از غم خون دل من

سرش را از روی بالش برمیدارد و بلند داد میزند گرچه ز محنت خارم کرده ای ..
شوهرش شششویش از اتاق داد میزند :خموش بخور از شرب شراب انگورت
چشمانش برق زده لیوان را بر داشته مینوشد
سی دی میخواند شد خزان گلشن اشنایی
آب لیوان را تف میکند ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

رضا فرازمند ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مهشید سلیمی نبی (18/9/1397),حسن ایمانی (18/9/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (19/9/1397),محمد اکبری هشترودی (20/9/1397),بهروز علی پور (27/9/1397), زینب ارونی (7/10/1397),سبحان بامداد (7/10/1397),مجتبی صمدیار (8/10/1397),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 آذر 1397 - 13:17

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب...
چه سريع؟... اين داستانك يه پتانسيل خوبي درش نهفته بود كه مي تونست منجر به جاذبه بيشتر كار بشه و اون هم پرداخت بيشتر به پيرنگ كار بود. اما حيف كه ايجاز خيلي زود اتفاق افتاد و كار بسته شد.

ويرايش لغوي كار هم نياز است كه معتقدم نويسنده بسيار سريع دست از كار كشيد.
مرحبا
حسن ايماني


نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 آذر 1397 - 18:23

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سلام ممنون


نام: نگین پارسا   ارسال در جمعه 23 آذر 1397 - 14:23

زیبا مثل همیشه



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.