سلنا - 6

رو به نانسی کردم و گفتم : ممنون که جسیکا رو آوردی ، راستش در گیر حس چند گانه ام ، اون تصادف، رو ویلچر بودن جسیکا ، تنهایی سارا و اینکه پدر خوبی ام ، دنبال چیزی می گردم که آرومم کنه، آرزو دارم ، اونها باه دوستای خوبی باشن ، جسیکا رو پاش راه بره ، من با خودم کنار بیام ، همه چی ساده به نظر می یاد ، ولی واقعا ساده است ؟!
نانسی : به اونها نگاه کن ، هر سه افراد جدیدی رو تو زندگیشون پیدا کردن ، سلنا از همه خاص تره ، فکر می کنم موفق بشی ، البته اگه بتونی هم رو درست مدیریت کنی !
گفتم : مدیریت کنم ؟ به تنهایی؟! به کمک تو لیندا احتیاج دارم .
نانسی : هر جا واقعا کاری از دستت بر نیومد ، هستم . اما بار اصلی به دوش خودته ، درسته جسیکا دخترمه ، ولی نقش اصلی با توئه ، تو اونو رو ویلچر نشوندی و حالا باید از روش بلندش کنی! باید برای او هم پدری کنی ، اگه بتونی ، در مورد سارا هم موفق می شی .
نگاهی به لیندا که در حال نوشیدن و مزه کردن نوشابه اش بود ، انداختم و از جایم بلند شد و از اتاق بیرون رفتم .

نانسی : لیندا ، بین تو و جیمز اتفاقی افتاده، درسته ؟ به خاطرحضور ما و سلناست؟ من مدت زیادیه که شوهرتو می شناسم ، با همسرم خیلی صمیمی بود .اون شب وقتی از بیمارستان به من زنگ زد ، صداش به شدت می لرزید ، وقتی رسیدم ، پشت اتاق جسیکا راه می رفت و با خودش دعوا می کرد . با دیدن من گفت : نابودش کردم ، جسیکا ...
دیگه نتونست ادامه بده ، جسیکا به سرش ضربه وارد شده بود و چند شکستگی در پا و دستش داشت ، دیوار وقتی رو سر من و اون خراب شد که فهمیدیم ، ممکنه نتونه تا آخر عمر روی پاش بایسته ، دکترای مختلفی رو براش آورد ، تا بالاخره یکی از اونها تونست حس رو به پاهاش برگردونه ، ولی اینبار او بود که نمی خواست روی پاهاش بایسته ، به شدت با تمرینات توان بخشی مخالفت کرد . و مجبور شدیم دیگه ادامه ندیم . دکتر گفت : باید تمرین کنه تا ماهیچه ها و عصاب پاش به حالت قبل برگردن .
جسیکا، هیچکدوم از کارهایی که من و دکتر ازش خواستیم انجام نداد ، اما منزوی هم نموند و با دوستاش بیشتر وقتشو میگذروند .
جیمز باهاش صحبت کرد . البته صحبتشون به دعوای شدید تبدیل شد . من از دور آنها تماشا می کردم ، هیچکدوم به من اجازه دخالت و صحبت ندادن ، بعد از بحث ، جیمز به طرف من آمد وگفت : کلید راضی کردنش دست توئه ، کمی نرم شده ، باید چکش نهایی رو تو بزنی . و بقیشو خودت می دونی ، در مورد جیمز و احساست ؛ از دور مواظبش باش ، بودن زیاد در کنار کسی گاهی به جدایی بیشتر منجر می شه ، در مواقع لازم و با زنانگیت وارد شو ، به اون اعتماد داشته باش ، همونطوری که من و مهمتر جسیکا ، بعد از مرگ همسرم بهش اعتماد کردیم . تازه الان دو نفریم ! هواتو دارم!

لیندا لبخندی زد و سر تکان داد.

در حیاط رو به جسیکا و سارا گفتم : بقیه روز رو می خواین چیکار کنین ؟ هر چهار نفری بریم کنار ساحل ، می تونیم با تاکسی سلنا بریم و قبله تاریکی هوا و پایان ساعت کاری سلنا ، برمی گردیم ، قبوله ؟
هر سه قبول کردند ، سلنا به سمت کالاسکه اش رفت ، جسیکا و سارا از او خواستند که بندهای کالاسکه را آنها ببندند . آماده حرکت شدیم ، در باز شد و به طرف ساحل حرکت کردیم . کنار ساحل ، همگی به سمت آب دویدیم، جسیکا هم با ویلچر اتوماتیکش همراهیمان کرد . پاچه های شلوارم را بالا زدم و کفش و جورابم را هم در آوردم ، سلنا نگاهی به من کرد . وارد آب شدیم و شروع به پاشیدن آب به سمت هم کردیم. آرام آرام به جسیکا نزدیک شدم ، سارا و سلنا هم فکر من را خواندند و به سمتش حرکت کردند . سلنا به سمت عمیق تر آب حرکت کرد ، تا حدی که آب تا پشتش بالا آمد ؛ جسی کمی ویلچرش را به سمت جلو حرکت داد تا بتوناد آب را لمس کند . سلنا با سرعت به طرف جسیکا دوید و در فاصله ایی مطمئن ، دمش را که غرق آب بود را به شدت تکان داد . آب ، سر و بدن جسیکا را فراگرفت ، خنده ایی کردم و در حالیکه دستهایم را پر از آب کرده بودم به طرف جسیکا دویدم ، او ویلچرش را به حرکت درآورد ، ولی سارا از طرف دیگر به او رسید و آب را به صورتش پاشید .
جسیکا : بسه ! همه جامو خیس کردین !
گفتم : چاره ایی نداری ! کجا می خوایی فرار کنی ؟ اینجا جای تفریح و آب بازیه ، تماشاچی نداریم ! ما هم که آب از سرمون گذشته .
سلنا به سمتش رفت و گفت : از دست من نمی تونی فرار کنی ، یه پیشنهاد برات دارم که نمی تونی ردش کنی ، فقط باید از صندلیت جدا شی .
جسیکا : چه پیشنهادی ؟! خیلی ها سعی کردن ، ولی نتونستن من از این صندلی جدا کنن !
سلنا : من می تونم ! با یه سواری چطوری ؟ پشت من سوار شی و باهم تو آب بدویم ؟
من و سارا نگاهی به هم کردیم ، چهره حیرت زده جسیکا ، خنده را به لبهایمان آورد ، سلنا دستش را دراز کرد ، او نگاهی به من و سارا کرد ، سر تکان دادیم ، او دست سلنا را گرفت ، سلنا با یه حرکت او را از روی ویلچر بلند کرد .
جسیکا جیغ زد و برای حفظ تعادلش به بدن سلنا چنگ انداخت . من و سارا به طرفش دویدیم .


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

"صابرخوشبین صفت" ,م.ماندگار ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (8/6/1396),کوثر علیزاده (8/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (8/6/1396),"صابرخوشبین صفت" (9/6/1396),م.ماندگار (15/7/1396),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 شهريور 1396 - 03:11

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
درودها به شمادوست نویسنده
جناب ناصرالملکی عزیز
همچنان دنباله ی سلنا را با شما پیگیری می کنیم .
سبز باشید .@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در پنجشنبه 9 شهريور 1396 - 23:19

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،

متشکرم ، ارادت دارم خدمتون ، و نوشته هایتان چه در کنال و چه در اینجا را می خوانم ، موفق باشید و شاد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.