ببر در زنجیر -14


پس از مدتی هردو متوجه شدند ، حریفشان بالاتر از چیزی که فکرشو می کردند .
میرنه ، با دو سر ابتدا و انتهایی نیزه ، ضربات سپر و شمشیر امیل را دفع می کرد ، سربازانی که در تعقیب مارکوس و امیل بودند ، با دیدن آنها و درگیری امیل و مارکوس با افرادی که قبل از آنها پیدایشان کرده بودند ، به مارکوس هجوم بردند و با او درگیر شدند .
امیل : خیلی خوب می جنگی !
میرنه : مجبور بودم ، برای آزادیم ، تو 100 مسابقه، پیروز و زنده بیرون بیام .
- پس برده بودی ؟!
: اما حالا آزادم .
- 1000 سکه وسوست نکرد ، برای 10000 سکه خودتو نشون دادی ؟!
: من احتیاجی به این چیزها ندارم ! هرچقدر بخوام پول در اختیار م هست .
امیل ، پرش در هوا کرد ، تا با کمک سپر و شمشیر ضربه ایی محکم را به او وارد کند . ولی حریفش دست او را خوانده بود . مسیرش را عوضکرد ، تیغه شمشیر در بین شاخه های نیزه گرفتار شد ، میرنه فشار زیادی را تحمل کرد و یک لحظه انتهای نیزه به شکمش ضربه زد . ولی او هر طور بود مقاومت کرد . با تمام قدرت به نیزه فشار آورد ، هم تیغه شمشیر و شاخه های نیزه به سمت صورت و سینه امیل در حال جلو آمدن بودند . میرنه به خاطر نیزه ، فاصله مطمئنی از امیل و ضرباتش داشت .
امیل ، مجبور شد با دو دست شمشیر را بگیرد تا بتواند آنها را از خودش دور کند .
میرنه : بهتر تسلیم شی ؟ شانس زنده بودن رو داری . کار پدرت و بقیه تمومه ، در مورد پدرت قولی نمی دم ، ولی در مورد میلا و خودت ، می تونم بهت قول بدم که اگه تسلیم شی ، زنده می مونین .
امیل : کاری به اون نداشته باشین ، اون زخمیه و مثل خودت یه برده است .
میرنه تمام قدرتش را جمع کرد و شروع به چرخیدن حول محور دسته نیزه کرد . بالاخره فشار زیاد نیزه باعث شد ، شمشیر از دست امیل خارج شود . میرنه حمله بعدی را شروع کرد که امیل توانست خودش را از مقابل نیزه به کنارش برساند و آنرا بگیرد .
میرنه: خیل عالی بود !
او یک لحظه تور را از روی زمین قاپید و به سمت امیل پرتاپ کرد . امیل آماده مقابله با تور شد که میرنه از فرصت استفاده کرد و جفت پا به بدن او کوبید . او تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد .
میرنه به سرعت نیزه را برداشت و سر سه شاخه آنرا زئی سینه و نزدیک گلویش نگه داشت .
میرنه : تسلیم می شی ، یا می خوایی بمیری ؟!
امیل : تسلیمم
- یرگرد و دستاتو بذار پشتت ، شما دونفر ببندینش .
آنها به راه افتادند . ریحان هم در حالیکه به شدت زخمی شده بود را با دستهای بسته ، کنار آنها آوردند .
پس از مدتی ، میلا ، همراه با دو نگهبانش به آنها ملحق شد . و با دیدن ، امیل و دستهای بسته اش ، گریه اش گرفت و یک لحظه توانست خودش را از دست مراقبانش رهاکند و خودش را به امیل برساند و او را در آغوش بگیرد .
خواستند او را جدا کنند ، که میرنه اشاره کرد ، کاری به او نداشته باشند .
سپس به یکی از سربازان گفت : به عالیجناب کاتو بگین ، ببر اسیر شد و الان در زنجیره .
سرباز به سرعت قصر را ترک کرد . پس از مدتی صدای هیاهو فرو نشست و سکوت همه جا را فراگرفت .
سرباز خودش را به من رساند و گفت : عالیجناب مژده ، مارکوس دستگیر شد و زنده است ، شما پیروز شدین !
هریس : تبریک می گم عالیجناب .
گفتم : بالاخره تموم شد ! به این سرباز به خاطر خبرش پاداش بدین ، مرخصی ؛ می ریم داخل قصر مارکوس .
از دروازه گذشتم ، مارکوس ، امیل ، و ریحان و تمام کسانی را که باقی متنده بودند را وادار کردند روی زانو هایشان قرار بگیرند .
میرنه تعظیمی کرد و گفت : تبریک می گم عالیجناب .
لبخندی زدم و گفتم : کارت عالی بود .
- متشکرم ، من هم مثل بقیه ، تحت امر شما هستم .
نگاهی به مارکوس کردم و گفتم : از شما زیاد شنیدم ، عالیجناب مارکوس ! فرماندهی ارتش رو رها کردین و به کار تربیت و فروختن گلادیاتورها و شرکت در مسابقات آرنا ، مشغول شدین ، دخترتون رو هم یه گلادیاتور بار آوردین ، فرد قابل احترامی هستین ، ولی به خاطر حاکم قبلی ، سیر داس ، در روز افتاحیه آرنا و در میدانش گردن زده می شی و خونت ، اعلام رسمی شروع مسابقه است .
امیل : پدر !
رو به میرنه کرد و گفت : تو قول دادی !
میرنه : در مورد خودت و میلا بهت قول دادم ، نه پدرت .
در این هنگام میرداس ، وارد خانه مارکوس شد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

شهره کبودوندپور ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (19/9/1396),محمد علی ناصرالملکی (19/9/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (20/9/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 آذر 1396 - 13:57

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام رفیق
پشتکارت تحسین برانگیزه هست اینو همیشه بهت گفتم.
آثارت هم که عالی هستند.
موفق باشی


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در چهار شنبه 22 آذر 1396 - 01:46

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام و ممنون ،


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در چهار شنبه 22 آذر 1396 - 01:52

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی s://t.me/GatetomyDreamworld
آدرس تلگرامی کانالم ،
دنیای آزاد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.