سلنا - 12


صبح ، به سمت خانه حرکت کردیم. با رسیدن ما ، نانسی و جسیکا به استقبالمان آمدند . نانسی با دیدن ، جسیکا روی ویلچر ناراحت شد ، ولی به روی خودش نیاورد و لبخند زد. وقتی من ، لیندا ونانسی ، تنها شدیم .
لیندا پرسید : پس چرا جسیکا ، هنوز روی اون ویلچره ، مگه قرار نبود ، که کمکش کنی ، رو پاهاش راه بره ؟!
گفتم : هفته اول ، هیچ تمایل نشون نداد ، هفته دو م با اومدن ، جسیکا و سلنا ، شروع به تمرین کرد . مقداری تونست راه بره ، نانسی متأسفم . ولی انگار صدمه عمیق تر از چیزی که فکر می کردیم .
نانسی : همین که تلاشتو کردی ، و اون تمرین هاشو از سرگرفت ، خیلی خوبه .
گفتم : بالاخره از رو ویلچر بلندش می کنم ، برنامه اون اردو گاه رو دوباره تنظیم می کنم ، وقتی اون همه دختر و پسر رو ببینه که باهم کار و تفریح می کنن ، و اون امکان اینکه دوباره راه بره رو داره ، ولی خودش نمی خواد ، برای اینکه بتونه با اونها باشه ، مجبور می شه ، بین ویلچر و بودن با اونها یکی رو انتخاب کنه . که امیدوارم دومی انتخاب کنه !
لیندا : منم موافقم ، او یه انگیزه بزرگ می خواد .
نانسی : ممنونم ، که تموم تلاشتو می کنی .
گفتم : خواهش می کنم .
نانسی از ما جدا شد.
لیندا : جیمز در مورد سارا ، نگرانم ، یه موضوعی هست که اذیتش می کنه .
گفتم : بازم ، مربوط به من و سلناست ؟!
لیندا : جیمز ، چرا همه چی رو به خودت می گیری ، اول گوش کن ! این رفتارت رو دوست ندارم .
گفتم : گوش می دم !
- تو مدتی که نبودی ، سارا گوشه گیر شده بود . تو نگاهش یه دنیا حرف ، ولی زبونش قفل بود . تو مدتی که تو کلبه بودین ، حرفی بهت نزد ؟ نمی دونم ، شاید سلنا بدونه ، ولی او هم به سارا قول داده ، محرم رازش باشه .
گفتم : خب ، یه جوری ، سر صحبت رو باهاش باز می کردی ، نمی دونم چرا هر کاری می کنم ، یه جای کار عیب پیدا می کنه ! تو هم کمی باید به خودت برسی ، به خاطر سارا ، کارتو وِل کردی ، دوباره شروع کن ؛ لیندا می دونم ، زندگی مون چندان ایده آل نیست ، ولی غصه ها و ناراحتی تو و سارا ، داره داغونم می کنه ، سعی می کنم براش بهترین دوست باشم ، تا یه پدر ، اون وقت می تونم قفل زبونشو باز کنم و محرم اسرارش من باشم .
لیندا : باشه ، جیمز ، همین کار رو می کنم ، من هم دوباره شروع می کنم .
بوسه ایی به پیشانی اش زدم و گفتم : دوستت دارم .
- من هم همینطور.

با جنیفر تماس گرفتم ، تا هم برای رزو جا و مکان بچه ها و تا حدودی در مورد مشکلی که برای نیکلا و ما پیش اومده بود ، هماهنگ و صحبت کن .
جنیفر : نیکلا ، بلند پرواز بود ، ولی فکر نمی کردم ، خودشو تو این کارها درگیر کنه ! بچه ها رو بیار ، خوشحال می شم ، سارا رو بعد مدتها ببینم .
گفتم : متشکرم ، به زودی می بینمت .
مقدمات کارها آماده تر شده بود . جسیکا ، توانسته بود براحساساتش مسلط شود و حرفی نزد و یا رفتاری نشان ندهد که نانسی را ناراحت و یا مشکوک کند .
برای اجاره هواپیما به بخش نظامی و ترابری فرودگاه رفتم . بالاخره توانستم ف جایی در هواپیمایی که بار را به شهر دیگری می برد ، بگیرم .
برای بچه های آموزشگاه ، بلیط هواپیما گرفتم . نیمی از هزینه ها را انها و نیمی دیگر را خودم پرداخت کردم .
در روز تعیین شده ، ما به سمت کالیفرنیا پرواز کردیم ، داخل سی -130 چندان راحت نبود . سلنا بیشتر وقتش را روی پارچه ضخیمی که کف هواپیما پهن کرده بودیم. نشسته بود . وضعیت ، جالبی بود ، جسیکا هم در هواپیما ، به جای ویلچر ، رو صندلی کنار ما قرار داشت . خودمان را با خوراکی و حرف زدن ، سرگرم کردیم تا پرواز را راحت تر و زمان را سریع تر کنیم .
هواپیما بالاخره در فرودگاه ، بر زمین نشست . ماشین و تاکسی را از هواپیما خارج کردیم .
در ترمینال منتظر آمدن هنر جوهایم شدم . جنیفر ، شخصا به فرود گاه آمد ، با او دست دادم ، او با ساراهم احوال پرسی کرد . پرواز مورد نظر ما هم بالاخره به زمین نشست . وقتی تمام هنرجو هایم جمع شدند ، آنها و جنیفر را به هم معرفی کردم.
جنیفر : جیمز ، بچه ها رو که تو اردوگاه مستقر کردم ، حتما به دیدنتون می یام ، می خوام با سلنا بیشتر آشنا بشم .
گفتم : بابت همه چی ممنون ، مواظب این بچه ها باش ، بچه ها امیدوارم بهتون خوش بگذره . جسیکا با سلنا و من و سارا ، به سمت خانه نیکلا حرکت کردیم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

شهره کبودوندپور ,نرجس علیرضایی سروستانی ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

پریناز.ک (30/7/1396),شهره کبودوندپور (1/8/1396),شهره کبودوندپور (8/8/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (8/8/1396),محمد علی ناصرالملکی (8/8/1396),علی حسینی (9/8/1396),م.ماندگار (15/8/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.