کودک و باران

رفت پشت پنجره و پرده ساده را کنار زد، نشستن باران را روی موزائیک های معمولی حیات دید و توی دلش گفت: پس درست شنیدم، صدای باران است.
...رایانه همراهش را روشن کرد، پنجره ای گشود و جستجوگر یوز را احضار کرد، نام و مدل دستگاه ضبط صدایش را به یوز داد و کلید جستجو را زد...
اول صبحی برق خانه اشان با نامزد یا مادرش قرار داشت و رفت سر قرار...
رایانه خاموش شد، ضبط را روشن کرد،
محمد با لحنی رسمی و مقدمه ای شکیل وارد بحث شد، رحیم هم همینطور هر کدام از مصاحبه ها را که شنید همه با آدابی خاص سخن را آغاز کردند.
خاموش کرد ضبط را و در خود فرو رفت! اینها دوستان قدیمی من اند.
وقتی شروع به حرف می کنند انگار می خواهند در یک جمع صحبت کنند یا مثل کسانی حرف می زنند که مسئولیت های سنگین اجتماعی بر دوش دارد.
از خود پرسید پس چرا من راحت و آسانگیر هستم؟!
کمی به فکر فرو رفت، از روی صندلی بلند شد و پشت پنجره رفت.
نگاهی به هوای ابری و بارانی انداخت و نفس عمیقی کشید و دوباری روی صندلی نشست و به آرامی با خود زمزمه کرد: من هنوز کودکم
بزرگ نشده ام
کودکی ام را دوست دارم
دلم نمی خواهد بزرگ شوم
پشت پنجره رفت و برای باران شکلک درآورد...
5/10/1395

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

الف . محمدی ,ابوالحسن اکبری ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (8/10/1395),حسین شعیبی (9/10/1395),ابوالحسن اکبری (10/10/1395),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.