سلنا-14


سارا ، آخرین روز آموزش ، قبل از رفتن به کلبه را برگزار و به همه اعلام کرد ، تا مدتی به علت مشکلات شخصی ، آموزشگاه تعطیل است . سارا و سلنا می خواستند ، عصر همان روز حرکت کنند ، که لیندا ، صبح روز بعد را پیشهناد کرد . هم به خاطر شرایط سلنا و هم اینکه به تاریکی برنخورند . آنها نظر او را قبول کردند .
سارا وسایلی که سلنا به او گفته بود را آماده کرد و در گوشه ایی قرار داد ، چندبار آنها را بررسی کرد ، تا چیزی از قلم نیافتد .
صبح ، سارا ، به محض شنیدن صدای زنگ ، در را برای سانا باز کرد. مقداری از وسایل را با خودش برد ، تا در تاکسی قرار دهد .
سلنا با دیدن او لبخند زد و گفت : سلام ، حالا چرا این قدر با عجله ؟!
سارا : مدتها بود که منتظر این لحظم ، راستی سلام .
سلنا : بذارشون تو صندوقی که عقب تاکسیه ، وسایلم یه گوششه ، جا زیاد داره . سارا به اتاقش برگشت تا بقیه وسایل را بیاورد . سلنا هم خودش را از تاکسی جدا کرد. پس از مدتی لیندا وارد حیاط شد و بعد ازاحوال پرسی گفت : مواظب خودتون باشین ، آدرس کلبه رو دارین ؟
سلنا : بله ، همسرتون برام فرستاده .
سپس کارتی را از کیفش بیرون آورد و ادامه داد : این شماره منه کاری داشتین ، تماس بگیرین ، بالاخره ، آماده رفتن شدند . سارا با لیندا و نانسی خداحافظی کرد. و از خانه خارج شدند .
سارا : نمی دونی چقدر خوشحالم ، بالخره هم کلبه رو می بینم ، هم از شهر و خونه یه مدت دورم و هم اینکه با تو دارم می رم سفر .
سلنا : خوشحالم که چنین حسی داری ، جیمز با دیدنت ، شوکه می شه.
سارا بهش نگفتی ؟! خدای من !
- دوست نداشتم جواب نه بشنوم ، این کار ، او رو در عمل انجام شده قرار می ده ، و دیگه نمی تونه ، تو رو کنار بذاره .
: خیلی خوبی ! کُلی خوراکی و نوشیدنی آوردم که باهم بخوریم ، یه عالمه آهنگ هم رو گوشیم ریختم که حوصلمون سر نره .
سلنا با سرعت متعادل حرکت می کرد تا نیرویش را در کل سفر حفظ کند . سارا هم خودش را با لپ تاپش سرگرم کرد . در طول مسیر گاهی با هم حرف میزدند و توقف می کردند . تا سلنا کمی استراحت کند. همان موقع به خدمت خوراکی هم می رسیدند .
مسافرت با کلاسکه برای سارا ، تجربه ایی کاملا متفاوت بود ، سلنا سرعت ماشین را نداشت و مسافت زیادی را نمی توانست با سرعت حرکت کند ، وزن تاکسی ، بارها و سارا ، خسته اش می کرد . با حال آرامش خوش آیندی را در خودش حس می کرد .
نزدیک غروب ، در ابتدای جاده منتهی به کلبه قرار گرفتند.
سلنا : دیگه داریم ، میرسیم ، دنبال درختهایی دور از از خونه ها بگرد .
سارا روی پله های تاکسی ایستاد و پس از مدتی گفت : او نجا ، اون درختا ، باید خودش باشه .
سلنا ، دوباره نگاهی به آدرس روی گوشی اش کرد و سر تکان داد . سرعتش را بالا برد و به حالت تاخت در آمد .
سارا با صدای بلند گفت : خیلی عالیه ، برو سلنا !
بر سر دوراهی به سمت چپ پیچیدند . و پس از مدتی کنار ماشین داخل محوطه توقف کردند . سارا از کالاسکه پایین پرید و سلنا هم خودش را بازکرد .
من و جسیکا با شنین صدا ، از کلبه بیرون آمدیم ، با دیدن سارا ، نگاهی به سلنا کردم .
جسیکا : از دیدنتون خوشحالم ، سارا تو هم اومدی ! جای قشنگیه ؟
سارا :آره ، اگه سلنا نبود ، نمی تونستم ، اینجا بیام و کلبه و این منظره رو ببینم .
سلنا در جواب نگاه من گفت : سارا همه چی رو می دونه ، اونم الان جزو بازیه !
سارا : آره ؛ من همه چی رو که ازم پنهان می کردی ، رو می دونم .
گفتم : بهتره بریم تو .
سلنا ، پارچه ایی را برداشت و با آن بدنش را خشک و کف پاهایش را تمیز کرد . او برخلاف خانه ، وارد کلبه شد .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

نرجس علیرضایی سروستانی ,شهره کبودوندپور ,نیلوفر روشن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (3/9/1396),محمد علی ناصرالملکی (4/9/1396),شهره کبودوندپور (4/9/1396),نیلوفر روشن (17/9/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.