفت : بله ؟
میلر : میلر هستم ، خا نم رضایی .
کیمیا در را باز کرد . میلر داخل خانه شد . کیمیا به استقبالش رفت و گفت : گروهبان از دیدنتون خوشحالم ، اتفاقی افتاده که اومدین اینجا ؟!
- میلر صدام کن . در مورد پرونده شما ، نه ! می خوام یه کمکی از دخترتون بگیرم .
: ارغوان ؟ چه کمکی می تونه انجام بده ؟!
- می خوام اون زن رو که در ربودن شما دست داشت ببینم ! ارغوان می تونه ازش بخواد بیاد به دیدن من !

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ناصرباران دوست ,ف. سکوت ,نرجس علیرضایی سروستانی ,ترنم سرخسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (28/9/1395),ف. سکوت (29/9/1395),ترنم سرخسی (30/9/1395), ناصرباران دوست (2/10/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 29 آذر 1395 - 00:31

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــــــــــلام
عرض ادب و ارادت
خدمت جناب ناصر الملکی گرامی :)

منم دلم میخواد با خدا تماس بگیرم ولی ....
اصلا حوصله ندارم پلیس ها هم بیان وسط جنگ و بزن بزن .. عامو یهو می بینی تیر ترکشی میخورن خو .. اگه بخوام حدس بزنم .. این گروهبان میلر آخرش سروان میشه .. این خط اینم نشون :D :D
اصلا این ادامه داستان رو بدین دست من .. تا همه شون رو بکشم .. اول هم این میلر فضول رو می کشم و خلاص :D تریش رو هم میکنم قهرمان داستان :D :D
از این شخصیت تریش خوشم میاد ..گفته بودم قبلن :-/ خب اشکال نداره بذارید به حساب تاکید :) :D
اونجایی از داستان که میگه اون با تو فرق داشت بالهاش مثل خفاش بود یاد برنامه کودک چوبین افتادم .. برونکا هم یه خفاش ترسناک بود .. البته برا من هنوزم ترسناکه :"> :)

اصلا آخر شبه منم مغزم داغون شده .. ولی ذوق کرم اومدم سایت دیدم سه قسمت رانده شده با هم آپ شده :)
یه چیزی هم بگم و برم
این رفتار پدر آنی توی قسمت قبلی زیادی غیر واقعی نبود ؟ چرا ادم های توی داستان اصلا تعجب نمیکنن ؟:-/ :-/
البته داستان تخیلی هستا .. من الکی دارم ایراد بنی اسرائیلی میگرم
قدر دانی همرا با تشکر ویژه .. بابت نگارش دو رمان بلند و همزمان .. خدا قوت واقعا .. کار خیلی سختیه

دم قلمتون همچنان گرم @};- @};- @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 30 آذر 1395 - 08:23

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،

ین رفتار پدر آنی توی قسمت قبلی زیادی غیر واقعی نبود ؟ چرا ادم های توی داستان اصلا تعجب نمیکنن ؟
-
تریش : از بودن من تعجب نکردی ؟!
جیمز : قبلا هم یکی مثل تو اینجا پیداش شد ، کاری هم از من برنمی یاد ، چی می خوایی ؟

:-/ :-/ :-/ n
این دلیلش ، بگین جمله و جمله قبلیشو عوض می کنم:-s :-s


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در سه شنبه 30 آذر 1395 - 21:26

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی طبق خواسته شما ،گفتگو به این صورت اصلاح شد.

تریش : از بودن من تعجب نکردی ؟!
جیمز : قبلا هم یکی مثل تو اینجا پیداش شد ، کسی که بتونه از سیستم امنیتی و حساس به دما و حرکت رد بشه یه فرد معمولی نیست ، به خاطر دخترم سیستم امنیتی اینجا رو مثل یه بانک بزرگ طراحی کردم ، بودن تو نشون می ده که سیستم در مقابل تو بی دفاعه و کاری هم از من برنمی یاد ، چی می خوایی ؟
:-/ :-s



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.