جعبه لباس نارنجی

- اِ،چرا میخندی؟!چرا به من نگاه میکنی و میخندی؟!چی دیدی؟!

- پسرم دیگه بزرگ شدی. یاد بگیر که دیگه بلند فکر نکنی و روی فکرای بلندت یخورده بیشتر فکر کنی.باشه عزیزم؟!

- سرمو به نشونه‏ ی تایید تکون میدم و برای چند لحظه به صورت مامانم خیره میشمو همونطور که اخم سوال گونه‏ ی رویِ گونه هام رو به لبخند تبدیل میکنم،شادی نمایان شده از روی صورتش کمرنگ میشه،انگاری که توی این نگاهِ چند ثانیه ای ما یجور تبادل شادی روی صورتامون داشتیم.خوب که از دوستی با مامانم شادی جذب کردم،برمیگردم و به دنیای توی یه تلویزیون سیاه و سفید با لباس نارنجی و شاخک های حالا هفت مانندش برای زندگی بخشیدن به برفک های کانال های تلویزیونی خیره میشم.یه پسر نوجوونِ نصفِ صورت بسته.همسنِ داداش بزرگم با یه پیراهن پر از لکه های قرمز که با خاک قاطی شدن توی اون همه دود و گرد و خاک یه سنگ دستش گرفته و طوری گارد گرفته که انگاری قرارِ تمومِ شیشه های تانکهای روبروش رو بیاره پایین. صدای مجری به این تصویر پر گرد و خاک غلبه میکنه : « تنها سلاح فلسطینیا سنگه.» دوباره صدای افکارم بلند میشه:« این اسرائیلیا هم خنگنا، با توپ و تانک میزنن خونه ها رو ، جاده ها رو خراب میکنن؛ آسفالتا تیکه تیکه میشه و توی خیابونا پر از چاله.اونوقت فلسطینیا یه عالمه سنگ دارن..» یه خنده کوچیک و چند میلی ثانیه ای یه شوک به سر و صورتم میده و مثه یه تلنگر منو از افکارم پرت میکنه بیرون. سرمو به دور و بر میچرخونم و به اطرافم نگاهی از جنس ترس میندازم،ترس از اینکه مبادا کسی بدون اجازه به تحلیل های کودکانم گوش داده باشه و من دوباره مسخره بشم.من که نه همه ی افکار کودکانه‏ ی همه ی بچه های دنیا. دوباره مامانمو میبینم که ایستاده، یه دستش زیر دست دیگش تکیه گاهه.دستِ بالاتر تکیه گاهِ صورتشه اما نتونسته زیر سنگینیه نگاهِ مهربونش دووم بیاره.سرش یخورده خم شده و به من نگاه میکنه. من میخندم،برمیگردم بالاترین دکمه‏ ی سمتِ راستِ تلویزیون رو خلافِ عقربه های ساعت میچرخونم تا اون دنیایِ سیاه و سفید رو توی تاریکی محو کنم.بلندمیشم و از خونه میرم بیرون.یه فضای خالی کنار خونمون هست که بین خونه های دیگه محاصره شده.توی شهرهای کوچیک اینجور جاها زیاد پیدا میشه.بچه ها همیشه اونجا واسه‏ ی بازی جمع میشن، یه قسمتِ مستطیل شکل رو میبینی که 4تا سنگ مهمترین عنصرای اونجان 2به 2روبروی هم منتظر توپ هستن تا بیاد سراغشون اما نزارن که ازونجا رد بشه؛توی دنیای اشیاء گونه‏ ی خودشون یه گذرگاه بدون عبور هستن.یه قسمتِ دیگه یه چاله های کوچیک اما مرتب توی دسته های 5 تا؛ نه 6تایی برای تیله یا تیشله یا تک ، ... وای چقدر اسم داره این گوی کوچولو.خسته شدم.باید بهترینارو توی این بازی از کل کشور جمع کنن و هرکی که برد اسم محلی اونجا رو واسش بزارن.

الان کسی این دور و بر نیست.همه رفتن مدرسه.شده یه جای دنج واسه‏ی فکر کردن.

(با خودم) :

- خب ببین فرزاد یا باید بلند فکر کردن رو بزاری کنار یا دیگه نباید فکر کنی.بسه دیگه چقدر مسخره میشی. شدی یه جوک واسه کسایی که تورو میبینن.درسته که بین بلند فکر کردن و فکرای بلند یه رابطه پیدا کردی اما مسخره شدن هم چیزِ کمی نیست.باید تا موقعی که مدرسه نرفتی و یاد نگرفتی که بنویسی دیگه بلند فکر کنی.2تا دیگه مونده که بری مدرسه،تموم.

یه تصمیم بزرگ گرفتم،برمیگردم خونه.

- مامان، خیلی گشنمه، ناهار چی داریم؟صدای تلویزیون میاد، میرم سمتِ اتاقِ نِشیمن. مامانم صورتش رو با کمک انگشت اشارش و یه دستمال کاغذی پاک میکنه. نمیدونم چی شده به صفحه ی تلویزیون خیره میشم.یه زن با چادرِ مشکی مُدام روی سرش میزنه و از جلوی دوربین رد میشه اما یدفعه میخوره زمین؛ دوربین به راهش ادامه میده.چند نفر با لباسای سفید یه تختِ امداد رو حمل میکنن.یه بچه‏ی حدوداَ 5ساله با لباسی که به رنگِ قرمز دراومده در حالِ گذره.نمیدونم به کجا میبرنش اما میدونم داره میره اینو راحت فهمیدم از عجله ‏ی آدمایی فهمیدم که یه علامت بعلاوه(+) قرمز روی بازوهاشون هک شده. مادرش به زمین متوسل میشه و با دستاش خاک رو مدام به هاله‏ ی مادرانه‏ ی روی سرش میماله.مردم کنارش وایستادن.هیچکی کمکش نمیکنه.فکر کنم واسشون عادی شده اونا هم توی همچین موقعیتی بودن و حالا نوبته این مادرِ.

این مردم هم شورشو درآوردنا یه عده جمع شدن یه جا به اسم سازمان ملل واسه‏ ی بازی اونوقت حرفِ 5تا،نه 6تا کشور بیشتر مهم نیس.باید واسه این کار یه اسم بزارن.اونم طوری اسم بزارن که دیگه کسی جرئت نکنه هیچ جای دنیا همچین کاری بکنه،آخه گریه مادرا رو کی میتونه ببینه.بین چشمای همه‏ ی مادرا یه پل ارتباطی هست و اگه مادری یه گوشه‏ ی دنیا گریه کنه مادرای زیادی به گریه میافتن و منم نمیزارم کسی گریه مادرم رو در بیاره. چند نفر رو بین چندتا ساختمون محاصره کردن و مرتب روشون بمب میریزن. یه دروازه هم هست که هروقت دلشون خواست باز میکنن تا بگن منتی سرمون نیست.دست از پا خطا کنید دوباره میبندیمش.کسی نیست داد بزنه و بگه این چه کاریه؟! مردم اونجا دریا رو میبینن اما آزادی دریا رو نه.پرواز مرغای ساحلی رو میبینن اما میدونن که اونا هم توی یه قفس زندونی هستن.

تصویر از روی اون مادر دور میشه و توی خیابونی راه میره که پر از چاله هستش و خونه های حاشیه اون همه خراب شدن.مامانم برمیگرده به من میگه : چطور بود؟

- خوب بود بد نبود. فکر کنم نمره بالا بگیرم.مامانم در حالی که به من نگاه میکنه و میخنده، اشکِ شوقش با گریه هایی که تقریبا پا به پای اون مادر ریخته مخلوط میشه و میگه : خوشحالم که دوباره بلند ... حرفشو یه مردِ نصفِ صورت بسته همسن داداش بزرگم که یه دستش یه کاغذِ و دست دیگش تفنگ، قطع میکنه و میگه : ما تا آخر ایستاده ایم.

تقدیم به همه بچه های مقاومت...
خاطره ای دستکاری شده...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

آزاده اسلامی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آرش پرتو (20/12/1393),اذرمهرصداقت (20/12/1393),رضا فرازمند (20/12/1393),امین قربانی (20/12/1393),عباس پیرمرادی (20/12/1393),سحر ذاکری (20/12/1393),آزاده اسلامی (20/12/1393),ب-اسدی (21/12/1393), زینب ارونی (21/12/1393),سارینا معالی (22/12/1393),شهره کبودوندپور (24/12/1393),ریحانه مهدی زاده (24/12/1393),فرزاد خدنگ (11/3/1394),اذرمهرصداقت (12/3/1394),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.