خاکستر - 10


فرانک و آنی نگاهی به هم کردند . فرانک به دنبال دنی رفت و با او برگشت . کاترینا سرش را به اطراف گرداند و رو به دنی کرد و گفت : تو دنی هستی ، ازت متشکرم که کمکم کردی .
فرانک : خدای من ! تو تموم این مدت می تونسته مارو ببینه و حرفامونو بشنوه !
دنی با لبخند گفت : تو برگشتی ، من دانشجوی علوم رباتیک قبل از شروع این وضع بودم ، نگرانت شدم ، با اینکه دستگاه و من کارمون رو درست انجام دادیم ، وقتی عکس العملی ازت ندیدیم ، نا امید شدیم ، اینجا ما وسایلی برای تعمیر و نگهداری کسایی مثل تو رو نداریم .
کاترینا : من یه سیستم دفاعی دارم هم در خود آگاه و هم در نا خود آگاه به طور خودکار عمل می کنه ، باید هم من و هم اون امتحان می کردیم که می شه به شما اعتماد کرد یا نه ؟ کی هستی و چه هدفی دارین ، اگه جواب منفی باشه ، من از درون می تونم خودم رو نابود کنم .
آنی : خودتو منفجر می کنی ؟!
- نه ! تموم مدارای داخلی و حافظمو با یه شوک شدید الکتریکی ، برای همیشه از مدار خارج می کردم ، تا به حال با رباتی که حالت و بوی سوختگی داشته باشه روبرو شدی ؟ فرانک مرد بدی نیست ، اما نمی دونه با یه زن چطوری رفتار کنه ، تو ماشین به من دست زد ، با اینکه حس من با شماها فرق داره ، ما منم دوست ندارم کسی بدون اجازه بهم دست بزنه !
آنی نگاهی به فرانک کرد و گفت : جوابتو گرفتی ؟!
فرانک از اتاق خارج شد .
دنی : از بقیه دوستات خبری داری ؟ بچه ها تو رو تنها پیدا کردن و البته از کاری که براشون کردی ، هم گفتن ؛ ربات شجاع و باهوشی هستی ، البته قصد توهین ندارم .
کاترینا : اشکال نداره ! از اول که فعال شدم ، به من گفتن چی هستم و البته برنامه درونیم هم اینو تایید کرد . من از گروه جدا شدم و نمی خواستم برگردم . ولی در درگیری با سایبرگها و رباتهای پرنده به این روز افتادم .
آنی : اونا اذیتت می کردن ؟ معنی این چیزها رو می فهمی ؟! شگفت انگیزه !
کاترینا : من از اینکه ، می دیدم از ما و سایبرگ ها برای کشتن استفاده می کنن ، ناراضی بودم ، مردم با ظاهر انسانی ما مشکل نداشتن ، مشکل وقتی شروع می شد که می فهمیدن ، رباتیم ، ازمون فاصله می گرفتن و اگه صدمه شدیدی می دیدیم ، کمکمون نمی کردن ، و بعضی هاشون به ما حمله می کردن و یا ما رو برای رهایی خودشون به دام سایبرگها و پرنده ها می انداختن ، و از اینکه بدست همدیگه نابود بشیم ، خوشحال بودن . البته کسانی هم بودن که می خواستن به ما کمک کنن ، اما کار چندانی ازشون بر نمی اومد .
دنی : واقعیت تلخیه ، و تو به نوعی شورشی محسوب می شی .
آنی : کسی دنبالته ، اونا می دونن کجایی ؟
کاترینا : رئیسم می دونه ، و کسایی رو برای پیدا کردنم فرستاده .
دنی : اونا انسانن یا ربات ؟
- یه انسان و بقیه رباتن ، اون انسان کسیکه که منو فراری داد ، ولی حالا مجبوره منو برگردونه ، چون ممکنه زندانی یا کشته بشه .
آنی : چقدر به ما نزدیکن ؟
- نمی دونم .
کاترینا روی پاهایش ایستاد و گفت : منو بیرون و مقابل آفتاب ببرین .
هر 3 از اتاق بیرون رفتند . لئونا با دیدن آنها به سمتشان آمد ، کاترینا با دیدن او لبخند زد .
لئونا : خوبه که دوباره بینمون هستی ، دستت خوب شده .
دنی : تا جایی که تونستم سعی کردم که دستت هم سر جاش محکم بشه و هم بتونی ازش استفاده کنی ، البته مجبود شدم با قطعه اضافه دو قسمت رو به هم بچسبونم .
کاترینا آرام دستش را تکان داد و گفت : به فرمان دیر جواب می ده ، ولی خیل خوب شده ، ممنون .
جک در حالیکه اسلحه کاترینا دستش بود ، جلو آمد و گفت : اینم از طرف من برای تشکر ، تمیزش کردم و الان پر .
کاترینا : از همتون ممنوم .
بچه های کوچک ، دختر و پسرای نوجوان و جوان با فاصله او را تما شا می کردند ، کاترینا اسلحه اش را به جک داد و به طرف آنها رفت .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.