آوای ماه وحشی - 6


شروع به خوردن شام کردم . بعد از شام به پشت میزم رفتم . نقشه شهر و اطرافش را روی آن پهن کردم ، سلیک شهری در میان جنگل و کوهستان و دارای چندین رو دخانه بزرگ و کوچک بود . جنگل در شمال و جنوب شهر و کوهستان در شرق و تا پشت جنگل در قسمت شمال امتداد پیدا می کرد . قسمت غرب دشت هموار ، که با آزاد راهی به سایر شهر ها متصل می شد. حمله ها بیشتر از ناحیه شمال صورت گرفته بود ، و در سایر نقاط گزارشهای کمتری را دریافت کرده بودم ، ضربه ایی به در خورد ، میریام و جان وارد اتاق شدند.
جان : من و میریام ، به حرفاتون فکر کردیم . با توجه به شرایط ما ، اینجا جای خوب و مطمئنی برای زندگی ماست . پیشنهادتون رو قبول می کنیم .
لبخندی زدم و گفتم : خوشحالم ، با جولین هم که آشنا شدین ، او خواهرمه ، زن شجاع و راز دار و زیرک ، در نبود من ، کاملا می تونین بهش اعتماد کنین .
آنها نزدیک میز آمدند و به نقشه نگاه کردند .
گفتم : جدیدا ، حمله هایی به مردم از این نواحی شده ، من و خیلی از مردم ، با موجوداتی شبیه شما برخورد کردیم ، منظورم گرگینه ها و ولورین هاست . دقیقا می تونین بگین ، آزمایشگاه و مرکزی که ازش اومدین کجاست ؟
فکر می کنم غیر شما ، کسای دیگه ایی هم از اون مرکز فرار کردن ، من باید بفهمم که اونها مثل شما ، وقتی تبدیل می شن و به مردم حمله می کنن ، شعور انسانی دارن یا کاملا تبدیل به حیوون می شن ، اگه مثل شما باشن ، عمدا حمله می کنن و اگه نباشن ، باز هم باید جلوشون گرفته بشه .
میریام : من و جان برای خرید رفته بودیم ، در راه برگشت به ما حمله شد ، من و جان باهاشون در گیر شدیم ، ولی ااونها مارو گرفتن و با یه سرنگ که به گردنمون فرو کردن ، بیهوش شدیم . وقتی به هوش اومدیم ، همنطور که گفتم ، ما رو به تخت زنجیر کرده بودن ؛ بعد از اولین تبدیل ما رو از هم جدا کردن ، زنها در یک قفس و مردان در قفس دیگه ، بعد از مدتی قفسهای حمل حیواناتی مثل سگ ، را آوردن و هر یک از مارو که می خواستن تو اون می انداختن و از اونجا می بردن .
یه شب از دو نگهبان که پشت میز مشغول ورق بازی بودن شنیدم که اونهایی رو که از اینجا می برن ، برای مبارزه و پول در آوردن استفاده می کنن ، گرگینه ها رو به جون هم می اندازن و تا وقتی یکیشون از پا در نیاد ، مسابقه تموم نمی شه ، مردم زیادی برای تماشا می رن ؛ تا یه شب نگهبانان و دکترایی که اولین بار دیده بودیم ، به سراغمون اومدن و شروع به سرشماری از ما کردن ، نگهبانا مسلح بودن ، و دکتر والتر که مردی میانسال بود با خشم به ما نگاه می کرد.
وقتی نگهبان ، تعداد ما رو 45 نفر اعلام کرد ، والتر بیشتر عصبانی شد و گفت : خیال کردین می تونین از اینجا فرار کنین ، همه شما متعلق به منید . اونایی رو که فرار کردن رو گیر می یارم و همینجا از سقف آویزون می کنم ، تا بفهمین ، حتی فکرش هم مرگباره ،
بعد از تبدیل شدن از ما تست می گرفتن ، که جزو کدام دسته قرار بگیریم ، اونهایی که می فهمن و یا اونهایی که نمی فهمن.
یه شب نوبت به من رسید که مبارزه کنم ، داخل یه قفس منو به یه سالن بزرگ بردن ، زن ها و مردهای زیای برای تماشای من به دور قفس جمع شده بودن . نگاهشون همراه با ترس و هیجان و دلسوزی بود .
یکی گفت : می خوام امشب روت شرط ببندم ، نا امیدم نکن !
زنی گفت : دختر بیچاره ، چه زندگیه داری
پسر جوونی خنده ایی کرد و گفت : گازم می گیری ؟
یه لحظه خودمو به جلو پرت کردم ، پسر از ترس به شدت به زمین خورد ، لبخند زدم .
پسر : عوضی ، حیوون وحشی .
نگهبان جلو آمد و گفت : خانمها و آقایون ، بهتره برین سر جاهاتون ، مبارزه چند دقیقه دیگه شروع می شه.
به چند نفر اشاره کرد من رو با قفس از اونجا ببرن . نمی دونستم حریفم زنه یا مرد ، فقط می دونستم که باید پیروز بشم و زنده بمونم ، یه راه فرار پیدا کنم ، بعدش با جان فرار می کردیم . برای زنده موندن ، اما اگه میمردیم هم آزاد می شدیم .
به مایک گفتم : می خوام بعد مسابقه ، وقتی تبدیل به انسان می شم ، چه مُرده ، چه زنده یه پارچه روم بندازی ، باشه .
مایک : برا تو چه فرقی میکنه ، حیوونا که لباس نمی پوشن.
گفتم : واسه تو چه فرقی می کنه ، تو لذتشو می بری و پول گیرت می یاد ، یه معامله ؛ رو من شرط ببند ، پیروز شدم خواستمو انجام بده ، بفهم بیشترین پول شرط بندی چقدره ، وقتی تصمیم گرفتی ، کنار قفس مبارزه بهم بگو .
او نگاهی به من کرد و گفت : واقعا برای یه تیکه پارچه حاضری همه کار کنی ؟!
- آره ، من ازدواج کردم ، غیر شما ها که اجباریه ، دوست ندارم ، مردم ، وقتی کاملا لختم تماشام کنن .
مایک : باشه زود بر می گردم .
او رفت .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (3/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (5/6/1396),محمد علی ناصرالملکی (5/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.