آوای ماه وحشی - 16


مشغول کندن علفهای هرز و تمیز کردن مسیرهای آب بودم که صدای ماشین توجهم را جلب کرد.
جولین وارد مزرعه شد ، از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم . او از ماشین پیاده شد.
گفتم : سلام ، از این طرفا
جولین گفت: روز بخیر ، این چند وقت سرم شلوغ بود ، دانشجوهام ازم کمک می خواستن که کمکشون کنم ، ولی بالاخره تموم شد ، هم خسته و هم تنها بودم .گفتم : به دیدن تو و میریام و جان بیام .
گفتم : خوشحالم کردی ، بذار دستامو بشورم ، کلی خرید کردی ؟ خبریه ؟
- سهم خودمو آوردم ؛ یه خبر برای میریام و جان و هم برای تو دارم .
دستهایم را شستم و به او کمک کردم تا خریدش را به داخل خانه بیاورد . جا ن ومیزیام هم به استقبالش آمدند .
جولین، شکلات و آبنبات ها را داخل دو ظرف شیشه ایی ریخت و آنها روی میز گذاشت و گفت : این شکلات و آبنبات مورد علاقه من و جیمزه ، امیدوارم شما هم ازشون خوشتون بیاد . خبر خوب برای شما دوتا ، اینه که یه مغازه براتون پیدا کردم ، تو یه جای خوب و پر تردد ، با چند نفر که تو این کار هستن صحبت کردم ، تا با تخفیف مناسب ، لوازمی رو که می خوایین در اختیارتون بذارن . در مورد چگونگی پرداخت پول ، هر جور خودتون خواستین باهاشون توافق کنین ؛ من و جیمز هم اگه به مشکل خوردین ، کمکتون می کنیم .
گفتم : خیلی عالیه ، تبریک می گم .
میریام گفت : خیلی ممنون ، جولین ، حالا ما هم می تونیم جزئی از شهروندان شهر باشیم .
جان گفت : متشکرم .
جولین گفت : خواهش می کنم ، اما این به تو مربوطه جیمز ، یه زن به اسم کاترین ترنر از دنیای امروز به سلیک اومده ؛ خبرنگاره و در مورد شایعات و اتفاقهایی که تو جنگل و برای مردم می افته ، می خواد گزارش بنویسه.
گفتم : دردسر! چقدر می دونه ؟
- فعلا چیز خاصی دستش نیست ، ولی از او آدمای سمجه و پی گیره .
گفتم : باید از دور مراقبش باشیم ، یه خبرم من باید بهت بدم و اون اینه که ما بالاخره مسئول حمله و کشته شدن مردم رو پیدا کردیم ، متأسفانه گرگینه ها اینجا تو سلیک هستن .
جولین : واقعا ؟! پس یعنی شایعات تبدیل به واقعیت شدن ، اگه ترنر هم وجودشون رو ثابت کنه ؟
گفتم : دیگه آرامش سابق رو نداریم ، سیل خبرنگارا ، نیروهای امنیتی ، دانشمندا و مردم عادی به اینجا هجوم می یارن .
- چطوری پیداشون کردی ؟
: تو گشت زنی دیشب که همراه کیت و کایوک تو جنگل داشتیم ، نزدیک رود خونه به یه گروه از اونا برخوردیم .
- کایوک کیه ؟!
گفتم : اسم اون گرگیه که دیدی ؛ کیت این اسمو روش گذاشت .
- آها ! باید خیلی مواظب باشی ، شما دو نفرین ، منم تو مأموریت بعدی باهاتون می یام.
: خیلی خطرناکه ، من و کیت پلیسیم و باید این کار رو انجام بدیم ، اما تو در این مورد وظیفه ایی نداری ، نمی خوام برات اتفاقی بیافته .
جولین : برای تو هم خطرناکه ، و اگه اتفاقی برات افتاد ، از کجا باید بفهمم ، خودت می دونی هم تیراندازیم عالیه و هم یه پزشکم ، پس منم هستم .
گفتم : باشه ، اما طبق گفته های من و کیت عمل می کنی ، حالا که حرف از تیراندازی شد ، می خوام به جان و میریام ، تیراندازی یاد بدی ، جولین واقعا تیرانداز ماهریه .
میریام گفت : خواهر و برادر خیلی خوبی هستین ، اما رفتارتون به دوستای خیلی نزدیک بیشتر شبیه ، باعث افتخاره که مربی مثل جولین داشته باشیم .
نگاه من و جولین به هم گره خورد . دوستای خیلی نزدیک ؛ دستم را روی دستش گذاشتم و آنرا در میان انگشتانم گرفتم .
لبخند زدم و گفتم : جولین همه چیه منه ، یه خواهر، یه دوست ، یه حامی ، تو این دنیا و این شهر فقط اون برام مونده .
بعد از نهار به همراه جولین روی یکی از نیمکت های مزرعه نشستیم .
جولین پرسید : جیمز ، کیت چطور دختریه ؟
گفتم : با هوش ، زیبا ، شجاع ، البته به پای شما نمی رسه .
جولین خندید : جمیز !
- شوخی نمی کنم ، حرفی رو که سر میز زدم ، واقعیته ، ولی تو یه منظوری داری ؟!
: نه ! همینطوری پرسیدم .
- همینطوری ؟! فکر می کنی احساسی بین من و اونه ، و این تو رو ناراحت می کنه؟
: من حسود نیستم !
: اصلا چنین منظوری نداشتم ، می دونم که ته قلبت هنوز منو نبخشیدی ، ولی تو این سالها من خوشبخت ترین پسر دنیا هستم که کسی مثل تو رو کنارش داره ، اینکه تنهام نذاشتی ، با اینکه عصبانی و دل شکسته بودی و بازم رهام نکردی ، عشقت قوی تر از نفرتته ، من اون روز هم بهت گفتم : با هرکسی که خواستی ازدواج کن و من با خوشحالی در عروسیت شرکت می کنم ، کیه نخواد تو عروسی خواهر بزرگترش که خیلی هم دوستش داره ، شرکت نکنه ، تو کلیسا و اینجا یه جشن با شکوه می گیرم .
جولین ، سرش را روی شانه ام گذاشت، باد ملایمی شروع به وزیدن کرد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (15/10/1396),یعقوب یحیی (15/10/1396),محمد علی ناصرالملکی (18/10/1396),مهشید سلیمی نبی (20/10/1396),مجتبی صمدیار (20/10/1396),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 دي 1396 - 11:37

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر ابرمرد داستانک
درود خسته نباشید
مثل همیشه عالی و شیوا
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.