آوای ماه وحشی - 11


دستهایم را روی پنجه میریام و جان گذاشتم و گفتم : خیلی ممنون ، حالا که اینجا هستین و مشکلی ندارین ، مراقب ما باشین ، فکرکنم باید یه گردنبند خوشگل بخرین و به گردنتون بندازین ، تا من بشناسمتون .
آنها نگاهی به هم کردند و خندیدند.
با خنده گفتم : خند داره ، گرگی که که گردنش گردنبند میندازه ، ولی یه جوری باید بشناسمتون ، اگه با گرگینه ها برخورد کنیم و یا شما ها باهاشون در گیر بشین ، بین اون همه گرگ و شلوغی ، من باید بتونم به گرگ مهاجم شلیک کنم و جاش شما دو تا رو نزنم ، درسته ؟ حالا برین .
آنها دوباره میان بوته ها ناپدید شدند . کیت را دوباره پیدا کردم . کایوک شروع به زوزه کشیدن کرد .
گفتم : کیت ! اینا دیگه دوست نیستن ، تا دیدشون شلیک کن. پیداشون کردیم .
کیت : خدای من !
- دفعه بعد باید دوربینهای دید در شب رو هم بیاریم .
- از این چیزها هم داریم ؟!
: گفتم که پیشرفته ایم .
- الان بدردمون می خوردن ، تو کلانتری داشتن به چه درد می خوره !
گفتم : حق با توئه ، راستش فکر نمی کردم ، بهشون بر بخوریم ، یعنی ... .
- منم دوست ندارم ، باهاشون روبرو بشم .
لبخندی از سر ناچاری زدم ، کیت بسیار باهوش بود و خیلی زود ته حرفم را می فهمید . صدای زوزه هایی جواب کایوک را دادند . نیروی کمکی در راه بود .
هردو به دنبال جایی مطمئن برای پناه گرفتن بودیم ، جنگل ،همه جایش مثل هم بود .
کیت : صدای آب ،یه رودخونه باید این اطراف باشه .
- آره ، ولی چه فایده ایی برامون داره .
: بریم ، اول پیداش کنیم . شاید یه سر پناه خوب اونجا بود .
گفتم : باشه ، بریم .
به سرعت شروع به دویدن به سمتی که صدای آب می آمد کردیم . ساحل دو طرف رودخانه پهن و سنگی بود ، در امتداد ساحل و جنگل راهی صخره ایی وجود داشت ، که می شد در زیر صخره و تاریکی پناه گرفت . به سمتش شروع به دویدن کردیم که ناگهان چیزی از پشت پیراهن ما را گرفت و به سمت عقب کشید . کیت یه لحظه سر برگرداند ، با دیدن گرگ که او را گرفته بود ، جیغ کوتاهی کشید . گرگ خفه غرید ،
گفتم : کیت ، برگرد .
هردو به داخل جنگل برگشتیم .
از دست آنها ناراحت بودم ، جان با پوزه اش ضربه ایی به من زد و به سمت صخره اشاره کرد . چندین گرگ روی لبه صخره ایستاده بودند .
گفتم : شانس آوردیم ، به موقع زیر اون صخره نمی رسیدیم ، باید از این گرگها ممنون باشیم .
کیت : آره ، ولی تا به حال اینقدر نترسیده بودم .
یکی از گرگهای روی صخره رو پاهایش ایتاد و به اطرافش نگاه کرد . پس از مدتی صخره مملو از آنها شد .
رو به کیت گفتم : این بهترین فرصته ، که بفرستیمشون جهنم !
- از اینجا فکر نمی کنم ، بشه همشون رو زد .
: هر چند تا که تونستی ،
نشانه رفتم ، که میریام با دهانش لوله اسلحه را گرفت . جان هم به سمتم غرید .
گفتم : شما دوتا چتونه ؟!
جان پارس کرد .
- تعقیبشون کنیم ؟! این دیوونگیه !
میریام در حالیکه هنوز لوله اسلحه را نگه داشته بود ، غرید .
گفتم : تو هم نظرت اینه ؟ خدای من ! حالا اسلحه رو ول کن ، من تسلیمم !
میریام ، آن را رها کرد

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.