سلنا - 10



اینبار سوژه نقاشی سلنا بود . هنرجو ها شروع به طراحی و سپس عکس گرفتن با او کردند .


هنگام برگشتن ، سارا پرسید : سلنا ، پدرم در مورد کلبه جنگلی با تو صحبت کرد ؟
سلنا : آره ، چطور مگه ؟!
سارا : نگفت ، چرا یهو تصمیم گرفته ، تنهایی با جسیکا بره ؟
- به خاطر شرایطی که کلبه و اطرافش داره ، جسیکا با اون ویلچر ، بیشتر جاها می تونه بره ، ولی بعضی جاها و کارها رو نمی تونه . مثل بالا رفتن از درختا ، شنا کردن تو دریاچه و دنبال کردن حیوانات .
: ولی یه چیزی درست نیست! وقتی ازش خواستم که باهاش برم ، مردد و نگران بود . بهم گفت : یه مسائلی هست که باید اونو و جسیکا حلش کنن ، دیدم یه عکس رو به جسیکا نشون می داد . هر دو مضطرب بودن .
سلنا : نباید چیز مهمی باشه ، ام اگه زیاد طول کشید و نتونستی از فکرش بیرون بیایی ، می ریم اونجا ، اما یواشکی که نه مادرت و نانسی و نه اونها بفهمن. خیالت که راحت شد ، برمی گردیم .
سارا خندید و گفت : خیلی خوبی سِلنا ! آره همین کا رو می کنیم .
سلنا : اما مواظب باش ، مادرت زن تیز و باهوشیه ، زود متوجه می شه ، چیزی رو پنهون می کنی .
رفتن به آموزشگاه ، بهترین راه دور بودن از چشمان لیندا بود ، سارا کلاس را به خوبی اداره می کرد ، سلنا هم در طول باز بودن آموزشگاه ، در خیابانها به دنبال مسافر بود . مردم کم کم به حضور او عادت می کردند . عده ایی برای تفریح سوار می شدند ، عده ایی برایشان فرق نمی کرد و فقط می خواستند زودتر به مقصد برسند ، سلنا هم با خیابانهای شلوغ و ماشینها کنار آمده بود ، هر روز مهارتش را بیشتر می کرد . همه نوع آدمی با او برخورد داشتند ، از رانندهای ماشینهای مدل بالا که کنار او می ایستادند و نگاهش می کردند ، دختران و پسران جوان ، تحملش را هم بالا تر برده بود و به تمسخر و متلکهایی که نثارش می کردند ، کمترین واکنش را نشان می داد . سلنا به ساعتش نگاه کرد و بعد رساندن آخرین مسافر ، به سمت آموزشگاه به راه افتاد .
سارا بعد از رفتن هنرجوهایش ، از آموزشگاه خارج شد ؛ سلنا هنوز نرسیده بود .
موبایلش را در دست گرفت و شماره پدرش را گرفت .
مشغول تعمیر حفاظهای اطراف کلبه بود ، جیسکا هم در جاهایی که می توانست ، دوباره چوبهای نو را به میخ به پایه ها وصل می کرد .
صدای زنگ تلفنم بلند شد ، نگاهی به صفحه اش کردم ، سارا بود .
گفتم : سلام .
- سلام ، همه چی اونجا خوبه ؟ دلم برات تنگ شده ، به من زنگ نزدی ؟
: متأسفم ، چندین ساله که اینجا نیو مده بودم ، علفهای هرز همه جا گرفتن ، حصارها هم تعمیر لازم دارن ، خودت چیکار می کنی ، با سلنا چطوری ؟
سارا : منم خوبم ، خوشحالم که پیشمه ، یه دوست خیلی خوبه ، من می رم آموزشگاه و اونم میره دنبال کار ، تا وقتی که باهم برگردیم خونه ، جسیکا تصمیم گرفت از رو ویلچر بلند شه ؟
گفتم : نه ! منم حرفی نمی زنم ، راستش نمی دونم ، چه جوری می شه وادارش کنم .
سارا : از اینکه هر دو تون خوبین ، خوشحالم ، می خواستم باهات حرف بزنم .
گفتم : واقعا متأسفم ، سارا ، بهت قول می دم که جبران می کنم ، تو تنها دختر منی و خیلی دوست دارم ، اما مشکلاتی دارم که مربوط به خودمه و نمی خوام تو یا هیچکس دیگه ایی رو در گیرش کنم ، مواظب خودت ، لیندا و نانسی باش ، سعی میکنم منم بهت زنگ بزنم .
سارا : باشه ، مواظبم ، دوست دارم بیشتر در کنار هم باشیم ، اگه چیزی یا کمکی خواستی ، من همیشه حاضرم . خداحافظ
گفتم : می دونم ، حداحافظ .
گوشی را قطع کردم ، نمی خواستم سارا رو درگیر آدم ربایی و ماجرای جسیکا و پدرش و خودم کنم ، نباید اتفاقی که برای جسیکا افتاد ، برای او هم اتفاق می افتاد .

سلنا جلوی آموز شگاه ایستاد ، پس از سوار شدن سارا ؛ حرکت کرد .
سارا : می خوام برم کلبه قدیمی ، بابام داره یه چیزی رو قایم می کنه ؛ با من می یایی ؟
او جمله آخرش را با لحنی جدی و خشک به زبان آورد . سلنا مطمئن بود ، اگر قبول نکند ، او به تنهایی به کلبه قدیمی می رود .
سلنا : باشه ، باهات می یام !
سارا با لحنی آرام گفت : ممنون!
- خواهش می کنم ! آموزشگاه رو چیکار می کن ؟
: به هنرجوها خبر می دم که برای چند روز آموزشگاه تعطیله ، به مامانم می گه ، قرار که با هنرجوها بریم خارج شهر برای یه اردوی هنری ، بابا م قبلا در موردش یه چیزایی گفته بود ، باید تو همین ماه باشه .
سلنا : مادرت بعدا بفهمه خیلی ناراحت می شه .
سارا : اون موقع یه فکری براش می کنم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

"صابرخوشبین صفت" ,شهره کبودوندپور ,نرجس علیرضایی سروستانی ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (3/7/1396),محمد علی ناصرالملکی (4/7/1396),شهره کبودوندپور (5/7/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (6/7/1396),م.ماندگار (15/7/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (16/7/1396),پریناز.ک (30/7/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.