خاکستر - 9


دیوید : ما اونو تو یکی از خرابه ها پیدا کردیم، همراه چند سایبورگ بود ، توی یه درگیری ، اینها به دستمون افتاد . جعبه های دیگه تکه ایی از بدن و سلاحهای سایبورگ هاست .
سونیا: جاشو، نشونمون بده .
دیوید : هی ! ما نوکر شما نیستیم !
سونیا به سمتش رفت و ناگهان با پشت دست ضربه ایی به صورتش زد . دیوید به زمین خورد . افرادش حیرت زده به آنها نگاه کردند .
سونیا دوباره به سمت دیوید رفت ، یکی از آنها شروع به شلیک کرد . صدای برخورد گلوله ها با فلز بلند شد سوفیا و بقیه ، بدون سلاح به به آنها حمله کردند . جف خودش را از تیررس گلوله ها دور کرد . رباتها ، آنها را خلع سلاح و گلویشان را گرفتند . آنها شروع به دست و پا زدن کردند ، جف نگاهی به دیوید و افرادش کرد .
سپس به سونیا و بقیه اشاره کرد ، رهایشان کنند . آنها پس از رهایی در حالی که سرفه می کردند ، گلویشان را هم ماساژ دادند . تا کمی از دردش کاسته شود .
جف : دوست نداشتم کار به اینجا برسه ، هلگا توسط سایبورگ ها قطعه قطعه شد ، نزدیک دو ساله که دنبالش می گردیم ، او برای ما خیلی مهمه ، حالا مثل یه بچه خوب ،جاشو نشمونمون بده!
دیوید ، نقشه ایی را آورد و روی میز پهن کرد و گفت : اینجا یه پایگاه متروکه و نیمه مخروبه است .
سپس به زنی که کنارش ایستاده بود اشاره کرد و ادامه داد : آلیس ، اینها رو تو یه اتاق پیدا کرد ، این ربات شما ، یا هلگا ، زیاد بدرد ما نمی خوره ! بیشتر به دنبال نقاط ضعف و حساس سایبورگ ها بودیم که راحت تر بشه نابودشون کرد ، قسمت ماشینیشون خیلی محکم و مقاومه ، و قسمت انسانی شون هم با چیزهایی شبیه رباتها محافظت می شه ، اسلحه های معمولی صدمه زیادی بهشون نمی زنه ، با اسلحه های سنگین تر ، کندشون می کنیم ، ولی از کار نمی افتن ، این نقشه و این هم قطعات دوستتون ، همشو بردارین و ما رو تنها بزارین .
جف : ممنون . ولی این قطعات باعث حمله اونا به شما شدن ، اینها تا مدتهای زیادی توانایی ارسال امواج را به اطراف دارن ، که قابل ردیابیه ، اگه نمی خواین دوباره ، و به این زودیها ببینیدشون ، اینها رو نابود کنین .
سپس رو به کِلی کرد و گفت : چیز دیگه ایی مربوط به هلگا اونجا نبود ؟
کِلی : نه !
جف ، نقشه را برداشت ، قطعات مربوط به هلگا را هم در جعبه قرار دادند و از چادر خارج شدند .
وقتی به ماشینها رسیدند . جف ، از آنها خواست ، روی پارچه ایی بشینند . به کمک کِلی و آلیس ، جعبه های قطعات یدکی را آورد ، و شروع به در آوردن گلوله ها و تعویض قطعات کرد . کلی و آلیس هم آسیب هایشان را ترمیم کردند . جف با دستگاه عیب یاب به دنبال ایراد های پنهانی گشت ، تا مطمئن شود که اشکالی وجود ندارد .
جف : خب ، مثل روز اول شدین ، دستگاه که چیزی نشون نداد ، اگه به مشکلی برخوردین ، بهم بگین .
لیون : خیلی خوبه که تونستیم ردی از هلگا پیدا کنیم ، کاش سرش هم اونجا بود . اینطوری فایده نداره و اونو بر نمی گردونه .
جف : آره برنمی گردونه . هلگای دومی رو می تونیم راه اندازی کنیم ، ولی هلگای جدید ، اون هلگا نیست!
آلیس : میدونم که این شاید احمقانه و یا خودخواهانه باشه ، ولی ما می تونیم بارها بازسازی و ساخته بشیم ، اگه هلگا رو دوباره بین ما می آوردین ، همه اون خاطره ربودشونشو ، از حافظمون پاک می کردیم ، انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده ،
کلی : آره این ممکنه ، برای ما هم چی ممکنه!
جف : ولی برای رئیس و من ، اینطور نیست ، ما به راحتی نمی تونیم فراموش کنیم ، حتی با هیپنتیوزم ، اگه فراموش کنیم ، با کوچکترین نشانه ، مغزمون دنبال گمشده می گرده تا پیداش کنه . بعد هلگا بود که رئیس از من خواست حافظه شما رو به بدلتون منتقل کنم ، برای اون ، اولین ، سونیا ، رَز ، جیک ، لیون و بقیه فرد اصلی هستن ، نه بدلتون .
سوفیا : تا دوباره ، رباتها و سایبورگ ها سراغمون نیومدن و یا اینها کاری نکردن ، از اینجا بریم ، و اون پایگاه رو پیدا کنیم .
آنها اجزای صدمه دیده را زیر خاک دفن کردند و به راه افتادند .

آنی ، نگاهی به کاترینا کرد ، سه روز از موقعی که او را به پایگاه آورده بودند ، می گذشت ، دَنی ، توانست ،قسمتی که کاترینا با آن می توانست شارژ شود را پیدا و او را شارژ کرد ، اما او هیچ عکس العملی ازخودش نشان نمی داد .
فرانک رو به آنی کرد و گفت : این دختره ، بهوش نیومد؟ شاید خراب شده یا نمی خواد حرکت کنه ! اینطوری ازدست ما راحته ، تا وقتی که دوستاش پیداش کنن ، ولی واقعا عروسک خوشگلیه !
آنی : تو مشکلت با این چیه ؟
- مشکلی که ندارم ، ولی دلم می خواد مال من بشه .
: فعلا که دوباره راه نیافتاده ، اگه بهوش اومد ، ازش بخواه ، ممکنه قبول کنه !
- تو مشکلی نداری ، تو ماشین که برخوردت یه چیز دیگه بود ؟
آنی : نمیدونم اون موقع یه حسی داشتم ! کاترینا منو یاد کسی انداخت !
- تو این مدت ، همتون یه جوری از این اسم استفاده می کنین که انگار آدم واقعیه ! اون یه رباته و کسی ساختتش و برنامشو نوشته ، پس می شه هکش کرد و دوباره براش برنامه نوشت ، دنی می تونه این کار رو کنه ، ولی اونم مثل تو ، براش شخصیت انسانی فائله ، باید دنبال فروشگاه خرید و فروش رباتها برگردم و هر چندتاشونو می خوام برای خودم بردارم ، دنبال یکی هم شبیه تو می گردم !
آنی با ناراحتی گفت : هر کاری می خوایی بکن !
ناگهان انگشتان دست سا لم کاترینا شروع به حرکت کرد

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (31/6/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (1/7/1396),م.ماندگار (2/7/1396),شهره کبودوندپور (5/7/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (6/7/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 مهر 1396 - 15:02

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در یکشنبه 2 مهر 1396 - 01:34

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، ممنون که دوباره به من سر زدی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.