سِلنا-3

به سمت ماشین رفتم ، تا وسایلم را بردارم که لیندا هم به ما اضافه شد.


بلافاصله گفتم : این سِلناست ، و از امروز برای ما کار می کنه.
لیندا رو به من گفت : باهاش کجا آشنا شدی؟!
- از فرودگاه ، منو آورد تا خونه !
: سوارش شدی؟!
با لبخند گفتم : نه ! یه کالاسکه به شکل تاکسی داره ، سوار اون شدم.
لیندا : منو بهش معرفی کن .
- باشه.
با هم به سمت سارا و سلنا رفتیم .
گفتم : ایشون همسرم لیندا و این خانم سِلنا هستن.
سلنا : از آشنایی تون خوش وقتم خانم.
لیندا : من هم همینطور سلنا .
سارا : می تونم تاکسی تو ببینم ؟
سلنا : حتما.
همگی به طرف تاکسی سلنا رفتیم . چند نفر از همسایه ها ، برای دیدن سلنا و تاکسی اش در گوشه ایی ایستاده بودند. با سر و لبخند با آنها سلام و احوال پرسی کردیم. سلنا به سمت دهانه کالاسکه رفت و سپس بندها و تسمه های آن را به دور بدنش بست . اینکه موجودی نیمه اسب ، خودش تسمه های کالاسکه را ببندد ، برای همه جالب و حیرت انگیز بود.
وقتی سلنا آماده شد ، من هم وسایلم را داخل تاکسی گذاشتم و سوار شدم.
به او آدرس آموزشگاه را گفتم . سپس رو به لیندا و سارا کردم و گفتم : فعلا خداحافظ . بریم سلنا .
سلنا با مهارت از بین دو ماشین پارک شده خارج شد و به راه افتاد . ناگهان سارا خودش را به تاکسی و به روی پله آن پرید و گفت : می خوام تا سر خیابون باهاتون بیام .
سری تکان دادم . سارا نگاهی به داخل تاکسی انداخت و ادامه داد : خیلی جالبه .
سلنا : خودم سفارشو دادم . همه چیش مثل ماشینهای امروزیه ، فقط موتور و رانندش خودمم . چراغ راهنما و خطر و چراغ جلو هم داره که رو سقف نصب شده . با گردش چرخها ، برای اونها بوسیله یه دینام برق تولید می شه . هر جا که توقف کنم ، یه سیستم که با باطری ماشین کار می کنه فعال می شه . داخل صندلی ها سیستم گرم کن داره ، چون ساده است مثل ماشینا فیوز نمی سوزونه .
سارا : خیلی با حاله ، یه موقع باید با هم بریم برای گشتن و خرید تو شهر ، سلنا .
- حتما .
به ابتدای خیابان رسیدیم . سلنا توقف کرد و سارا از پله ها پایین پرید . دوباره به راه افتادیم .
گفتم : ممنون که پیشنهادمو قبول کردی . راستش ، هدف اصلیم این بود که تو می تونی دوست و همراه خوبی برای سارا باشی . تو با این همه تفاوت ، شجاعت و اراده ایی از خود نشون دادی که قابل تحسینه . توی قلب سرمایه داری و شهری با تمام امکانات پیشرفته ، مترو ، هواپیماهای شخصی و ماشینهای گرانقیمت ، با یه کالاسکه مثل ماشین ، این شهر رو برای کار کردن انتخاب کردی ، و باید بین همنوعات ، اولین و تنها فردی باشی که بین انسانها اومدی و کار می کنی .
سلنا : خیل سخت بود . وقتی همنوعام رو ترک می کردم ، خیلی ها سرزنش کردن ، می گفتن : انسانها اگه ببیننت ، اسیرت می کنن ، تو باغ وحش و یا سیرک به نمایشت می ذارن ، یا می خوان روت آزمایش کنن و مثل یه اسب می بندنت به گاری و ازت تا می تونن بیگاری می کشن . همه به ما به چشم یه اسب نگاه می کنن نه موجودی هوشمند ، مثل انسانها ، ما هم از انسانها و هم از اسبها به نوعی برتریم . هوش و ظاهر انسانها و قدرت و سرعت اسبها . ما حرف می زنیم ، فکر می کنیم ، می تونیم خونه هایی مثل انسانها بسازیم . در طبیعت وحشی دووم می یاریم . با گرگها ، خرس ها ، و شیرهای کوهی روبرو می شیم ، گاهی پیروزیم و گاهی شکست می خوریم . وقتی وارد شهر شدم . همه با تعجب به من نگاه می کردند . پلیس خبر کردن ، افسر پلیس با دیدن من نمی دونست چه کار کنه ، مثل یه انسان باهام رفتار کنه یا یه موجود عجیب و غریب ! ازم پرسید: که حرفاشو می فهمم ! و بعد ازم خواست همراهش به اداره پلیس برم . یکی از افسرا پشتم سوار شد ، خیلی موذب به نظر می رسید .
تو اداره ازم در مورد اینکه چرا اومدم ، یه موجود طبیعی هستم یا تو یه آزمایشگاه مخفی به دنیا اومدم ، پرسیدن ؛ وقتی نیتم رو گفتم و اینکه می خوام تو این شهر برای خودم کار کنم . پیشنهاد یه کالاسکه - تاکسی رو دادم ، اولش اصلا پول نداشتم ، اصلا بهش احتیاج نداشتم که بخوام داشته باشم . یه مدت برای پلیس کار کردم . مجرمین رو جابجا و حتی تعقیبشون می کردم . تا بالاخره موافقت کردن و برام کارت شناسایی و شهروندی صادر کردن، و یه تاکسی برای خودم .
پرسیدم : شبا کجا می خوابی ؟ خونه داری ؟
- یه اصطبل برای اسبهای پلیس شهریه ، اونجا می خوابم .
گفتم : زندگی جالب و عجیبی داری سلنا .
مقابل آموزشگاه رسیدیم .
گفتم : تا ساعت 1 بعد از ظهر اینجا هستم . اون موقع بیا دنبا لم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

کوثر علیزاده ,"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کوثر علیزاده (18/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (18/5/1396),محمد علی ناصرالملکی (19/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (19/5/1396),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 20 مرداد 1396 - 02:37

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها بر شما
جناب ناصرالملکی عزیز
سیر رو به جلوی داستانهایتان زیباست و خواننده به انتظار می نشیند تا قسمت بعدی را بنویسید و این سیر داستان نویسی قدرت و درک بالای قلم شما را می رساند .
سبز باشید .@};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در شنبه 21 مرداد 1396 - 12:33

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،
ممنون،
سعی می کنم ، تا بتوانم بهترین کلمات را استفاده کنم،خوبی دیر تایید شدن داستانها اینه که فرصت تجدید نظر و بازنویسی رو بهم می ده@};- @};- :">



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.