آوای ماه وحشی - 7


پس از مدتی من را به مقابل قفس مرگ بردند . یکی از نگهبانها در قفسم را باز کرد و نگهبان دوم هم در قفس اصلی را ، وارد شدم .
مردی که رویم شرط بسته بود را در میان کسانی که نزدیک قفس بودند ، دیدم. برگه اش را نشانم داد . سر تکان دادم و لبخند زدم . او هم خندید . اطرافیانش به او نگاه کردند .
یکی به او گفت : خوش به حالت ، خانوم گرگه بهت توجه کرد !
زن دیگری هم وارد قفس شد . نگاهش کردم ، خوشحال نبودم ، ولی باید نابودش می کردم.
صدای مایک توجهم را جلب کرد : 10 هزار دلار شرط بستم ، نگاه کن ، این هم اونی که می خواستی .
پارچه سفید بزرگی را که در دست دیگرش بود ، نشان داد . به طرف میله ها رفتم . جمعیت عقب کشید . پارچه را لمس کردم و گفتم : اون پول تو جیبته !
مسئول مسابقه گفت : شروع کنین ، خانمها و آقایون ، رو صندلی هاتون بشینین .
قسمتی از سقف کنار رفت و نور ماه پدیدار شد . این کار برای حریفم و اینکه موجود درون ما زودتر بیدار شود ، را انجام می دادند . صورتم در حال تغییر کردن و کِش آمدن بود. ناخنها ، رویش موهای بلند و پرپشت ، ظاهر شدن دم ، صدای فریاد جمعیت بلند شد . وقتی کاملا تبدیل شدم ، لباسهایم را پاره کردم . جمعیت شروع به دست زدن کرد. زوزه ایی بلند کشیدم و آماده حمله شدم . حریفم هم کاملا تبدیل شده بود . حول یه دایره شروع به گشتن کردیم و ناگهان به سمت هم یورش بردیم . با پنجه ها و دندانهایم سعی می کردم ، بیشترین ضربه و ضربه کاری را به او بزنم ، روی زمین غلت می زدیم و همدیگه را گاز می گرفتیم . حریف سرسختی بود ، یه لحظه شانه ام را گاز گرفت . نالیدم . ولی باید پیروز می شدم . باید از میله های قفس کمک می گرفتم او به سمتم هجوم می آورد و من از میله ها به عنوان سکوی پرش به اطراف استفاده کردم . تا بالاخره موفق شدم روی پشتش بپرم .
صدای جمعیت و تشویقهایشان بلند شد. او دیگر شکار من بود ، پشت و پشت گردنش را گاز گرفتم و با پنجه هایم با شدت تمام ضربه می زدم . او روی کف قفس افتاد . هنوز مقاومت می کرد . تا بالاخره بی حرکت شد . صورت ، پوزه ، ، دندانها و شانه ام غرق خون بودند. زوزه ایی بلند کشیدم و پنجه ام را روی بدن حریفم گذاشتم ، تماشاگران ایستاده تشویقم کردند . ناگهان متوجه شدم خیلی ضعیف نفس می کشه ، به سمت میله ها رفتم و به مایک اشاره کردم . او حرکات ما را می فهمید . مسابقه تمام شده بود . به کنار میله ها رفتم ، او پارچه را از میان میله ها رد کرد و روی بدنم انداخت و مطمئن شد ، از گردن تا انتهای بدنم را پوشانده ، با خوشحالی از قفس دور شد .
مرد به سمتم آمد و گفت : امشب اولین باره که برنده شدم .
آرام جلو رفتم و پوزه ام را به دستش مالیدم و او هم من را نوازش کرد. از قفس خارج شدم ، حریفم را هم رو ی برانکارد بیرون بردند. به حالت انسانی برگشتم ، پارچه را به دور خودم پیچیدم ، قسمتهای از پارچه که رو ی زخمهای در حال خون ریزی بود ، قرمز شدند . خارج از سالن یکی از پرستارها به در مان زخم شانه و بدنم مشغول شد . زخم ها بسیار دردناک بودند و می خواستم گریه کنم ،مایک خودش را به من رساند و پولها را نشانم داد و گفت : فکر نمی کردم ، این کار رو برام بکنی ، اگه تو مسابقه های دیگه هم برنده شی ، تا جایی که ممکنه و قوانین بهم اجازه می ده ، هر کاری و هر خواسته ایی داشته باشی برات انجام می دم .
گفتم : خوشحالم که برنده شدی ، باشه ، قبول .
با آزادی بیشتری که بدست آورده بودم ، به بررسی راههای خروج و تعداد نگهبانها و سیستمهای امنیتی پرداختم. در طول مسابقه ها و مسیری که طی می کردم ، همه چی را چک می کردم و تغییرات را به خاطر می سپردم . مشکل من با خبر کردن جان از نقشه ام بود. با زبان گرگ ها و اشاره هم نمی توانستم با او حرف بزنم. چون ممکن بود ، نگهبانی ، یا دکتر وپرستار و حتی زنها و مردای کنارمون متوجه بشن . بهترین راه یافتن یه واسطه بود.
ساعت 8 چند نگهبان وارد سالن شدند. قلاب و طنابی را که در امتدادش بود را از داخل یکی از حلقه ها ی روی سقف رد کردند. این کار را وقتی انجام می دادند که می خواستند کسی را تنبیه و مجازات کنند . پس از مدتی دکتر والتر به همراه کادر پزشکی و دو محافظ وارد سالن شدند . همه ما در کنار میله های سلول ایستادیم . دو نگهبان یه برانکارد را آوردند و وسط سالن گذاشتند . روی آن یه گرگ بود . بعد از انداختن قلاب به بند پاهایش ، آن را بالا کشیدند . دستهایش را هم به سمت سینه اش تا کرده بودند و با پارچه پهنی به بدنش بسته بودند . برانکارد را در گوشه ایی گذاشتند .
دکتر با شلاق ترکه مانندش ، محکم به شکم او کوبید . صدایش در سالن غرق سکوت پیچید . بدن گرگ زیر ضربه او در هوا تاپ خورد .
والتر نگاهی به همه ما کرد و گفت : این یکی از شماهاست که از اینجا فرار کرده بود . ولی ما گیرش آوردیم ، بقیه رو هم پیدا می کنیم ، زنده یا مرده ، همتون متعلق به من و اینجا هستین ، من نمی ذارم ، اموالم از دستم خارج بشه . اینو تو گوشتون فرو کنین .
او چند ین بار دیگر به با شلاق به شکمش کوبید . ناگهان تبدیل شدم و به زن کناری ام حمله و با او در گیر شدم ، او هم در دفاع از خودش تبدیل شد ،سلول را به ریختم . جان هم با دیدن این صحنه تبدیل شد و شروع به غریدن کرد ، همه تبدیل شدند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (3/6/1396),حمیدرضا محدثی (3/6/1396),محمد علی ناصرالملکی (5/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (5/6/1396),کوثر علیزاده (6/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.