ببر در زنجیر - 10


پزشکی که همراه آنها آمده بود ، به سراغ آنجی و لیا رفت تا زخمهایشان را معاینه کند . گاری دارو و غذا هم در گوشه دیگری توقف کرد .
هِریس با صدای بلند گفت : پایان مهلت جایزه نزدیکه و این 3 روز آخر مبلغ به 10000 سکه افزایش پیدا کرده ، ما تا 3 روز دیگه منتظر می مونیم ، همگی عاقبت کار رو دیدین ، یا مثل اینها جونتون رو از دست می دین و یا به سکه و جایزه می رسین ! این دو نفر به صلیب کشیده خواهند شد . پس هر کس که عرضشو داره ، وارد این قمار بشه ، چون بازنده هم پیش ما و هم اونها جایی نداره ، بر می گردیم .
کاروان نظامی به راه افتاد . بعد از رفتن آنها ، امیل و ریحان به همراه محافظین از در خانه خارج شدند و به سراغ گاری که در گوشه ایی ایستاده بود ، رفتند ، امیل یکی از بسته ها را باز کرد . مواد غذایی و دارو در داخلش بود . وقتی بار گاری را خالی کردند ، ناگهان اسب به راه افتاد !
ریحان : جالبه ، راه برگشت و کی باید راه بیافته رو می دونه !
امیل ، نگاهی به مردمی که به آنها نگاه می کردند ، کرد و گفت : فکر می کنی ، اینها الان به چی فکر می کنن ، برای کشتن ما و 10000 سکه می یان ؟!
ریحان : نمی دونم ! ولی کاری که با مهاجمین کردیم ، شک و تردید رو تو دلشون کاشته ، حرفهای فرمانده : که بازنده هیچ جایی نداره و اون دوتا که زنده موندن به صلیب کشیده می شن ، تا حدود زیادی به نفع ما عمل کرده ، البته موقتیه !
امیل : فعلا باید از این لحظات استفاده کنیم . حال میلا چطوره ؟
- وضعیتش فرقی نکرده ، ولی ثابته ، باید ببینیم چه داروهایی رو به ما مرحمت کردن ، خیلی دلم می خواست بدونم تو سر این حاکم جدید چی می گذره ؟
امیل : من هم همینطور .

بالاخره با رسیدن پیک های مخفی ، به هریس دستور دادم که اردو گاه را آماده استقرار آنها کند و زندانیها و برده ها را قبل رسیدن رسیدنشان از آنجا ببرد و فقط سربازان بمانند .
هِریس به سرعت همه چی را آماده کرد ، پیک ها هم با داشتن نقشه اردوگاه کارونها به سمت آن هدایت کردند . مهلت 3 روزه پایانی جایزه هم فرا رسید ؛ میرداس دستور داد همه اعلامیه ها را از روی دیوارها بردارند.
همراه میرداس و سربازانش به طرف محل صلیبها حرکت کردم . تا هم نتیجه دستوراتم را ببینم و هم کاری را که می خواستم ، عملی کنم .
فرمانده نگهبانان با دیدن من به سمتم آمد و گفت : از شما خیلی ممنونم عالیجناب ! الان اوضاع کاملا فرق کرده ، چون نگهبانان ، خسته نیستن و یه سر پناه دارن ، تونستیم کار نگهبانی رو شیفتی انجام بدیم .
پرسیدم : تلفات نداشتین ؟
- خیر .
به سمت صلیب ها رفتم و با صدای بلند گفتم : من کاتو هستم ، حاکم جدید سینستا ، یه پیشنهاد براتون دارم ، به خصوص برای اونهایی که محکوم به مرگ هستن و جز مُردن از دست اون صلیب ها خلاص نمی شن . حاکم قبلی سیرداس به دست مارکوس کشته شد ، و من به عنوان نماینده دولت و امپراطوری ، وظیفه دارم ، او رو دستگیر و مجازات کنم ، که به زودی این کار رو خواهم کرد . اما اگه شما ها در این راه با من همراهی کنین ، از صلیب نجاتتون می دم ! و بقیه عمرتون رو می تونین در زندان و یا بین مردم بگذرونین ، سوابق همه شما رو خوندم ، چه برده های زن و مردی که به خاطر اربابشون بالای صلیب هستن ، چه گلادیاتورهایی که از کشتن حریفشون تمرد کردن و چه کسانی که علیه حکومت یاغی گری کردن رو ، نادیده بگیرم و پاک کنم. من به حرفی که می زنم عمل می کنم و خودتون تغییراتی که برای نگهبانها و غذا دادن به شما ایجاد شد رو دیدین ، اینجا پزشک هم حاضره ، مأمورین به کنار تون می یان و با جوابی که می دین اقدام می کنن ، پس خوب فکر کنین .
سپس به فرمانده نگهبانها اشاره کردم که به کنار من بیاید .
رو به او گفتم : کدوم یکی از اینها ، دو مهاجمی هستن که به خونه مارکوس حمله کرده بودن ؟
فرمانده ، اولین ردیف از سمت چپ و سه تا مونده به آخرین صلیب .
همراه فرمانده نگهبانها ، میرداس و برجها ی چرخ دار به سمت آنها حرکت کردم .
فرمانده : این دو نفر هستن .
رو به آنها گفتم : تونستین مارکوس رو بزنین ؟ زنده است یا مُرده ؟
لیا : با چاقو زخمیش کردم ، دو تا زره روی هم پوشیده بود .
آنجی : من هم دخترشو با تیر زدم . که زخمی شد .
میرداس : کدوم دخترشو ؟!
آنجی : اونی که لباس گلادیاتوری به تن داشت .
میرداس : اِمیل ، دختر بزرگتر مارکوس ، تو مسابقهای گلادیاتوری شرکت می کنه .
گفتم : جالبه ، البته بی سابقه نیست ، خیلی ها هم در پایتخت ، این کار رو می کنن .
اشاره کردم هر دو آنها را از صلیب پایین بیاورند ، هنگام بیرون کشیدن میخها از دست و پاهایشان ، آنها از درد فریاد کشیدند . همیشه از این صحنه بدم می آمد ، اما به آن عادت کرده بودم ، مثل قصابی که گلوی حیوانی را می برید و یا قاتلی که بعد قتل اول همه چی برایش عادی می شد .!
سربازان آن دو را به روی گاری منتقل کردند ، بعد از دریافت جواب ؛ دوباره صدای فریاد ها بلند شد ، اسب را به جلو راندم ، تا فریاد ها کمتر اذیتم کند

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

م.ماندگار ,نرجس علیرضایی سروستانی ,سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.ماندگار (7/7/1396),محمد علی ناصرالملکی (8/7/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (8/7/1396),serajmehr (9/7/1396),زهراجلالی (10/7/1396),سبحان بامداد (15/7/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.