دنباله دار - قسمت دوم

- ماموریت امروزت یکم سخته. حواست به خودت باشه. بیشتر از این چیزی بهت نمیگم. شاید اگه الان استرس بهت وارد کنم، موقع مواجهه با مشکل کارت سخت تر بشه. اگر احساساتت رو کنترل نکنی ممکنه یادت بره که به کجا تعلق داری. شاید تا آخر عمرت توی یه هزارتو زندان بمونی. پس سعی کن از هر چی که دیدی تاثیر نگیری.
- - سعی ام رو می کنم. ولی میشه یکم دیگه راجع به این ماموریت بگید؟
- نه!
هر وقت داود همراهمون بود، هم خیالمون راحت بود و هم دلهره داشتیم. خیالمون از این بابت راحت بود که اگر کسی کوچکترین نگاه چپی بهمون انداخت، کارش ساخته است. اما همیشه دلهره این رو داشتیم که نکنه بزنه یکی رو ناکار کنه و طرف بره شکایت کنه و مشکل برامون پیش بیاد؛ ولی داود کارش رو بلد بود. میگفت اگه این اراذل خیابونی مثل من مشکی جودو داشتن خیلی کارشون رو تمیز تر انجام میدادن.
یه بار دوتا موتوری جلومون رو گرفتن و می خواستن گوشی هامون رو بدزدن. دوتا قمه بزرگ هم توی دستاشون بود و ما چیزی برای دفاع از خودمون نداشتیم بجز داود. داود چند باری بهشون گفت که بیخیالمون شن اما به اخطار های داود توجهی نکردن و داود هم ناکارشون کرد. یادمه چند وقتی زده بود توی کارهای سخت. می رفت سراغ باند های مواد مخدر و مافیاهای بزرگ. خیلی خود جوش این کار ها رو انجام می داد.
"اینجا چقدر شبیه بیمارستانه!"
- خانم پرستار! ببخشید اینجا بیماری به اسم داود جمال پور دارید؟
- اجازه ملاقات ندارن.
- می تونم اتاقشون رو بپرسم؟
- اتاق 326.
- خیلی ممنون.
با سرعت به سمت اتاق داود می دویدم. من که اونجا واقعی نبودم. نمی تونستن من رو از اونجا بیرون کنن.
- آقا کجا؟ الو حراست؟ یکی وارد اتاق بیمار ملاقات ممنوع شد. اتاق 326.
کاملا سفید پوش بود. نه به خاطر اینکه پایان عمرش رسیده باشه اما خب یه جورایی ندای نزدیکی اش رو سر می داد. تمام اعضای بدنش رو باند پیچی کرده بودن. روی کاغذ اطلاعاتش می تونستم ببینم که سه واحد خون بهش تزریق کرده بودن. خون زیادی از دست داده بود. سرعت تپش قلبم بالا رفته بود. چشم هام داشت تار می شد. قطره اشکی از گوشه چشم راستم در حال شکل گرفتن بود. دوتا دست زیر بازوانم رو گرفتن و من رو از اتاق بیرون انداختن.
دیگه توی بیمارستان نبودم. از دور نظاره گر داود بودم.
- گفته بودم که احساساتت رو کنترل کن. نزدیک بود کار دست خودت بدی.
صدا آشنا بود اما من نمی تونستم کامل گوینده رو تشخیص بدم. توی گذشته گیرکرده بودم. توی گذشته یه آدم دیگه. آدمی که وسط مهلکه داشت شکست می خورد. از دستش خون زیادی می رفت. با دست دیگه اش در همون حال دو نفر رو ناکار کرد. با سرعت به سمت داود دویدم. می خواستم کمک کنم. شاید اگه کمک می کردم دیگه توی بیمارستان نمونم.
- تو حق عوض کردن گذشته دیگران رو نداری. نباید نزدیک بشی. تکرار می کنم. نرو جلو. عواقبش نا معلومه. هر اتفاقی ممکنه بیفته تو فقط می تونی نظاره گر گذشته باشی. نرو جلو.
صدای گوینده با رسیدن به آخر صحبت هاش بلند تر می شد. اما کیفیت صدا با بالاتر رفتن سرعت دویدن من در حال کمتر شدن بود. فکرم در حال تشخیص صدای گوینده بود. گوینده ای که در آینده ی این وضعیت قراره ملاقاتش کنم.
وارد داستان شده بودم. دیگه کاری از گوینده ساخته نبود. به خودم که اومدم وسط مهلکه بودم. یادم رفته بود که می تونم هر اسلحه ای با خودم داشته باشم. احساسات که غلبه کنه، فکر راه به جایی نمی بره.
- داود!
- تو اینجا چیکار می کنی؟ از اینجا برو. سریع فرار کن.
ضربه چاقو وارد پهلوم شد. نجوا خیلی آرام شنیده می شد اما معلوم بود که گوینده داشت با بلندترین صدای خودش صحبت می کرد: از پهلوت داره خون میاد. خیلی توی قضیه فرو رفتی. این ماموریتت نا موفق بود. سریع بیا بیرون. با این وضع خون ریزی نمی تونی ادامه بدی. اگه نیای بیرون مجبور میشم خودم ارتباطت رو قطع کنم اون وقت ممکنه برای همیشه توی اون زمان بمونی.
گم شدن های مکانی خیلی سختن. یه بچه که گم میشه پدر و مادر دلشوره می گیرن و به همه جا سر می زنن؛ کلانتری ها، بیمارستان ها، پزشکی های قانونی؛ بعد هم برمیگردن خونه و مثل فیلم ها منتظر می مونن تا آقا دزده زنگ بزنه و قرار برگردوندن بچه هاشون رو تنظیم کنن. شاید هم ماجرا اینقدر ساده نباشه. شاید بچه توی هر نقطه ای از این کره خاکی یا هر نقطه از کهکشان رفته باشه. بالاخره گشتن دنبال یه گمشده داخل یک بعد کار آسون تریه نسبت یه گشتن دنبال همون گمشده توی دو بعد. من توی بعد مکان- زمان گم شده بودم. پیدا کردنم خیلی سخت تر از پیدا کردن یه بچه بود. شاید بعد از اینکه به هوش اومدم همه چیز رو فراموش کنم و نتونم به زمان خودم برگردم. شاید توی هزار تو گم شده بودم.


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

محمدرضا د.ب (20/6/1396),مهشید سلیمی نبی (20/6/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.