رانده شده-38

آزونا نگاهی به آنی کرد و لبخند زد.خون از گوشه لبش بیرون زده بود. تریش صاعقه هایش را قطع کرد . با دیدن این کار او، من هم عقب نشینی کردم . آنی به طرف آزونا آمد و دستش را گرفت و از زمین بلندش کرد . او هنوز از درد به خودش می پیچید و به سختی روی پاهای پر از زخمش ایستاد ،
گفتم : جونتو به آنی و بخشش تریش مدیونی ، دفعه بعد سر راهم قرار بگیری ، تیکه تیکت می کنم .
آنی : من آنی هستم ، این تریشه و این فرشته عصبانی و خشن دروینه ، ما هم ، با همون شیاطینی که تو باهاشون جنگیدی می جنگیم ، دوست داری به ما ملحق بشی ؟!
من و تریش نگاهی به هم کردیم .
آنی ادامه داد : اون زنده است و یه جن گیره ! می تونه هم به ما و هم نینا و ارغوان کمک کنه ، نینا و ارغوان به وسیله گردنبند ها محافظت می شن ، ولی نمی تونن به شیا طین حمله کنن و یا مردم رو نجات بدن ، این دختر می تونه به اونها یاد بده ، چطوری مثل خودش به اونها حمله کنن ، نینا و ارغوان می تونن جای دوستای از دست رفتشو پر کنن .
تریش لبخندی زد.
من هم گفتم : آنی ! خیلی خوشم اومد ! فکرای خوبی به سرت می زنه، خب ! دختر چه کار می کنی؟ تو به آنی و تریش مدیونی ، زنده بودنت به خاطر هردو اونهاست . پیشنهادشو قبول می کنی ؟!
آزونا : من آزونا هستم ، ممنون آنی . باشه باهاتون کار می کنم .
زخمهایش را درمان کردم ، آزونا به دستها و پاهایش نگاه کرد ، نه دردی و نه زخمی .
گفتم : می خواستم زندانیش کنم ، ولی حالا که قبول کرد ، مسئولیتش با توئه آنی ، دست از پا خطا کنه ، بدون اخطار ، زندانیش می کنم .
تریش به پرواز در آمد و به راهش به سمت گروه گَری ادامه داد .
من هم به سمت برای گشت زدن ، آنجا را ترک کردم .
آزونا : تو از جنس اونها نیستی درسته؟!
آنی : آره ، من هم یه دختر معمولی مثل تو بودم ، ولی به خاطر اتفاقی ، مثل این صحنه که چند لحظه قبل برات اتفاق افتاد ، با کمی تفاوت برای من هم رخ داد . ولی من جون سالم به در نبردم ، من مُردم .
آزونا با تعجب به او نگاه کرد و گفت : تو یه روحی ؟!
آنی لبخندی زد و سر تکان داد . سپس گفت : حالا با من بیا ، همه چی رو بهت می گم و با بقیه آشنات می کنم.
آزونا : باشه !
هر دو به سمت قصر به راه افتادند .
میلر به همراه مری ، سروان و نیروهای پلیس حاضر در محل توانسته بودند در مقابل نیروهای انسانی و شیطانی مقاومت کنند . آنها در یکی از ساختمانها پناه گرفته بودند ؛ مِری به خاطر نبرد و استفاده از نیروهایش برای محافظت از میلر و اطرافیانش ، فشار زیادی را تحمل کرده بود . با دیدن تریش خوشحال شد و لبخندی بر لبانش نشست.
تریش : کارت عالی بود ، بهتره به قصر برگردی . من اینجا هستم . به آنی بگو ، اون گردنبندها رو بده یکی از بچه ها بیاره ، خبری از دنیل یا خدمتکاراش نشد؟
مری : نه ! فعلا بازی پشت پرده رو دوست داره .
تریش : وادارش می کنم خودشو نشون بده ، برو ، موفق باشی.
تریش به سمت میلر رفت ، او ، سروان و افراد باقیمانده هر یک در گوشه ایی مستقر شده بودند . بیرون ساختمان سکوت فرمانروایی می کرد .
تریش آرام در گوش میلر گفت : همراه من بیا .
میلر : من باید جایی برم .
سروان : مواظب خودت باش .
میلر سر تکان داد و از آنجا خارج شد . در اتاق دیگری که کسی نمی توانست آنها را ببیند ، تریش به حالت مرئی درآمد .
میلر : از کی اینجا هستی ؟!
- زیاد نیست . مری خیلی خسته شده بود ، فرستادمش به قصر.
: خیلی به ما کمک کرد . ما چند نفر مدیونش هستیم ، از دست ما و گلوله ها زیاد کاری بر نمی اومد . مخصوصا اون سگها خیلی سریع و جون سخت بودند .تلفات زیادی دادیم .
تریش : از گری و گروهش خبری نشد ؟ اونا باید وارد عمل شده باشن .
میلر : اتفاقات تو اون خیابون و انتقال مردم و این حمله دومی ، فرصتی برای تعقیب و زیر نظر گرفتن اونا نداد.
- باید با تو و افراد تحت نظرت که بهشون اطمینان داری ، جایی بریم ، غیر از اونا هیچکس نباید با ما باشه و کس دیگه ایی هم نباید خبردار بشه ، این یه هدیه برای توئه.
: مقر گارد ملی ، فکر کنم هنوز امن باشه .
تریش : همه رو به اونجا ببر ، من پشتیبانی تون می کنم .
- باشه .
میلر به اتاق برگشت و گفت : همه ما به سمت گارد ملی می ریم .
یکی از افسرا گفت : اگه دوباره بهمون حمله کنن ، کاری از مون برنمی یاد !
میلر : اینبار پشتیبانی داریم .
افسر : کی پشتیبانی مون می کنه ؟! کمک برامون فرستادن ؟!
میلر : سوار ماشینها بشین ، اون بیرون منتظرمونه .
سروان : حرکت می کنیم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

کوثر علیزاده ,"صابرخوشبین صفت" ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کوثر علیزاده (22/5/1396),محمد علی ناصرالملکی (26/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (28/5/1396),شهره کبودوندپور (12/6/1396),

نقطه نظرات

نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 22 مرداد 1396 - 12:12

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام جناب ناصرالملکی عزیز و گرامی .داستانتون بسیار زیبا بود.درود بر شما و قلمتان.موفق و شاداب باشید.@};- @};- @};-


@کوثر علیزاده توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 23 مرداد 1396 - 22:00

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام بر شما ،
از اینکه رانده شده نظر شما جلب کرد خوشحالم ، از همراه من و داستانهای بلندم هستین متشکرم.
موفق باشید و شاد


@محمد علی ناصرالملکی توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در سه شنبه 24 مرداد 1396 - 09:42

نمایش مشخصات کوثر علیزاده درود بر شما و داستانهایتان.موفق و سربلند باشید.@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.