آوای ماه وحشی - 14


گفتم : خب ، این چه کاری بود که کردین ؟
میریام : کایوک به دیدنمون اومد و همه چی رو گفت ، من و جان تصمیم گرفتیم بیاییم کمکت ، به جای اینکه بگی متشکرم ، همش غر می زنی !
گفتم : متشکرم ! ، ولی تو بد وضعی گیرم انداختین ، فرض کنین پیداشون کردیم، چطوری بریم سراغشون، اگه تو جنگل زندگی کنن ، به محض اینکه سرو کلمون پیدا بشه و بفهمن ، یا تبدیل می شن و یا با اسلحه به ما حمله می کنن .
جان : ولی این یه لحاظ خوبه ، اونهام محتاط می شن و مثل سابق عمل نمی کنن ، دوم اینکه می فهمیم کدومشون بعد تبدیل شدن ، مثل ما هستن ، یا چیزی یادشون نمی یاد.
گفتم : فکر خوبیه ، ولی شامو چیکار کنیم ؟ گشنمه !
میریام لبخندی زد و گفت : شام حاضره ، فقط باید گرمش کنیم .
گفتم : خیلی با حالی ! خوش به حالم که با شما دوتا آشنا شدم .
تا ته روی گاز فشار آوردم .
جان : حالا باید این قدر تند بری ؟
- آره ! خونه و شام آماده ، به ! به !
هرسه خندیدیم .
در آشپزخانه مشغول گرم کردن شام شدم ، تا جان و میریام لباس بپوشند . میریام وقتی وارد آشپزخانه شد و ناخنک خای من را دید ، ازم خواست پشت میز ، روی صندلی بنشینم ، تا بقیه کارها را خودش انجام بده .

بعد از 5 ساعت رانندگی ، بالاخره تابلوی به شهر سلیک خوش آمدید را دید. در داخل شهر به دنبال هتلی که قبلا در آن اتاق رزو کرده بود ، گشت .
داخل هتل رو به متصدی گفت : یه اتاق به اسم کاترین ترنر رزو کردم .
متصدی نگاهی به دفترش کرد و گفت : بله خوش آمدین ، اتاق 25 ، صبقه دوم ، این هم کلیدتون خانم تِرنر .
- متشکرم .
: چیزی هست که بخوایین به اتاقتون ببرن ؟
- یه چمدون ، که خودم می برم ، متشکرم .
: هر جور مایلید .
کاترین کلید را برداشت و به سمت اتاقش رفت . چمدانش را باز و لباسهایش را داخل کمد آویزان کرد ، دوربین و لوازم خبرنگاریش را روی میز گذاشت ، به سمت حمام رفت تا دوش بگیرد .
یکساعت بعد برای دیدن شهر و عکس گرفتن از هتل خارج شد . او از کلیسا ، دانشگاه ، بیمارستان و چیزهایی که نشانه مذهب ، تحصیلات ، بهداشت و ... در سلیک بودند ، عکس گرفت و وارد فروشگاه هاپکینز شد .
به سمت گلادیس رفت و گفت : من کاترین ترنرم ، میشه از شما و فروشگاهتون عکس بگیرم ؟
گلادیس : برای چه کاری ؟
- من خبرنگارم ، این هم کارتم .
کارت را به او داد .
گلادیس نگاهی به آن کرد و گفت : اوه ! روزنامه و مجله شما رو می خونم ، اشکالی نداره .
- ممنونم خانم .
: گلادیس هستم .
- ممنون گلادیس .
کاترین از فروشگاه و خود گلادیس عکس گرفت .
سپس رو به گلادیس گفت : می خوام یه مصاحبه باهاتون بکنم .
- فروشگاه ، خلوت شد ، این کار رو می کنم ، ساعت 1 زمان خوبیه .
کاترین : باشه ، پس ساعت 1 .
جولین وارد فروشگاه شد .
جولین : سلام گلادیس .
- سلام ، دستتو بیار جلو .
جولین دستش را جلو برد و گلادیس ، شکلات و آبنبات را داخل دستش ریخت .
- متشکرم .
آنها را داخل کیفش ریخت و پوشش یکی از آنها را باز کرد و در دهانش گذاشت .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (6/9/1396),همایون طراح (9/9/1396),محمد روشنیان (10/9/1396),فاطمه سادات حيدري (12/9/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.