رانده شده-39

با احتیاط از ساختمان خارج شدند و به طرف ماشینها رفتند . به طرف گارد ملی به راه افتادند. تریش بالای سر آنها به دنبالشان حرکت کرد .

ماشینها با تمام سرعت خیابانها را طی می کردند . افراد داخل آنها آماده شلیک به هر کسی که می خواست به آنها نزدیک شود ، بودند .
وارد خیابان 52 شرقی شدند ، تعداد زیادی سگ و یه موجود بالدار راهشان را سد کرده بودند. ماشینها در کنار یکدیگر قرار گرفتند تا همزمان بتوانند آنها را هدف قرار بدهند .
رِم ، آماده دستور حمله بود ، ناگهان حس عجیبی به او دست داد . متوجه نمی شد ، ولی چیزی در مورد این ماشینها اشتباه بود .
سروان : میلر ، مطمئنی که پشتیبانی می شیم ، کسی دنبالمون نیس ، پس نیروهای گارد ملی کجان ؟ چیزی ندیدم .
میلر : گفتم ، نیروی پشتیبانی، ولی حرفی از نیروهای گارد یا اف بی آی نزدم !
- پس پشتیبانی که گفتی ؟!
: الان خودشو نشون می ده ، ولی خودمون هم باید تلاش کنیم .
رِم مردد بود . به سمت سگها تیراندازی شد ، رم دستور حمله را صادر کرد. فضا ناگهان روشن شد و صاعقه ها بر سر سگها باریدن گرفتند . رم به دنبال منبع صاعقه ها گشت که خودش هم مورد حمله قرار گرفت .
رِم : لعنتی ! می دونستم یه جای کار عیب داره ! این کار یه شیطونه .
تریش به حالت مرئی در آمد و گفت : یه شکارچی شیطان .
با دو اسلحه کمری اش شروع به شلیک به او کرد . رم در صدد دفاع از خودش بر آمد . گلوله های تریش بالهایش را هدف قرار داده بودند . او هم چندین گوی نورانی به سمت تریش شلیک کرد . آنها پشت سر هم منفجر شدند و نوری شدید فضا را پر کرد . تریش به سرعت عقب نشینی و تغییر جهت داد . میلر سعی می کرد تا از میان صاعقه ها و گلوله ها و سگها ، ماشین را سالم بیرون ببرد .
سروان : پس نیروی پشتیبانی که می گفتی ، این بود ؟! کار اون زنه اس ؟!
میلر : اسمش تریشه .
- تریش !
: آره ، تریش ، خیلی به اسمش حساسه و از انسانها هم خوشش نمی یاد ، بشنوه بهش گفتی : اون زنه ، هر دو مون رو خاکستر می کنه !
سروان : فهمیدم ! فقط ما رو سالم بیرون ببره ، هرچی خواست صداش می کنم !
میلر : ایمان داشته باش ، خدا و تریش به کمک ما اومدن !
- خدا ! یه شیطان رو برای کمک به ما فرستاده !
: آره ! اگه دلش به رحم نمی اومد و الان اینجا نبود . من و تو هم زنده نبودیم .
سروان : خدا کمکمون کنه !
تریش در خواست کمک فرستاد ، همراه آنی چند نفر از بچه ها به سمت محل در گیری حرکت کردند ، با رسیدن آنها ، تریش به تعقیب رم پرداخت . میلر ، سروان و افرادشان ، بالا خره خودشان را به مقر گارد ملی رساندند .
میلر : قربان ، من و افرادم ، یه مأموریت داریم ، در مورد اون آدم های خلافکاری که قبلا در موردشون صحبت کرده بودیم . اینجا جاتون امنه .
سروان: موفق باشی ، ستوان میلر .
- هنوز نشدم !
: چرا از نظر من حُکمت امضاء شده اس .
- متشکرم ، قربان !
ماشینهای تحت فرمان میلر از مقر جدا شدند . آنی لحظه ایی در مقابل ماشین میلر مرئی شد ، تا او متوجه حضورش بشود .
افراد ماشین با حیرت به هم نگاه کردند . اما با دیدن آرامشی که در صورت میلر بود ، آنها کمی آرام شدند .
میلر : باید به دیدن این چیزا عادت کنین ! و هیچ سئوالی هم نپرسین ، با اینکه اونها دوستان ما هستن ، ولی می تونن بر اثر یه اشتباه به دشمنان خطرناک تبدیل بشن .
او ماشین را در گوشه ایی متوقف کرد . دو ماشین دیگر هم ایستادند . میلر از ماشین بیرون آمد . آنی مرئی شد .
میلر : خوشحالم که می بینمت .
- من هم همینطور ، تریش دنبال اون موجود بالدار رفت ، من برای تو و افرادت ، یه گردنبند درست کردم که داخل نگینش طلسم کار گذاشتم ، هر شیطانی که بخواد بهتون نزدیک شه ، عکس العمل نشون می ده و اونو دورش می کنه . تریش ازم خواست ، که اینها رو به تو و افرادت بدم ، تا ازتون بیشتر محافظت بشه .
آنی ،جعبه را روی کاپوت ماشین گذاشت و درش را باز کرد . یکی از گردنبندها را به گردن میلر انداخت . او نگاهی به گردنبند کرد ، زیبا و کار آمد .
میلر : متشکرم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

مانی ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (26/5/1396),محمد علی ناصرالملکی (26/5/1396),مانی (28/5/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.