شانه هایم

بچه که بودم مادرم هر روز خدا، کله سحر می رفت زمین های مردم کارگری می کرد و غروب برمی گشت. خانه مان شلوغ بود. پدر که نداشتم اما خواهر و برادر تا دلتان بخواهد. بعضی شب ها که چشم باز می کردم، می دیدم موهای بلند خواهر، زیر پالشتم است و انگشت شست پای برادر، توی سوراخ گوشم. اتاقی کوچک و گرم، مشحون از پشه هایی که زور هیچ پنکه ی پارسی به کیشاندنشان نبود.

نیمه های یکی از همان شب ها بخاطر خارش شدید روی شانه هایم، از خواب پریدم. خیلی خوب به خاطر دارم که چگونه توی تاریکی، عرق روی پیشانی از شقیقه هایم سر می خورد و راهش را به گردن و بعد هم شانه هایم می یافت. آن شب را که با استفاده از هزار جور فحش آبدار به جد و آباد پشه ها، دوباره خوابیدم، اما همه چیز برمی گردد به شب بعد از آن شب...!

مخاطبان عزیز! چشمتان شب بد نبیند! دوست داشتم با ناخن گوشت شانه هایم را تکه پاره کنم. وقتی انگشت را بردم درون زیرپوشم به گمانم آمد چیزی از روی شانه ام بیرون آمده است. چراغ را روشن کردم و زیرپوش کوچکم را درآوردم. ناگهان انگار یک نفر توی دلم، قلبم را محکم گرفته، می خواست به زور بیاوردش پایین! آب دهانم را قورت نداده فریاد زدم:"شانه ام مادر! شانه ام! یک پیرزن روی شانه ام است! یک پیرزن روی شانه ام شالی کاشته...!"
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

سید محمد علی وکیلی شهربابکی (8/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (9/6/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (9/6/1396),"صابرخوشبین صفت" (9/6/1396),م.ماندگار (9/6/1396),مصطفی زمانی (12/6/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (14/6/1396),صدف رسولی (15/6/1396),کوثر علیزاده (19/6/1396),مهشید سلیمی نبی (25/6/1396),کوثر علیزاده (25/6/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 14 شهريور 1396 - 10:56

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام و درود
داستان زيبايي بود از دفتر خاطرات گذشته چه تخييلي و چه واقعي.
از نوع نوشتن و حركت داستاني خيلي لذت بردم. احساس مي كرديم كه يه نفر دارد براي ما قصه تعريف مي كند و اين نشانه خوبي است.
ادبيات و كلمات اثر هم جالب بودند جز كلمه "مشحون" كه كمي ثقيل بود اما در كل روان بود و عالي.
اما آخر داستان كمي گنگ تمام شد. اين كه يك پيرزن در روي شانه انسان شالي بكارد نياز به توضيح بيشتري دارد چون خيلي مرسوم و اصطلاح مشهوري نيست.
موفق باشيد


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط مصطفی زمانی Members  ارسال در سه شنبه 21 شهريور 1396 - 09:39

نمایش مشخصات مصطفی زمانی ممنونم آقای جعفری عزیز. این روزها دیگه برای دل خودم می نویسم و زیاد در قید و بند تعریف کردن اتفاقات به مخاطب نیستم.امتحان کنید.لذت زیادی دارد


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 19 شهريور 1396 - 08:07

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام جناب زمانی گرامی.داستانتون جالب و زیبا بود. اوبیات و کلماتی که در داستان به کار بردید باعث دلنشینی بیشتر متنتان شده است .موفق و شاداب باشید.@};-


@کوثر علیزاده توسط مصطفی زمانی Members  ارسال در سه شنبه 21 شهريور 1396 - 09:40

نمایش مشخصات مصطفی زمانی ممنونم خانم علیزاده از حسن توجه تون


نام: مهشید سلیمی نبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 شهريور 1396 - 11:43

نمایش مشخصات مهشید سلیمی نبی سلام خوشحال میشم به داستان های من هم نظر دهید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.