سلنا - 11


: حالا که قراره بریم ، اگه پدرت و جسیکا تو دردسر افتاده باشن ، باید با حتیاط و آمادگی ، اونجا بریم. اگه خودمون هم تو دردسر بیافتیم ، رفتنمون هیچ فایده ایی نداره !
سارا : چی باید ببریم ؟
سلنا : یه چادر مسافرتی ، چراغ قوه ، مواد غذایی ، کیسه خواب ، طناب ، جعبه کمکهای اولیه ، دارو و این جور چیزا .
سارا با خنده گفت : مگه می خواییم بریم پیک نیک ؟! می خوام ببینم بابام و جسیکا چیکار می کنن !
سلنا : اولا که داری به اسم یه اردو می ری ؛ دوما : پدر و مادرت هر اتفاقی بیافته از چشم من می بینن ، بخصوص مادرت که زیاد به من اطمینان نداره ، سوما : می خوایم مخفیانه بریم و اونا مارو نبینن. پس باید جایی برای اسکان داشته باشیم ؛ من تو طبیعت زندگی کردم و به گرما و سرما و خوابیدن در فضای باز عادت دارم . اما تو یه انسانی . چهارماٌ : مگه تو می دونی که اونا چه مشکلی دارن ؟! شاید لازم باشه ، چند روز اونجا بمونیم .
سارا : باشه ، هر چی تو بگی .
آنها به خانه رسیدند . سارا به طرف ساختمان رفت و سلنا هم خودش را از بندهای کالاسکه آزاد کرد .
سارا خواست نهار خودش و سلنا را به داخل حیاط ببرد ، که لیندا گفت :
اون میز بزرگه رو تمیز کن ، ما هم امروز بیرون غذا می خوریم .
سارا لبخندی زد و به حیاط برگشت .
نانسی سری به رضایت تکان داد .
لیندا : سلنا ، الان عضوی از ما شده ، سارا هم اونو پذیرفته ، پس منم باید امتحان کنم .
سارا و سلنا برا ی آوردن ظرفها و غذاها به سمت ساختمان برگشتند .
این اولین تماس عاطفی بین لیندا و سلنا ، پس از دو هفته از آمدن سلنا بود . عصر هنگامی که سلنا آماده رفتن می شد .
لیندا به سمت سلنا رفت و گفت : می تونم ، کمی از وقتتو بگیرم ؟
- بله خانم .
: می دونم تو این مدتی که اینجا هستی ، رفتارم زیاد گرم نبوده ؛ روزی که اومدی ، جیمز گفت : که قراره برای ما کار کنی ، و هم اینکه یه دوست برای سارا باشی ؛ سارا با اومدن تو ، شاد و خوشحال تر قبل شده . ازت می خوام مواظبش باشی ، آدمها بیشتر دوست دارن رازهاشون رو به دوستاشون بگن تا پدر و مادر و اطرافیانشون ، نمی خوام حرفاشو به من بگی ، ولی می خوام تا جایی که می تونی کمکش کنی ، و اگه براش مشکلی پیش اومد ، تنهاش نذاری ، و لازم شد ، ما رو هم در جریان قرار بدی ، از اینکه اینجایی خوشحالم ، و ازت ممنونم.
سلنا : خواهش می کنم ؛ من همه جوره ، مواظبش هستم و به اعتمادش خیانت نمی کنم . همسرتون هم این درخواست از من داشت . و خوشحالم ، کسی مثل سار تو زندگیم وارد شده ، من تو این شهر و دنیای آدما غریبم ، سعی می کنم با این دنیای جدید کنار بیام . مطمئن باشین ، به موقعش خبرتون می کنم . شما و همسرتون ، مادر و پدرش هستین ، فعلا ، خداحافظ.
- خداحافظ.
سلنا : راستی ، همسرتون یه اردوی نقاشی ، برای هنرجوهاش تدارک دیده ، سارا می خواد در غیاب پدرش این کار رو انجام بده .
لیندا : اردو ؟!
کمی مکث کرد و ادامه داد : آره حالا یادم اومد ، کی می خواد بره ؟
سلنا : در این مورد حرفی به من نزد .
لیندا : تو هم باهاش می ری ؟
- بله ، از من هم خواسته همراهش باشم .
: خوبه ! خیالم راحت تره
سلنا : ممنون از اعتمادی که به من می کنین .
لیندا لبخندی زد و سر تکاند .پس از باز شدن درها ، سلنا از خانه خارج شد

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

م.ماندگار ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهراجلالی (10/7/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (11/7/1396),شايسته دولتخواه (12/7/1396),م.ماندگار (15/7/1396),محمد علی ناصرالملکی (17/7/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.