ببر در زنجیر-6

امیل یکی از چاقوها را از ریحان گرفت و گفت : دو نفرن !

ریحان : از اینجا خارج شین ، حتی ممکنه بیشتر از این باشن.
مارکوس با کمک امیل و ریحان از ساختمان بیرون رفت .

از ناراحتی لبانش را گاز گرفت . چاقوهایش نتوانسته بودند ، شکار را از پا در بیاورند .
با خودش گفت : لعنتی ! باهوش تر از این حرفهاست .
در اتاقی امن ، مارکوس لباسهایش را در آورد. امیل با دست پارچه ایی را روی زخمهای او نگه داشت تا خونریزی بیشتر نشود . ریحان هم به سرعت شروع به درست کردن مرهم کرد . در همان حال چاقو ها هم برای سوزاندن زخم ، در حال گداخته شدن بودند .
امیل : این چاقوها باریک و بلندن .
مارکوس : تو نمایشهای پرتاپ چاقو به کار می رن .
ریحان : عالیجناب ، اگه زره دوتایی نپوشیده بودین ، او موفق شده بود .
امیل : چاقوها ، سمی نباشن؟!
ریحان : کمی درد داره ، ولی مجبورم ، کمی زخمها رو شکاف بدم ، تا خون بیرون بزنه و اگه سمی در کار باشه ، تا جایی که ممکنه خارج شه .
امیل : راه دیگه ایی نیس ؟!
ریحان : الان وقت آزمایش اون تیغه ها رو نداریم ، راه دوم ، گرفتن صاحب این چاقوهاست .
امیل : می گیرمش !
و قبل از اینکه مارکوس حرفی بزند ، او از اتاق رفته بود .

امیل ابتدا به داخل ساختمان و سپس از طریق پله ها به سمت پشت بام رفت . یک دستش را داخل بند سپر کرد و با دست دیگر نیزه را گرفت . خبری از دو مرد گلادیاتور و قاتل اولی نبود . هیچکدام نباید خانه را ترک کرده باشند . مارکوس هنوز زنده بود ، و اگه نیمه کاره ، کارشان را رها می کردند ، خبری از جایزه نبود !
باید آنها به ساختمان مرگ می کشاند . به لبه پشت بام رفت ، تا محوطه جنوبی را ببیند ، خالی بود . چیزی به سرعت هوا را می شکافت و به سمتش می آمد و لحظه ایی بعد دردی وجودش را فرا گرفت . تیری به بازویش خورده بود . به سرعت سر برگردان ، قاتل دوباره تیر دیگری را رها کرد . که اینبار به سرعت سپر را محافظ خودش کرد . تیر به پوشش فلزی سپر برخورد کرد و روی زمین افتاد . امیل شروع به دویدن کرد . و خودش را به پشت بام کوتاه تری که در قسمت شرقی ساختمان قرار داشت پرتاپ کرد ، تیرها با فاصله کمی از بالای سرش عبور کردند . حالا دیگر کاملا هوشیار بود . نفر دوم در پرتاپ چاقو مهارت بالایی داشت و اینبار خطای گذشته اش را تکرار نمی کرد !
ریحان و چند نفر دیگه از مارکوس محافظت می کردند ، سه نفر از گلادیاتورها مُرده بودند و خدمتکارش هم باید به سرنوشت آنها دچار شده باشد . چهار نفر در حیاط می دویدند . امیل با دهانش سوت زد و آنها متوجه خودش کرد . آنها با سرعت به سمتش آمدند .
یکی از آنها گفت : بانوی من ! زخمی شدین ، پدرتون ما رو فرستاد که با شما باشیم .
امیل : از اون طرف ساختمون چه خبر؟
مرد : اون طرف هم در گیری داشتیم ، مهاجمان زخمی شدن ، ولی تونستن فرار کنن . اون جایزه همه رو دشمن ما کرده .
امیل : کاری که میرداس و سیداس نتونستن بکنن ، حالا به عهده قاتلینه ، باید اونا رو به ساختمون مرگ بکشونیم . خوبه شما ها کمان دارین ، بریم .
مرد : بانو ، این تیر رو از دستتون در بیارین و یا بشکنیدش ، اگه به جایی گیر و یا حرکت کنه ، دردسر می شه .
امیل : بشکنش .
مرد نزدیک ترین قسمت تیر به دست امیل را گرفت ، تا حرکت نداشته باشد و با دست دیگر سعی کرد ، آنرا بشکند . تیر در مقابل فشار خم می شد ، ولی نمی شکست . امیل دندانهایش را به هم می فشرد .
مرد : تا به حال به این تیرها برنخورده بودم ، خیلی قابل انعطاف و محکمه !
امیل : با تموم قدرت سعی کن ، وقت نداریم .
مرد دیگری به کمک او آمد و بالاخره تیر شکست .
امیل ناله کرد و گفت : لعنتی !
خون دوباره جاری شد . مرد خواست کاری انجام دهد که امیل با دست او را نگه داشت . از جایش بلند شد ، سپرش را روی پشتش تنظیم کرد و به طرف ساختمان دوید . محافظین هم ، کار او را انجام دادند و به دنبالش دویدند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (3/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (5/6/1396),محمد علی ناصرالملکی (5/6/1396),حمیدرضا محدثی (9/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.