یار

خیلی ساده شروع شد...
با یک نگاه...

میدونی خیلی خوبه ک ادم یکیو داشته باشه ک مثلا وقتی میبینه توهم رفتم، محکم بزنه بهم و بگه پاشو، پاشو لباساتو تنت کن بریم ی دوری بزنیم.
منم خودمو لوس کنم و بگم بیخیال فردا باید بریم سر کار، الانم ک دیروقته، بعدشم الان تو این هوا کی بیرون میره اخه، بگیر بخاب.
اونم کم نیاره و اینبار محکم تر بزنه بهت ک پاشو مرد، اینقد سوسول نباش!
منم بهم بر بخوره و با غرولند بگم بااااشه، فقط لباس گرم بپوش، نچایی!
از در خونه ک درمیایم چنان سوزی بم میزنه ک یخ ميکنم، اما دلم گرمه، گرم بخاطر این کسی ک بازومو گرفته و اصن ب روی خودشم نمیاره ک اونم داره یخ میزنه و با پررویی میپرسه کدوم وری بریم؟
جواب میدم ک هر وری ک تو بگی، فرمانده تویی. ميگه حالا ک من فرمانده ام پس... و شروع میکنه ب دویدن و دستمو باخودش میکشه.
با صدای بلند میگم نکن دختر زشته!
با صدای بلند میگه زشت پیر زنه اونم توی یک شرايط خاص توی خیابون و قهقه میخنده.
حرصم میگیره، اما خب راست میگه این موقه شب ک کسی توی خیابون نيست.
دنبالش میکنم...
قبل اینکه بهش برسم سرعتمو کم میکنم، اخه میخام تا حواسش نیست یکمی نگاش کنم.
ولی مگه میشه حواسش نباشه اخه.
سرشو برمیگردونه و مث هميشه فکرمو میخونه، چشاشو ریز میکنه و میگه چیو نگا میکنی؟ بدو ببینممم، و سریع تر میره.
میخندم و ب برگهای زیر پامون ک خش خش میکنن نگاه میکنم، توی همین پاییز خدا مارو جلوی راه هم گذاشت.
توی دلم میگم، دمت گرم خدا، خیلی مخلصیم.
یهو یادم میاد ک مثلا من گرفته و توهم بودما، اما اخه مگه میذاره من حتی ی لحظه توهم بمونم!
دوباره میگم، خدایا شکرت.
میچرخه و میگه تو چرا ساکت شدی؟ نگاهش ک میکنم میفهمه حالم خوب شده و لبخند میزنه و نگاهم میکنه، نگاهم میکنه و من میشنوم نگاهشو.
میرم دستاشو میگیرم، خیلی شاکی میگم، تو ک باز دستات یخه، حداقل اون یکیو بکن توی جیبت، و انگشتاشو توی دستام میگیرم تا گرم شن.
موهاشو ک آورده جلو و ریخته رو سینش، نگاه میکنم و با ی لحن جدی میگم، کم دلبری کن دلبر.
مث همیشه با بیخیالی میگه من ک کاری نکردم و سرشو میچرخونه و ریز میخنده.
منم انگشتاشو توی دستم فشار میدم و جفتمون میخندیم.
صدام میزنه...
- جانم؟
-خوبی یارم؟
نگاهش میکنم...
-خوبم عیالم.

میدونی، خیلی خوبه ک ادم ی یار اینجوری داشته باشه.
یه یار ک بتونه بهش بگه:
به یک ‌نفر که شبیه تو دلربا باشد
هنوز مثل گذشته نگار می گویند
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

آرمیتا مولوی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (27/9/1396),آرمیتا مولوی (28/9/1396),محمد میرزاده (28/9/1396),زهرابادره (آنا) (1/10/1396),یعقوب یحیی (2/10/1396),سانازرضایی (16/10/1396),محمد میرزاده (21/12/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 آذر 1396 - 13:35

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
اثرتون دارای احساس است.
@};- @};- @};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 آذر 1396 - 11:15

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
من هم با نظر جناب جعفری هم عقیده ام پر از احساس
ولی نمی تونیم بگیم داستانک
چون هیچ گره افکنی و بحرانی نداشت
فقط انویسنده احساسش و بیان کرده بود
گرچه بسیار زیبا بود
اما کاس ادامه می دادید

خسته نباشید


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 دي 1396 - 13:21

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و درودها
عااالی بود پراحساس و با طراوت
با کمی کار داستان زیبایی میشد
سپاس از قلم تان
موفقیت تان را آرزومندم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.