رانده شده-37

صدای آژیر و تیراندازی در تمام شهر شنیده می شد .

میلر در کنار یکی از ماشینهای پلیس ایستاده بود . سروان به طرفش آمد و گفت : فکر نمی کردم دچار چنین کابوسی بشیم ، مردم به زندان پناه بردن و خلافکارها تو شهر حکمفرمایی می کنن ، وقتی ، اتفاقی رو که تو اون خیابون افتاد رو از زبان کسانی که توسط نیروهای تو نجات پیدا کردن ، شنیدم ، باورم نمی شد ، ولی حق با تو بود ، پای موجودات شیطانی و مأورائی در میونه ، با اون زن تماس گرفتی ؟!
میلر : بله ، خودش به دیدنم اومد . قبول کرد ، کمکم کنه ، وارد اون گروه شده ، به زودی دستگیرشون می کنم .
سروان : با این وضع ، فکر نمی کنم دستگیریشون فایده داشته باشه ، بهتره زیر زمین باشن تا روی زمین !
میلر : نمیخوای دستگیرشون کنم ؟!
- آره ! نابود شون کن .
: باشه ، ولی باید یه نوشته رسمی اداری به من بدی ، دوست ندارم، بعدا شخص دیگه ایی ، به خاطر این کار مزاحمم بشه ، تو هیچ دادگاهی حاضر نمی شم ، اگر نه ، من دستگیرشون می کنم ، تو و هر کس دیگه ای خواستین بکشینشون ، اون دیگه ربطی به من نداره ، نه چیزی دیدم و نه شنیدم .
سروان : بهت حکم رسمی میدم ، رو متنش کار میکنم که کسی نتونه دست روش بذاره .
صدای تیراندازی بلند شد ، میلر به همراه سروان آماده مقابله شدند ، مری هم به صورت نامرئی در کنار میلر قرار گرفت . پس از مدتی صدای چندین هلیکوپتر را شنیدند .
سروان : هر کی ندونه ، فکر می کنه ، اینجا ، جنگ راه افتاده !
میلر : باور کن ، این یه جنگه .
هلیکوپتر ها شروع به تیراندازی با اسلحه های سنگین کردند . شیاطینی که به مردم حمله کرده بودند ، به نیر.های نظامی هم هجوم آوردند . افسران و نیروهای پلیس ، اینبار با خطر دیگری روبرو شدند و آن کشته یا زخمی شدن به دست همکارانشان بود . آنها هنگام گرفتار شدن در دست شیاطین ، تا آخرین لحظه با اسلحه هایشان شلیک می کردند و حاضر به رها کردنش نمی شدند ، چندین نفر بر اثر تیراندازی بی هدف زخمی و کشته شده بودند .
آزونا ، در میان جمعیت ، به وسیله جادوها و آب مقدس به کمک مردمی می رفت که شیاطین به آنها حمله می کردند . شیاطین در حلقه های جادویی او، گرفتار و زمین گیر می شدند و پس از مدتی آتش می گرفتند . آنهایی هم که قدرتمند تر بودند ، در مدتی که اسیر حلقه بودند ، به مردم فرصت فرار ازدست انها را می داد . شیاطین ، حملاتشان را متوجه او کردند ، تا مانع سر راهشان را بردارند . مردم وحشت زده ، از شجاعت و قدرت او متعجب بودند ، عده ایی برای کمک به او دست از فرار کشیدند، و آنهایی که اسلحه داشتند به سمت شیاطین شلیک کردند . با این حال شیاطین بسیار سریعتر و قدرتمند تر از آنها بودند ، آزونا ، آرزو داشت ، لیزا و هری ، اینجا در کنارش بودند . حاضر نبود برای درخواست کمک به انجمن سر خم کند . ولی مُردن مردم و کسانی که در کنارش می جنگیدند را نمی توانست ، تحمل کند . یکی از آنها توسط سلاح داس مانند یکی از شیاطین به دو نیم شد ، بالا و پایین تنه اش با فاصله از هم روی زمین افتادند . زمین غرق خون او شد . عده ایی از دیدن این صحنه ، جیغ کشیدند . آزونا ، آب مقدس همراهش به انتها رسیده بود ، با حلقه های نیرو، چندین شیطان را زمین گیر کرد . اما خودش هم دیگر توان جنگیدن نداشت، خستگی و کاهش توان بدنی کم کم بر او چیره می شد .
آزونا با صدای بلند گفت : همگی از اینجا برین ، تا جایی که بشه ، معطلشون می کنم ، اینجا موندن هیچ فایده ایی نداره ، فقط خودتون رو به کشتن می دین ، برین ، از همتون ممنونم !
آنها با اکراه شروع به دویدن کردند ، آزونا در اطرافش چندین حلقه درست کرد تا کمی استراحت کند . به مردم که همچنان در حال دویدن بودند ، نگاه کرد ، نگهان متوجه موجودات بالداری شد که به د نبال مردم در حال حرکت بودند . درمانده به آنها نگاه کرد و گفت : خدای من ، کمکم کن !
صدای فریادهای بلند و درد آور فضا را پر کرد . یکی از بالدارها و سپس بقیه پشت سر او ، از آسمان به زمین می افتادند . بارانی از صاعقه در اطرفش پدیدار شد ، شدت نور باعث شد ، دستهایش را مقابل چشمانش قرار دهد . تا مدتی صدای فریاد ها وبرخورد صاعقه ها را با زمین می شنید . ناگهان همه چی ساکت شد . آزونا دستش را از مقابل چشمانش برداشت و به اطراف نگاه کرد . اجساد بالدارها در اطراف پراکنده شده بودند و روی بدنشان نقاط دزخشانی دیده می شد . آنها هنوز می سوختند .
او در خیابان تنها بود .دنبال کسی که این کار رو انجام داده بود ، گشت . نگاهش از روی زمین به سمت بالای ساختمانها چرخید . با دیدن زن قد بلند ، سرجایش ماند . او همانی بود که هنگام مرگ لیزا و هری و در آنجا حضور داشت . همان صورت سرد و بی احساس!
آزونا گفت : چرا کمکم کردی ؟! تو باعث مرگ لیزا و هری شدی ! انتقام اونها رو ازت می گیرم !
تریش ، آرام سرجایش ایستاده بود . در میان انگشتانش ، صاعقه ها شروع به در خشیدن کردند . صاعقه ها جایشان را به دو اسلحه دادند ، اسلحه ها به طرفش نشانه رفتند .
آزونا زیر لب گفت : لعنتی !
اسلحه ها شروع به شلیک کردند . تیرها در اطراف او به زمین برخورد می کردند ، آزونا شروع به دویدن کرد . شیشه آب مقدس خالی بود و از این فاصله هم نمی توانست آنرا به روی او بپاشد . گلوله ها هم فرصت اجرای حلقه ها را به او نمی داد . ناگهان در مقابلش ، دیواری از صاعقه ها پدیدار شد.
آزونا به بالا نگاه کرد . او حالا در مقابلش بود . تریش به روی زمین فرود آمد و با تمام سرعت به سمت دوید . او یکی از حلقه هایش را روی زمین ایجاد کرد . تریش از زمین فاصله گرفت تا در دام حلقه نیافتد ، ولی آزونا حلقه دومی را به صورت عمودی ایجاد کرد . تریش در دام حلقه افتاد . توان حرکت از او سلب شد.
آزونا لبخندی زد و گفت : کارت تمومه !
تریش با تمام قدرت سعی کرد روی پاهایش بایستد .
آزونا : خیلی سرسختی !
تریش حرفی نزد ، و با وجود درد شدید ، توانست کمی خودش را از زمین جدا کند ، تا بالاخره موفق شد کامل بایستد .
آزونا : لعنتی !
ناگهان فریادش بلند شد . روی دستها و پاهایش زخمهایی مانند جای شلاق پدیدار شد . از جای پارگی لباس و شلوارش خون بیرون زد . آزونا روی زمین زانو زد . تریش هنوز در دام حلقه بود . به حلقه حمله کردم و آنرا در هم شکستم . با پا ضربه ایی به آزونا زدم ، او به پشت محکم به زمین افتاد . تریش بدنش را درمان کرد . پایم را روی سینه اش گذاشتم و فشار دادم . او از درد فریاد کشید . یقه لباسش را گرفتم و به آسمان پریدم و سپس رهایش کردم. آزونا چشمانش را بست . به چیزی برخورد کرد . حس عجیبی داشت . آرام چشمانش را باز کرد ، صورت زن در مقابلش بود . تریش او را گرفته بود . آزونا با حیرت به او نگاه کرد . تریش آرام او را روی زمین گذاشت . از آسمان پایین آمدم.
رو به تریش گفتم : تو خوبی !
او سر تکان داد . هر دو به آزونا نگاه کردیم .
آزونا : زودتر تمومش کنین ، من شکست خوردم ، شما ها با بقیه خیلی فرق دارین !
در میان انگشتان تریش صاعقه ها شروع به در خشیدن کردند ، و من هم پنجه هایم را آماده بیرون آوردن قلبش کردم .
صدای آنی ما را متوجه خودش کرد ، او گفت : دریون ! تریش ! می خواین اونو هم مثل من بکشین ؟! اون ، مردم رو از دست شیاطین نجات داد . زندگیش الان تو دستای شما دو نفره ، می تونین بذارین زنده بمونه ، یا مثل من ، نابودش کنین ؛ دروین تو از کشتن من پشیمون شدی ، حالا دوباره می خوای اونو تکرار کنی ؟!
گفتم : مرگ تو اشتباه بود ، چون تو تقصیری نداشتی ، ولی این به تریش حمله کرد، و توی اون حلقه های لعنتی گیرش انداخت ، تو وقتی دست اون شیطان اسیر بودی ، دردش رو حس کردی ، من اجازه نمی دم کسی به افرادم به خصوص تریش صدمه بزنه ، تریش خط قرمز منه ! حالا هرکی ، هر فکری می خواد بکنه ، اون تنها کسی بود که بعد از رانده شدنم و با اینکه می دونست کی هستم ، منو قبول کرد و کنارم موند . ما هزاران ساله که در کنار هم هستیم . این دختر خط قرمز منو شکست ، در یک مبارزه یکی از دو حریف از میدون خارج می شن ، از کشتنش پشیمون نمی شم !

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

"صابرخوشبین صفت" ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کوثر علیزاده (18/5/1396),محمد علی ناصرالملکی (19/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (28/5/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (4/6/1396),شهره کبودوندپور (12/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.