ببر در زنجیر -15

با دیدن آنها لبخند زد و گفت : عالیجناب بهتون تبریک می گم .
گفتم : تو هم کارت رو خوب انجام دادی .
میرداس نگاهی به آنها کرد و گفت : دو نفر از اعضای خونوادش نیستن ، ماریا ، دخترش و آتنا ، همسرش !
رو به میرنه گفتم : اون دو نفر کجان ؟ از دستتون فرار کردن ؟
میرنه : خیر کسی رو پیدا نکردیم !
میرداس : فراری شون دادی ، آره ، گیرشون می یارم .
مارکوس : بهشون کاری نداشته باشین ، شما منو می خواستین که به دست آوردین !
گفتم : بهتره برگردیم . فعلا به اونها کار نداشته باشین ، دلشون برای همسر و پدر ، تنگ بشه ، خودشون رو نشون می دن ، مگه اینکه خلافش ثابت بشه .
مارکوش ، امیل ، ریحان و میلا را جداگانه در قفس قرار دادند ؛ به سمت قصر به راه افتادیم . گروه دوم هم توانسته بود ، راه مردم را سد کند . با دستگیری چند نفر ، جمعیت را آرام کرده بودند .
به میرنه گفتم : امشب برای گرفتن پاداش بیا به اتاقم . تو هم همینطور هریس ، میرداس ، فردا به طور رسمی از همه تقدیر خواهم کرد .
شب بعد از اینکه خدمتکاران ، میز شام را چیدند ، همه را مرخص کردم . نوشیدنی برای خودم ریختم و منتظر ماندم . بعد از مدتی میرنه در میان پنجره پدیدار شد . او لباس مبهمانی پوشیده و ماسک باله به صورتش زده بود .
خودش را مرتب و تعظیم کرد .
گفتم : از در می اومدی ، لباست خراب می شه ! قشنگه .
میرنه : گفتم ؛ ممکنه با هریس یا میرداس روبرو بشم ، می تونم ؟
- ازت خودت پذیرایی کن .
میرنه هم با نوشیدنی شروع کرد . پس از مدتی صدای در بلند شد .
گفتم : بیا تو .
هریس وارد شد و با دیدن من و زنی که کنارم بود گفت : معذرت می خوام عالیجناب ، بعد موقع مزاحم شدم !
- نه به موقع اومدی ، تازه شروع کردیم ، بیا به ما ملحق شو !
هریس در را بست و جلو آمد .
میرنه ، نوشیدنی ایی را داخل لیوان ریخت و آن را به سمت او گرفت : موفقیتتو بهت تبریک می گم .
هریس نوشیدنی را از او گرفت و ادای احترام کرد : متشکرم ، به نظرم باید جایی شما رو دیده باشم ؟!
گفتم : با هم خیلی جاها رفتین !
هریس : معذرت می خوام ، منو یاد کسی می اندازین ، ولی خیلی وقته که گذشته .
میرنه نوشیدنی اش را روی میز گذاشت و با اجازه من ، ماسکش را برداشت .
میرنه : از اینکه دوباره می بینمت ، خوشحالم هریس !
هریس : میرنه ؟! غافلگیر شدم ، منم خوشحالم که دوباره می بینمت .
با هم دست دادند .
گفتم : شکارچی مارکوس و دخترش ، میرنه بود .
هریس : پس باید تبریک رو به تو بگم . عالیجناب همیشه ، یه برگ برنده رو در حساس ترین لحظات رو می کنن !
گفتم : حالا بشینین ، غذا سرد شد . این جشن به افتخار خودمون و پیروزیمونه .
هریس و میرنه : به افتخار خودمون و پیروزیمون .
مقداری از نوشیدنی را نوشیدیم .
هریس : کی اومدی ؟
میرنه : یک هفته ایی می شه ، عالیجناب ازم خواست ، به جای موندن تو پایتخت ، اینجا باشم .
هریس : و مثل همیشه به جای در از دیوار و پنجره می یایی ؟
لبخندی زدم و سر تکان دادم .
میرنه : عادت کردم ، البته حالا که تو فهمیدی ؛ سعی می کنم از در بیام .
هر سه خندیدیم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

محمد علی ناصرالملکی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (7/10/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (7/10/1396),زهرابادره (آنا) (12/10/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.