آوای ماه وحشی - 9


صبح ، با روشن شدن هوا بیدار شدم . روی صندلی خوابم برده بود ، متوجه پتوی نازکی که رویم انداخته شده بود ؛ شدم . از پنجره به بیرون نگاه کردم . گرگ همراه تعداد زیادی از همنوعانش را به مزرعه آورده بود . از جایم بلند شدم، اسلحه را به دیوار تکیه دادم و پنجره را باز کردم . گرگ ها سرشان را بلند و به من نگاه کردند .
گفتم : ازدیدن همتون خوشحالم! همنوعان من ، موجوداتی خلق کردن که هم خون انسانها و خون شما ها داخل بدنشونه جریان داره ، موجوداتی که هم برای انسانها و هم شماها خطرناک و باعث شرمساری هستن !
آنها در ظاهر شما ، به مردم آگاهانه یا ندانسته حمله می کنن . سالهاست که ما و شما در کنار هم زندگی می کنیم ، گاهی خصمانه و گاهی مسالمت آمیز و یکدیگر رو به رسمیت شناختیم . اما اینها میهمون های ناخوانده ایی هستن که اصلا خوش نیومدن . از این رفیق تازه ام خواستم که شما رو دعوت کنه. تا با همکاری هم ، اونها رو از منطقه بیرون کنیم . شاید براتون سخت باشه که از انسانها دفاع کنین ، ولی در شرایط فعلی این همکاری لازمه ! اونها رو شناسایی و نابودشون کنین ، من هم با شما هستم ! ممنون که اومدید .
همگی باه زوزه بلندی کشیدیم ، جان و میریام به من ملحق شدند .
گفتم : ببخشین که بیدارتون کردیم . سلام و صبح بخیر .
جان : سلام
میریام : سلام ، اینها نیمه های شب اومدن ، ولی چون خوابت برده بود ، ازشون خواستیم ، صبر کنن تا بیدار شی . گرگی که نجاتش دادی ، به ما گفت : که چی ازش خواستی و چرا این گرگها اینجا جمع شدن ، ما هم می خواییم ، شرکت داشته باشیم .
گفتم : خیلی دوست دارم ، اما شما تازه از دیت اون ساختمون و در گیری خلاص شدین ، بهتر نیس ، یه مدت استراحت کنین ؟!
جان : تا وقتی اون مرکز هست ، انسانهای زیادی خواسته و نخواسته به سرنوشت ما دچار می شن ، زندگی و سرنوشتشون عوض می شه و زندگی و سرنوشت خیلی ها رو هم عوض می کنن . اونها در حالت انسانی در بین مردم زندگی و ازدواج می کنن ، بچه دار می شن ، خیلی هاشون از قدرتی که به دست آوردن ، برای کارهای مورد نظرشون استفاده یا سوء استفاده می کنن ، اگه بچه ایی بفهمه ، پدر یا مادر و یا هردوشون ، انسان نیستن ، و یا اینکه دیگران بفهممن زندگی براشون جهنم می شه ، یا به خشونت و یا انزوا رو می یارن و اگه خودشون مثل پدر و مادرشون باشن فاجعه درست می شه .
گفتم : حق با شماست ، قبول ، ولی تا جایی که ممکنه در گیر نشین ، من به شما دو تا در کنارم خیلی بیشتر احتیاج دارم .
میریام : صبحونه حاضره ، بهتره بریم .
با بالا آمدن خورشید ، گرگ ها به کوهستان برگشتند ، من هم با میریام و جان برای خوردن صبحانه رفتیم .
قبل از رفتن به اداره ، از آنها خواستم همراهم بیایند . به طرف گاراژ که در گوشه ایی از مزرعه قرار داشت، رفتیم .
گفتم : چند دقیقه صبر کنین .
وارد گاراژ شدم . پارچه را از روی ماشین کنار زدم . در های گاراژ را باز و ماشین را بیرون آوردم .
پیاده شدم و گفتم : امیدوارم که راننگی بلد باشین ، این شورلت وانت مدتهاست که اینجا خوابیده .در اختیار شما ، می تونین باهاش به شهر برین .
سپس دسته ایی اسکناس بیرون آوردم و ادامه دادم : این هم برای هرچی که خواستین بخرین ؛ دوست ندارم ، نه بشنوم . قبل از اینکه به اون آزمایشگاه برده بشین ، چیکار می کردین ؟
جان : تو یه شرکت کامپیوتری کار می کردم .
میریام : یه مغازه وسایل کادویی داشتم .
- به جولین می سپرم که برای تو یه مغازه و جان هم یه شرکت پیدا کنه .
جان : خیلی ممنون ، ولی دوست دارم کنار میریام و برای خودمون کار کنیم .
- باشه ، پس با گرفتن مغازه موافقین ؟
هر دو سر تکان دادند .
گفتم : خوبه ! مورد دیگه دوست دارم تیراندازی یاد بگیرین ، چون خیلی از کارها مخفیانه ست . وقتی هم که به جنگل و سراغ گرگینه ها رفتیم . می خوام تا جایی که ممکنه در خالت انسانی و نیمه گرگ باشین ، که هم بتونین حرف بزنین . رانندگی و تیراندازی کنین . یه بار در حالت کامل باید بی سیم های هدفونی رو امتحان کنیم . چون نمی تونین حرف بزنین و ممکنه از هم جدا شیم ، لا اقل صدای منو داشته باشین و تو محل های مناسب همدیگه رو ملاقات کنیم .
میریام : باشه
جان : ممنون .
- خواهش می کنم ، حالا اگه دوست دارین با این ماشین تا شهر دنبالم بیاین ، هم مسیر رو یاد بگیرین و هم شهر رو ببینین .
به سمت اداره حرکت کردم و آنها هم به دنبال آمدند . در بین راه بهماشین جولین که به سمت مزرعه می آمد ، برخوردم .
توقف کردم . او کنار من آمد و گفتم : داشتم می اومدم پیش شما . شورلتو هم در آوردی ؟!
گفتم : آره ، دادمش به اونها که هر وقت خواستن برن شهر و برگردن . اگه وقت داری ، امروز همراهیشون کن ، یه مقدار پول بهشون دادم ، ولی شاید کافی نباشه ، چیزی خواستن ، تو خرید کمکشون کن بعدا بهت برمی گردونم .
جولین : مشکلی نیس . امروز رو با اونا میرم .
- متشکرم ، پس من می رم .
جولین به سمت شورلت رفت و من هم به سمت اداره به راه افتادم . وقتی وارد کلانتری شدم ، گرگ هم اونجا بود .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (14/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (18/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.