سلنا - 7


سلنا : باید خودت سوار شی ، من کمکت می کنم ، دست راستتو رو پشتم بذار و وقتی گفتم ، خودتو به سمت بالا پرتاپ و پاتو از هم باز کن .
جسیکا سر تکان داد .
سلنا : حالا !
جسیکا با دست به پشت او فشار آورد و خودش را به سمت بالا پرتاپ کرد . سلنا هم با یه حرکت سریع زانوهایش را خم کرد تا بدن او بالاتر از بدنش قرار بگیرد . جسیکا به حالت دراز کش روی پشت او فرود آمد . سلنا دوباره روی پاهایش ایستاد .
گفتم : سعی کن ، رو پشتش بشینی .
سلنا دستش را رها کرد ، جسیکا بالاخره موفق شد .
او نگاهی به پایین کرد و گفت : از اینجا چقدر همه چی فرق داره ، قد بلندی داری سلنا !
سلنا : با دست پهلو هامو بگیر ، می خوام بدوم .
به محض اینکه او پهلو هایش را گرفت ، او شروع به دویدن کرد . باد در موهای هردوی آنها شروع به رقص کرد ، آب هم با حرکت دست و پاهای سلنا به اطراف و خودشان می پاچید . دست سارا را گرفتم و به سمت آب دویدم و در داخلش به دویدن ادامه دادیم ، جسیکا از شادی جیغ می زد !
ناگهان دستم را زیر پای سارا بردم و او را از زمین بلند کردم . او دستش را دور گردنم انداخت ، چند بار به دور خودم چرخیدم .
سارا : مواظب باش ، خودتو و منو نندازی !
گفتم : خیل سنگین شدی ، مثل بچگی هات دیگه نمی تونم اینکار رو انجام بدم ، سرم گیج می ره !
سلنا و جسیکا به ما پیوستند .
باخنده گفتم : اونی که باید تو رو شکست می داد ، من نبودم ، سلنا بود ، از اون ویلچر جدات کرد .
جسیکا : پیشنهادی داد که واقعا نمی شد ردش کرد ! آره شکست خوردم .
گفتم : ممنون ، سلنا ، یکی بهت بدهکار شدم .
آرام سارا را پایین گذاشتم . با موبایل از خودمون عکس گرفتم ، ولی قرار شد این و سواری جسیکا ، مثل یه راز بین ما بمونه ، در وقت باقیمانده ، در حالیکه جسیکا هنوز سوار بود ، شروع به دویدن در آب کردیم ، عصر بعد از خوردن تنقلاتی که آورده بودیم و با خشک شدن لباسهایمان به خانه برگشتیم ، سلنا این بار داخل نیامد و از ما جدا شد . وقتی رسیدیم که شام هم حاضر بود .
فردای آنروز وقتی به محل آموزشگاه رفتم ، پسر جوانی به سمتم آمد و گفت : این برای شما است.
پرسیدم : این چیه ؟
- یه آقایی اینو داد که بدمش به شما .
نگاهی به اطراف کردم ، ولی چهره آشنایی را ندیدم .
پرسیدم : نگفت؛ کیه ؟ و مطمئنی که باید بدیش به من ؟!
پسر : آره ! گفت : بهتون بگم ، همراه یه دختر به اسم جسیکا ، شب 11 سپتامبر، تصادف کردین ، اون دنبال چیزیه که متعلق بهشه و شما اونو دارین !
دستم را روی شانه پسر گذاشتم و گفتم : چهرشو یادته ، بیا بریم تو آموزشگاه ، تو بگو تا من چهرشو بکشم ، من یه نقاشم و اون تابلوی آموزشگاهمه .
پسر قبول کرد ، وارد آموزشگاه شدیم . چهره او را با توضیحات پسر بالاخره در آوردم. انعامی به او دادم و او رفت. نگاهی به نقاشی انداختم ، آشنا نبود ، شاید جسیکا او را دیده و می شناخت .
حالا که او تا اینجا آمده بود ، یعنی یه دردسر بزرگ ؛ نمی خواستم ، لیندا ، نانسی و سارا درگیر شوند ، کلاس را تا آخر ادامه دادم . ولی حواسم به اتفاق و حادثه آن شب که دوباره به سراغمان آمده بود ، بود .
بهد از پایان کلاس ، همراه سلنا به خانه برگشتم ، به سراغ جسیکا رفتم و در گوشه ایی از حیاط و دور از بقیه ،عکس را به او دادم و گفتم : یه پسر امروز به سراغم اومد و این نامه و عکسها رو که داخلش بود ، بهم داد . فکر می کردم ، اون قضیه تموم شده ، ولی دست بردار نیست ، تصادف و این طوری شدن تو بس نبود ؟! نمی خوام کس دیگه ایی هم درگیر بشه . جسیکا ؟ مسئله دیگه ایی هست که من نمی دونم و یا بهم نگفتی ؟! پدرت دیگه چی داره که اون دنبالشه ، عکسهای بیمارستان و تصادف ماشین ؟!
جسیکا: نمی دونم ! بابام توی یه جای بد و یه زمان بد بوده ، هیچ حرفی نزد ، اگه اون شب اونجا نبودی ، نمی دونم چی پیش می اومد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

نرجس علیرضایی سروستانی ,"صابرخوشبین صفت" ,کوثر علیزاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد علی ناصرالملکی (14/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (18/6/1396),"صابرخوشبین صفت" (18/6/1396),کوثر علیزاده (19/6/1396),کوثر علیزاده (25/6/1396),

نقطه نظرات

نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 شهريور 1396 - 08:03

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام جناب ناصرالملکی گرامی .داستانتون مثل همیشه عالی و زیبا .بانشاط و سربلند باشید.@};-


@کوثر علیزاده توسط محمد علی ناصرالملکی Members  ارسال در دوشنبه 20 شهريور 1396 - 22:41

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام بر خانم علیزاده عزیز ، ممنون از لطفتون ،
موففق باشد و شاد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.