رانده شده-27

سخت ترین قسمت کار بالهایش بود ، با استخوانهایی خرد شده و خونی .
گفتم : حاضری ؟
سر تکان داد . قسمتی که بالهایش به پشت و کتفش متصل می شد را هدف گرفتم . نیروهایم را در کف دستا نم جمع کردم و با تمام قدرت دستهایم را به طرف جلو پرتاپ کردم . دو گوی نورانی با تمام سرعت به سمتش رفتند و به بالهایش خوردند. سرش را بلند کرد و به طرف آسمان فریاد کشید . صدای استخوانها را می شنیدم . پس از مدتی نیرو ها ناپدید شدند. آرام، غل و زنجیرها را از دست و پا و بالهایش باز کردم . بقیه کار به عهده خودش بود . دوباره هاله ایی تمام بدنش را فرا گرفت . نگاهی به من کرد، اولین قدم را به طرفم برداشت . بالهایش را باز و بسته کرد و سپس بر هم زد .
گفتم : دِریون هستم .
- من هم ساویوُر هستم .
: نجات دهنده ! اسم قشنگیه .
- آره ، نجات دهنده .
دستم را به طرفش دراز کردم و گفتم : خوش آمدی .
دستم را گرفت و لبخند زد . سپس دستش را به طرف سقف گرفت ، نیرویی با قدرت از کف دستش خارج شد و سقف را از هم باز کرد. هر دو بالهایمان را باز کردیم و در یک لحظه به طرف آسمان پریدیم . تریش و ساویوُر ، مثل دو نیمه از من بودند ، یکی از گذشته و دیگری از حال .
گفتم : به موقعش می ریم، سراغ اون انسان و شیا طینی که تو رو به این روز انداختن ، اگه گشتی روی شهر بزنی ، همه چی دستگیرت می شه . به تعداد زیادی مثل خودت نیاز داریم ؛ یه دروازه بزرگ باز شده .
ساویوُر : من هم حسش کردم ، غیر از اون ، دروازه دیگه ایی هم باز شده .
- یه دروازه دیگه ؟! من چیزی حس نکردم ؟!
- دروازه نهم ، یه شیطان دیگه ، تو یه جایی به اسم پِگا ، یه گروه از انسانها آوردنش .
: که اینطور ! بعدا با بقیه آشنات می کنم ، اینبار مواظب باش ، دوباره گرفتار اون شیاطین نشی ! بندهای ارتباطیتو با اون انسان قطع کن ، تا اعمالش روت اثر نکنه !
شمشیری در خشان در دستش پدیدار شد . و سپس تارهایی شبیه به تار عنکبوت ، آنقدر زیاد بودند که باعث حیرتم شدند . ساویوُر ، بیش از اندازه خودش را به او متصل کرده بود . او یه فرشته نگهبان بود و این اختیار را داشت ، که اگر می خواست می توانست بندهای ارتباطی کمتری را بین خودش و انسانی که از او مواظبت می کند ، برقرار کند ؛ اما او خیلی فراتر رفته بود . شمشیر بندها را یکی پس از دیگری قطع کرد . با قطع آخرین تار ، هاله ایی او را فرا گرفت . بالهایش باز تر و بزرگتر شدند . و آن بدن زجر کشیده و نحفیف ، به بدنی قوی و زیبا تبدیل شد. لبخندی زدم و به طرف قصر برگشتم .

=====

تریش ، مری و آنی به همراه میلر به سمت یکی از مناطقی که پلیس با گروههای تبهکاری در گیر شده بود ، رفتند . تریش به صورت مرئی کنار میلر نشسته بود ؛ مری و آنی به در خواست او نامرئی مانده بودند .
میلر هنوز هم به این اتفاقات عادت نکرده بود . در آینه داخلی ماشین به عقب نگاه می کرد ، ولی چیزی جز صندلی های به ظاهر خالی را نمی دید . پس از مدتی به محل رسیدند . آنها با ماشین شخصی میلر آمده بودند . مدتی صبر کردند تا عده ایی با موتور سیکلت پیدایشان شد . میلر مانتیور جلوی ماشینش را روشن کرد و به کامپیوتر دفترش متصل شد . پس از وارد کردن رمز ، در میان پرونده ها چندین عکس را انتخاب کرد و روی صفحه نگه داشت .
میلر : این افراد ، گری کوپر ، گابریل جونز ، هری پترسون ، دو روز پیش قرار بود دستگیر بشن و همونطور که تو دفترم بهت گفتم ، با استفاده از نیروهای غیر طبیعی ، مانع از دستگیری شدن .
تریش : چرا بهشون شلیک نکردین ؟!
- ما زنده می خواستیمشون و دوما قوانین به راحتی اجازه شلیک نمی ده .
: خب ، به خاطر دفاع از خود تون ، و حدس زدین که مسلحه ، عدم تمکین به اخطار های پلیس و ... ، اینها می تونن مجوز شلیک به شما بِدن ، درسته ؟!
- به قوانین پلیس واردی ! بله ! اجازه شلیک می ده .
: پس بهشون شلیک کن !
- ما پلیسیم ! نه انتقامجو !
: شاید ، ولی من لازم باشه به راحتی می کشمشون .
میلر نگاهی به افرادی که در گوشه دیوار جمع شده بودند کرد و گفت :اون دو تا ، گری کوپر و گابریل جونز هستن ، اونی که کاپشن با تصویر یه جمجمه رو پشتش ،پوشیده ، گری کوپره ، و نفر کناریش ، گابریل.
تریش : خوبه شروع می کنیم .
درهای عقب ماشین باز شدند ، آنی و مری و سپس تریش از ماشین پیاده شدند و به طرف پسرهایی که دور هم جمع شده بودند رفتند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

ترنم سرخسی ,زهرابادره (آنا) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,شهره کبودوندپور ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (21/10/1395),شهره کبودوندپور (22/10/1395),م.ماندگار (22/10/1395), ناصرباران دوست (22/10/1395),زهرابادره (آنا) (22/10/1395),مریم مقدسی (24/10/1395),ترنم سرخسی (24/10/1395),محمد علی ناصرالملکی (10/12/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.