مینا

توی خانه خیلی چیزها تغییر کرده بود.محمد و مینا بزرگتر شده بودند.قبل ترها درب حیاط که باز می شد محمد و خواهر بزرگترش مینا خودشان را به پاهای غول پیکر و روغنی پدر می چسباندند و تنها زمانی پاهای او را رها می کردند که مادرشان معصومه آنقدر قلقلکشان بدهد که دست هایشان شل شود و کنار سفره غلت بزنند.
ناصر مثل همیشه درب حیاط را باز کرد،کمی خم شد تا بتواند جثه ی عظیمش را از چارچوب عبور بدهد.مثل همیشه آرام قدم برمی داشت و نگاهش معطوف شاخ و برگ درختان توی حیاط بود.صدای جغدی از همان نزدیکی می آمد و ناصر هر چقدر چشمش را تیز می کرد تا آن را پیدا کند نمی توانست.برای لحظه ای ایستاد و به نقطه ای خیره شد،به نقطه ای که با تمام وجودش اطمینان داشت که جغد می بایست همانجا باشد اما نبود.نبود اما جغد دقیقا از همان نقطه ی تاریک داشت برای ناصر "کو کو"ی خسته ای می کرد.
"چیکار می کنی؟پدر و مادرم آمده.خوب پاهایت را بشور و بیا داخل!" معصومه پنجره را باز کرده بود و ناصر را به خود آورد و با لبخند و چشمکی که فقط خود ناصر می توانست متوجه ش شود پنجره را به آرامی یک بوسه بست.
وقتی قضیه خواستگاری معصومه جدی شده بود تمام خواهر و برادرهایش گفتند ناصر نه قیافه اش شبیه آدمیزاد است نه عقلش.البته این حرف را فقط خواهر و برادرهایش نمی گفتند.از همان جوانی هروقت ناصر وارد جمعی می شد حتی اگر کسی کور هم بود از صدای پاهای این غول که به طور غیرمعمولی ساکت بود،متوجه آمدنش می شد.کریم تنها کسی بود که از ناصر خوشش می آمد.می گفت:" مرد نجیب زیاد حرف نمی زد.ماشالله زور و بازو هم مال مرد است.بی خودی روی پسر مردم اسم نگذارید! دیگر چه کسی بهتر از ناصر برای معصومه؟!"
نور چراغ های داخل خانه همیشه به ناصر احساس امنیت می داد و حضور کریم نیز همیشه او را به وجد آورده بود.جلوی پدر و مادر معصومه چهارزانو نشسته بود.سرش را پایین انداخته، در حالی که لبخند بزرگی روی لبهایش بود با انگشت پاهای خیسش بازی می کرد.
مادر معصومه داشت به این فکر می کرد که ناصر با یک دستش می تواند او را به راحتی از روی زمین بلند کند و این باعث می شد با احساسی آمیخته با ترس و حیرت زیر لب "ماشالله... ماشالله..." بگوید.
حرف ها شروع شد و آن شب، شب سهمگینی بود برای مینا دختر بزرگ خانواده ی ناصر.کریم پدربزرگ مینا شروع کرده بود به حرف زدن از پسری بی نام و نشان برای او و پدرش طبق معمول همیشگی هیچ صدایی از خود درنمی آورد.مینا چراغ اتاقش را خاموش کرده بود و با پاهای برهنه خودش را به پشت در اتاق می رساند، کمی گوش می ایستاد و وقتی کلمه ها به آن پسرک شخصیتی قابل تصور در ذهنش می دادند با دستپاچگی روی نوک پاهایش می گریخت به آن سوی دیگر اتاق جایی کنار پنجره و به دنبال جغدی می گشت که "کو کو"ی خسته اش سکوت غم انگیز حیاط را می شکست.
پدربزرگ و مادربزرگ که رفتند حالا صدای دست زدن معصومه توی اتاق بلند شد که احتمالا محمد را هم به رقص درآورده بود؛و مینا پدرش، ناصر را می توانست تصور کند که به پشتی تکیه داده است و از تماشای رقص و شادمانی محمد و معصومه ذوق زده شده و لبخند بزرگی روی صورتش نقش بسته است.مینا همچون دختر بچه ی کوچکی ملافه را روی خودش انداخته،خودش را جمع کرده بود و داشت به دست های ظریفش نگاه می کرد،و به برآمدگی هایش که فریاد می زدند مدت هاست به سن زنانگی رسیده است و او از پنهان کردنشان عاجز بود.
در اتاق باز شد.مینا نفسش را در زیر ملافه حبس کرد.صدای کشیده شدن بدن پدرش به چارچوب در ناگهان چشمان مینا را پر از اشک کرد.در اتاق که بسته شد و زمانی که حضور خالص پدر را کنار تخت احساس کرد،ناگهان ملافه را به کناری انداخت و خودش را پرتاب کرد درون دریاچه ی آرامی که از کودکی لای دست های پدرش یافته بود.ناصر دختر هیجده ساله ی خود را توی آغوش گرفت طوری که انگار نوزادی در آغوشش گرفته باشد و آرام او را به کنار پنجره برد.مینا بوی روغن را می توانست از روی گردن پدرش بشنود و درحالی که اشکهایش از روی شانه ی پدر دریاچه ای را وسیع تر می کرد پرسید:"دیدیش؟" و ناصر از درون موهای بلند دخترش نفسی عمیق گرفت و آرام توی گوشش زمزمه کرد:" مثل همیشه!" و در حالی که دخترش را به آرامی روی تخت می گذاشت گفت:"شاید زیباتر از همیشه!" و خودش را به زحمت روی تختی که همیشه برایش کوچک بود جا داد و پرسید:" تو چطور؟دیدیش؟" و مینا چشم هایش را بست و در حالی که صدای "کوکو"ی خسته ای از لای شاخ و برگ درخت ها درون اتاقش شناور می گشد گفت:"نه....." و به خوابی عمیق فرو رفت.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.8 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

فاطمه گودرزی ,الف.اندیشه ,م.فرياد ,رضا فرازمند , ناصرباران دوست ,م.ماندگار ,کامران غفوری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مصطفی زمانی (7/5/1395),سحر ذاکری (7/5/1395),م.فرياد (7/5/1395),م.ماندگار (7/5/1395),کامران غفوری (7/5/1395),الف.اندیشه (8/5/1395), ناصرباران دوست (8/5/1395),رضا فرازمند (9/5/1395),داوود فرخ زاديان (9/5/1395),مصطفی زمانی (9/5/1395),نیما موذن (9/5/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (10/5/1395),سید رسول مصطفوی (11/5/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (11/5/1395),زهرا بانو (12/5/1395),شهرام شکریان (13/5/1395),محمد شاهکان (15/5/1395),همایون به آیین (16/9/1395),همایون به آیین (13/11/1395),فاطمه گودرزی (6/8/1396),

نقطه نظرات

نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 مرداد 1395 - 15:12

نمایش مشخصات م.فرياد سلام آقای زمانی عزیز@};-
روايتي تازه از موضوعي تكراري... هنر يعني همين: روايت تازه و غير تكراري از چيزهايي كه تكرار مي شوند: دلبستگي ها و دل گسستن ها، غم ها و شادي ها، مطلوب ها و نامطلوب ها...@};-
داستان، خوب و روون پيش رفته، و خواننده رو تا آخر با خودش همراه ميكنه. فضاسازي هم نسبتا خوبه.@};-
در كل: داستان قابل قبول و جذابي بود...ممنون@};-
تمام جهان، بازتاب دو كلمه است: دوستت دارم... م. فرياد
جام احساستون لبريز@};-


@م.فرياد توسط مصطفی زمانی Members  ارسال در پنجشنبه 7 مرداد 1395 - 21:02

نمایش مشخصات مصطفی زمانی ممنون از وقتی گذاشتید آقای فریاد و محبتی که اهدا نمودید.با تشکر


نام: کامران غفوری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 مرداد 1395 - 23:25

نمایش مشخصات کامران غفوری اعتراف می کنم برای بار سوم هم داستانتونو خوندم ولی مکالمه ی آخر برام مفهوم خاصی پیدا نمیکنه نمی دونم چرا ینی آی کیوم پایین اومده؟؟؟در هر صورت زبان داستان خیلی خوب و گیرا بود اصطلاحات جالب و جدیدی داشت یکی دو جا اشاره به روغنی بودن ناصر کردین اونم درک نکردم بعد اینکه تو داستانی که به اسم مینا بود احساس کردم من ناصرو بهتر درک میکنم تا مینا در کل
قلمتون پایدار


@کامران غفوری توسط مصطفی زمانی Members  ارسال در جمعه 8 مرداد 1395 - 00:52

نمایش مشخصات مصطفی زمانی ممنون آقای غفوری عزیز.این دفتری که دارم کار می کنم تکه پاره های لباسی در حال دوختند و متاسفانه باید تحمل کنید.
به نوعی دنباله دار هستند و راستش فقط مشخص نیست که آیا در داستان اصلی ام دنباله شان گرفته میشود یا نه.بیشتر در جستو جوی نقاط قوت و ضعف خودم می گردم و از شما سپاسگزارم که کمکم می کنید


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در شنبه 9 مرداد 1395 - 09:22

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست ادیب

گرچه تکراری بود ولی دلچسب

نه گفتن هنر می خواهد وبس

بخیر گذشت@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.