ببر در زنجیر - 16


شام را به دور از بحث سیاسی و مارکوس خوردیم . میرنه و هِریس ، دو نفری بودند که هرگز نمی توانستم خودم را بدون آنها تصور کنم . هر دو من را با تمام خوبی ها و بدیهایم پذیرفته بودند . یکبار به هردوی آنها گفتم :
اگه من دستور بدم : شخصی یا اشخاصی رو بکشین ، بدون هیچ دلیلی و شما دو نفر متوجه بشین ، آنها بیگناهن ، اونا رو می کشین ؟!
هریس و میرنه نگاهی به هم کردند و گفتند : در دل ناراحت می شیم ، ولی در کشتن تردید نمی کنیم !

بعد از پایان شام ، گفتم : جشن خوبی بود . خوشحالم که هردوتون کنارم هستین ؛ فردا در مورد مارکوس و مسابقه صحبت می کنیم .
هریس از جایش بلند شد : عالیجناب ، میرنه ، شبتون بخیر .
گفتم : شب بخیر .
میرنه : شب بخیر هریس .
او از اتاق بیرون رفت .
به میرنه گفتم : برای خودت جا پیدا کردی ، یا باز شب می خوایی کنار من باشی ؟!
میرنه : دنبال یه خونه می گردم ، تا روز و عصر رو در اونجا باشم ، ولی اجازه بدین ، شبها مثل سابق ، نقش فرشته نگهبان رو داشته باشم .
گفتم : تو فدایی من نیستی ! دستور می دم برای امنیت بیشتر و راحتی خیال تو ، پنجره ها رو حفاظ بزنن و نگهبانا رو دوبرابر کنن .
میرنه : اجازه بدین !
- شایعه درست می شه ، خیلی ها گذشته و رابطه ما و دلیل این کارتو نمی دونن ؛ فقط هریسه که خبر داره .
میرنه : اون اتاق کنار اتاقتون رو به من بدین ، یه در داره که به اتاق شما راه داره .
گفتم : همه جا گشتی ! باشه ، برو لباستو عوض کن ، منم بگم خدمتکارا بیان ، میز رو جمع کنن .
میرنه تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد . پس از مدتی خدمتکاران ، میز را جمع کردند . من هم برای خوابیدن به اتاق خودم رفتم .
صبح فردا ، بعد از صبحانه ، هریس به جمع ما اضافه شد .
گفتم : مارکوس و دخترشو ، تو شهر به نمایش بزارین و تو میدون اصلی ، شلاق بزنین ؛ هر کدوم 50 ضربه ، و 5 ضربه اول هر کدوم رو میرداس می زنه . فکر کنم این خیلی خوشحالش می کنه !
هریس : واقعا می خواین سرشو ، تو روز افتاحیه قطع کنین ؟!
میرنه : دل رحم شدی فرمانده ؟!
گفتم : تا الان که تصمیمم همینه ، البته فعلا نمی خوام اینو عمومی اعلام کنین ؛ به میرداس هم بگو جلوی دهنشو بگیره ، بهش یاد آوری کن ، فقط شلاقشون می زنه ، بدون هیچ حرفی !
هریس : بله عالیجناب .
پرسیدم : چرا پرسیدی ، واقعا می خوام گردنشو بزنم یا نه ؟! تو مخالفی ؟
هریس : می شه ، طور دیگه ایی هم مجازاتش کرد ، مرگش در روز افتاحیه و اولین دیدار شما با مردم ، خاطره نا خوشایندی رو برای مردم به جا می ذاره و همیشه تو ذهنشون حک می شه ؛ و طرفداراش هر سال موقع افتاحیه بازیها اونو علیه شما به کار می برن و ازش قهرمان می سازن .
میرنه به سمت هریس رفت و گفت : میشه تو جای دیگه کشتش ، عالیجناب من هم با هریس هم عقیده هستم .
گفتم : روش فکر می کنم ، ولی نباید طوری تو ذهن مردم جا بیافته که من از مارکوس ، شهرتش و طرفداراش ترسیدم . اقتدار من پایین بیاد ، شما دو تا رو مقصر می دونم .
هریس : هرمجازاتی که در نظر بگیرین، می پذیرم .
- خوبه ! حالا برین ، مراسم رو شروع کنین .
امیل و مارکوس را در قفس های سیار ، در خیابانها به حرکت در آوردند . میلا در میان جمعیت ، آنها را تماشا می کرد و اشک می ریخت . یکی از افراد میرنه مراقبت از او را برعهده داشت .
هریس همراه میرداس در جلو و میرنه در لباس مبدل همراه سربازان در پشت سر قفسها حرکت می کردند .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (7/11/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (7/11/1396),زهرابادره (آنا) (9/11/1396), فیلوسوفیا (14/11/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 7 بهمن 1396 - 08:09

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 7 بهمن 1396 - 09:46

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ، ممنون که خواندی
موفق باشی و شاد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.