ببر در زنجیر-7


ساختمان مرگ ، برای به تله انداختن و کشتن مهاجمین و مخالفین به کار می رفت . ساختمان سالها بود که استفاده نمی شد و امیل امیدوار بود ، هنوز تله ها کار کنند . زنجیر در را با نیزه شکست و وارد ساختمان شدند .
دو مهاجم هم به دنبالشان به طرف ساختمان دویدند . آنها فعلا یه دشمن مشترک داشتند ، بعدا می توانستند به حساب هم برسند و یا اینکه یه معامله پرسود انجام بدهند ، مارکوس برای یکی و دخترش هم برای دیگری ، دخترش هم ارزش داشت . هر دو وارد شدند .سالنی طولانی در مقابلشان خود نمایی کرد . هردو کلاه ردایشان را را از سر برداشتند و نگاهی به هم کردند .
- من ، آنجی ام .
: لیام .
آنجی : بریم تمومش کنیم !
لیا ، چاقوهایش را میان انگشتانش گرفت و به طرف انتهای راهرو رفتند و از دری که مقابلشان بود وارد شدند . راهرویی اِل مانند ، اینبار آنها را به چالش می کشید . در قسمت بزرگتر اِل ، میزی دراز همراه با صندلی ، شمعدانها و تابلوهایی از چهره های مختلف ، در مقابلشان صف کشیده بودند .
آنجی : واقعا ، قصر بزرگ و مجللیه ، چه ثروت و قدرتی !
لیا : و قرار ما، بهش خاتمه بدیم .
آنجی سر تکان داد . آنها در دو سمت میز به سمت جلو حرکت کردند . مقابلشان ، اتاقی بدون در ، یه میز بار مانند و یه راهرو خیلی کوتاه قرار داشت .
لیا : یه نقشه لازم داریم ، اینجا اونقدر اتاق و راهروی تو در تو داره که می ترسم راه برگشتو گم کنیم .
آنجی : و اونها به این خاطر مارو اینجا کشوندن ، که شکارمون کنن !
نگاهی به داخل اتاق انداختند . خالی و بدون هیچ وسیله ایی بود . روی میز یه زنگ کوچک قرار داشت و پشتش هم فضای کمی برای ایستادن پیشخدمت یا همچین چیزی تعبیه شده بود . و درآخر راهرویی که به در دیگری منتهی می شد .
لیا : کدوم یکی ؟!
- نمی دونم ، همش راهرو و اتاقه ، این همه رو برای چی می خواستن ؟! اون در هم حتما به اتاق یا راهروی دیگه باز می شه . و این یکی ؟
- چیزی توش نیست . بیا امتحانش کنیم .
هر دو با احتیاط وارد اتاق شدند . وقتی به وسط اتاق رسیدند . ناگهان اتاق لرزید و چیزی به سرعت فرود آمد . آنها داخل یه قفس آهنی گرفتار شده بودند . قفس سقف نداشت . دنبال راه خروجی گشتند . تنها را خروج یه در آهنی بود که قفل ضخیمی روی آن جا خوش کرده بود .
لیا : خدای من ! لعنتی ! تو تله گیر افتادیم .
آنجی ، خودش را به در کوبید . تا شاید بتواند آنرا بشکند . لیا با چاقو سعی کرد لولاهای در را بیرون بیاورد . در این هنگام درهای اتاق باز شدند و امیل و محافظانش به داخل آمدند .
امیل : بازی تموم شد ! بهتره سلاحاتون رو بندازین ، و تسلیم شین ، چاره ایی هم ندارین !
آنجی و لیا به محافظانی که تیرهایشان را به طرف آنها نشانه رفته بودند ، نگاه کردند .
لیا : اون تیر هنوز تو بازوته ، تونستی بشکنیش ، شکستنش خیلی سخته .
امیل : آره ، هم سخت و هم درناک ، هر چه زودتر به این وضعیت ، پایان بدیم ، به نفع همونه !
لیا نیشخندی زد و گفت : وضعیت ؟ ما جامون اینجا خوبه ! ما برای شکار مارکوس اومدیم ، شکار زخمی شد ، ولی تونست فرار کنه ! خانواده باهوشی هستین ؛ اون چاقوها باید کارش رو تموم می کرد. مرگ یکی و گرفتن دیگری ، بابت دخترش هم پول خوبی گیرمون می اومد . می خوای با ما چیکار کنی ؟
امیل : درس عبرتی برای دیگران می شین ، خدمتکار منو کشتین ، پدرم رو به شدت زخمی کردین ، اگه تسلیم بشین ، ممکنه زنده بمونین ، و گرنه همین جا آخر خطه و زنده بیرون نمی رین . چاقوهایی که به پدرم زدی ، سمی بودن؟ اسمشو بگو !
لیا : شاید آره ، شایدم نه ! اون جزو اسرار کاریمه ، اگه من بمیرم ، سم اون چاقوها ، کم کم از پا درش می یاره .
امیل : اونوقت نیستی که به جایزه ات برسی !
لیا : اینم جزئی از کارمه ، همیشه شکار می کنم ، یکبار هم ممکنه توسط شکارم ، کشته یا زخمی بشم .
امیل : پس همکاری نمی کنی ؟ تو چی ؟ تو هم مثل اون می خوایی بمیری ؟
آنجی : بخوام با تحقیر و درد بمیرم ، همینجا رو ترجیح می دم .
امیل : تمومش کنین .
کمانداران فاصله بین میله ها را هدف گرفتند و در جاهایی ایستادند که نا خواسته همدیگر را نزنند .
امیل به سمت بالا نگاه کرد ، آنجی و لیا هم متوجه چیزی بالای سرشان شدند . گلادیاتورها تورهایشان را به طرف آنها پرتاپ کردند. لیا و آنجی نمی توانستند از دام تورها فرار کنند . تورها ،آنها را در میان خودشان گرفتند.
لیا : لعنت به تو ! همینجا تمومش کن .
امیل لبخند زد . یکی از محافظین در را باز کرد ، پس از خلع سلاح کردن، آنها را با تورهایی که در آن گرفتار بودند به اتاق مارکوس بردند

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (14/6/1396),مهشید سلیمی نبی (18/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (18/6/1396),رها تمیمی (19/6/1396),رها تمیمی (20/6/1396),کوثر علیزاده (25/6/1396),

نقطه نظرات

نام: رها تمیمی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 شهريور 1396 - 08:03

نمایش مشخصات رها تمیمی رمانه؟
اگه داستان کوتاهه خیلی گنگه


@رها تمیمی توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 20 شهريور 1396 - 22:40

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ممنون که آمدین و خواندین.
تمام داستانهای من رمان هستن ، من غیر از پل شکسته و رز خونین ، داستان کوتاه ندارم و نمی نویسم.
موفق باشید و شاد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.